|
|
|
« July 2004 |
Main
| September 2004 »
August 29, 2004
!Do Something
![]() نوشته شده توسط پویا در 09:01 PM August 27, 2004موسیقی ما و کله منارهای تیمور و نادر
![]() در وبلاگ لیلا بحث کوچکی در گرفته بود درباره ی موسیقی اصیل ایرانی. من نه برای پاسخ به کسی که فقط برای بیان فکر خودم این ها را نوشتم: سياوش پویا: موسیقی یک ملت هم مثل خیلی چیزهای دیگر از تاریخی که آن ملت تجربه کرده جدا نیست. از موسیقیدانی که قتل عام مغول و کله منارهای تیمور و نادر را دیده و موسیقی بعنوان نغمه ی شیطان ممنوع بوده چه انتظاری می شود داشت؟ جز اینکه سوز دل خود و ملتش را سر بدهد؟ اگر امروز کله مناری نیست ، درد ملت که هست .یعنی جز این اگر بود فکر می کنم عجیب بود. سالهای اول انقلاب یادتان هست؟ نغمه ها شوری بخودش گرفته بود. همین گروه عارف و شیدا پر شور و زنده دل می ساختند. ملت شوری داشت. من فکر می کنم موسیقی بازتاب زندگی یک ملت است. سياوش: پویا: (۳) منظور من هم همه اش آن چیزی بوده که موسیقی اصیل ماست یعنی از تاریخ این کشور برآمده است. موسیقی کوچه بازاری هم اولا که بیشتر کپی از ملودی های عربی و ترکی است و تازه آنها هم می بینی که سوز دل کم ندارد. موسیقی نو یا همان پاپ هم ملودی ها اکثرا کپی هستند یا بسیار تحت تاثیر موسیقی غربی. تازه در همان جا هم ببین که پاپ امروز ما بخصوص آنچه در ایران تولید می شود موسیقی شادی نیست (محمد اصفهانی، علیرضا عصار و ...) در مورد موسیقی مبتذل لوس آنجلسی من چیزی ندارم بگویم. مبتذل یعنی کپی بد کردن از موسیقی غربی و فقط سعی کنیم که با ریتم 6 و 8 تحرک بوجود بیاوریم. از جدایی و غم تنهایی بگوییم منتها با قر کمر و بشکن ! ((: نوشته شده توسط پویا در 07:54 PM August 24, 2004زندگی دیگری نیست اما راهی دیگر شاید باشد ...
![]() سوم شهریور سالگرد درگذشت اخوان ثالث است. او که در پی آشتی زرتشت و مزدک بود و مزدشت گونه می اندیشید. مدتها پیش خاطره ای از اخوان برای نشریه اینترنتی «ادبیات وفرهنگ» فرستادم که در شماره 43 اسفند 1382 منتشر شد و حالا در اینجا می آورم: اين غم بسيار سنگينتر از آن است که به تنهايى تن، يک دل تحمل بتواند کرد. ناچار بايد از آن سهمى نيز به دل ديگران داد و باز اين دل دو ديگر چون تنها شد و بى تاب شد سديگر دل مى جويد، و همچنين و چنين موجى و موجى و بى تابانه حضيضى و اوجى، تا افواج امواج دريا گير شوند. مگر نه اندهان بزرگ اين چنين اند؟ اينطور حس کرده بودم که بايد چنين اتفاقى- شوم، وحشتناک، يتيم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اينطور تقريبا حس کرده بودم. دلم مى لرزيد و از خشمى که بر زمين وزمان داشتم و نمى دانستم خطابم بايد با کى باشد، دست آخر التماس کنان گفتم: و فروغ، دردا، دريغا فروغ، اين زن همه حالاتش عجيب و زندگيش به معصوميت غريب. اين زن همه حرکات روحيش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. اين زن به درستى مريم آسا، زاييده ى عيسايى چند و به راستى زاده و زادگانى معجزه وار و با تولدى ديگر. اين زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ى سحر آميز، اين زن بوده و هست و خواهد بود، اين زن مردانه تر از هر چه مردان ... * حريم سايه هاى سبز. مجموعه ى مقالات ٢ . مهدى اخوان ثالث (م. اميد). ص. ١٠٤ تا ١٠٨ نوشته شده توسط پویا در 06:36 PM August 22, 2004جنبش آزادیبخش و کاکوئتا
![]() دیشب فرصتی دست داد تا نگاهی به شماره ماه جولای نشریه National Geographic بیاندازم. اول فکر کردم که فقط نگاه کوتاهی باشد اما با خواندن اولین جمله های مقاله اصلی (کشور کوکائین) دیگر نتوانستم آن را زمین بگذارم. موضوع مقاله سفر یک عکاس ژورنالیست شیلیایی است به استان کاکوئتا (Caqueta ) در جنوب غربی کلمبیا. استانی که تا همین چند وقت پیش بوسیله ی چریک های چپگرای FARC اداره می شد که بر ضد دولت کلمبیا می جنگندند. اقتصاد اصلی این استان کاشتن و تحویل مواد اولیه ماده مخدر کوکائین است. در دهکده ی مونسراته (Monseratte) که این عکاس با اهالی گفتگو کرده بود، مردم حتی قیمت چیزهایی را که در مغاره می خرند با کوکائین می پردازند. نه اینکه این مردم مانند جنایتکاران فیلم های هالیوودی باشند. آنها کشاورزانی هستند که تنها کشتی که زندگیشان را تامین می کند همین مواد اولیه کوکائین است. چریک های چپگرا هم درآمد جنبش خودشان را از همین راه ها تامین می کنند. و گرفتن مالیات از همین کشاورزان. تا چند وقت پیش آن منطقه تحت کنترل آنها بود. امروز آنها به عقب رانده شده اند و کنترل استان در دست دولت کلمبیا است. و مردم در وسط این دو گروه مسلح باقی مانده اند. اما هنوز زندگی آنها پایه اش بر کشت و تحویل ماده ی خام کوکائین است. تصویر مردی که در زمین فوتبال کوکائین خشک می کند و الاغ هایی که با بار کوکائین از کوچه پس کوچه های ده می گذرند، نمی تواند تو را به فکر فرو نبرد. درباره ی رابطه ی جنبش آزادی بخش سری لانکا با تجارت مواد مخدر هم چیزهایی منتشر شده است. زمانی تصویر این جنبشها از درون کتابهای رژی دبره بیرون می آمد و آدم بی اختیار چهره چه گوارا و فیدل کاسترو به ذهنش می آمد. اما زمان آن چهره پردازی های آرمانی گویا سپری شده است. فرمانده این چریک های چپگرا خیلی راحت به این ژورنالیست و عکاس اجازه ی ورود و کار به منطقه داده بود. می دانی چه آدم را به فکر فرو می برد؟ اینکه چقدر برداشت های آرمانی با زندگی واقعی می توانند فاصله داشته باشند. این یکی از آن چیزهاست. نوشته شده توسط پویا در 07:12 PM August 19, 2004امید به آینده ...
دیروز سالروز کودتای 28 مرداد بود. دیگر کمتر کسی از ماهیت کودتا بی خبر است. سالهای بین 1320 و 1332 سالهای جنبش و جوش و خروش مردمی بود. و این جنبش با حضور دکتر مصدق و نهضت ملی شدن نفت پر خروش تر هم شد. در هر سالگرد این کودتا هم به شکست جنبش مردمی فکر می کنم و هم به داغ و درفشی که پس از آن در زندان ها و شکنجه گاه ها به راه افتاد. و اعدام ها. و توبه کردن ها و زندان ها و ناامیدی ها و چه و چه ها ... شکست 28 مرداد تاثیرات زیادی در همه چیز جامعه ی ایران گذاشت. نوشته شده توسط پویا در 05:03 PM August 15, 2004رود جاری در تن تاریخ
در دو پست قبلی با نام «تابستان سرد» نوشتم که فکر می کنم امروزه در ایران اندیشه هایی که برای همه چیز راه حل های از پیش تعیین شده و قطعی دارند دیگر جاذبه ی پیشین را ندارند. نه فقط اندیشه های دینی و مذهبی بلکه برداشت های مطلق گرایانه و کلیشه ای از آموزش های مارکس هم دیگر از جاذبه های پیشین برخوردار نیستند. به دلیل تجربیات پس از انقلاب هم در درون کشور و هم در عرصه ی جهانی. نوشته شده توسط پویا در 05:06 PM August 13, 2004انتظار
بیمار باشی و در این شب خنک تابستانی. صدای عود که از فاصله ای نه چندان دور می آید و انتظاری که همه ی این سال های تو را پر کرده است و این شعر نوح مردی، اینقدر دور و اینقدر نزدیک. شعر در انتظار خورشید: نوشته شده توسط پویا در 10:26 PM August 10, 2004چه کسی تاوان را می پردازد؟
مشاور امنيت ملی كاخ سفيد : «جهان به تفاهمی بينالمللی عليه ايران رسيده است و اين حاصل كوشش ها و توضيحات امريكاست. ما كشورهای جهان را قانع كرده ايم كه برای حفظ امنيت بين المللی لازم است قبل از آنكه ايران جهان را با خطر روبرو سازد، از دست يابی اين كشور به سلاح اتمی جلوگيری شود.» نوشته شده توسط پویا در 08:55 PM August 08, 2004تابستان سرد
![]() لازم نیست تا خیلی وبگردی یا بهتر بگویم وبلاگ گردی کنی تا موج ناامیدی را در اینجا و آنجا ببینی. ناامیدیی که بازتاب بی تفاوتی و سکون جامعه ماست. بخصوص آنها که بیشتر و با حرارت می کوشند از طریق وبلاگ ها تاثیری بگذارند زودتر به ناامیدی کشیده شده اند. من فکر می کنم کار اجتماعی دو سو دارد. سوی اجتماعی اش، که به نظر من بیشتر تاریخی ست تا مقطعی. یعنی تاثیری که گذاشته می شود در کنار بسیاری دیگر از تاثیرات اجتماعی دیگر است. چه بسا که حتی این کار اینترنتی در مقایسه با کارهای دیگر زیاد پر رنگ هم نباشد. اما تاثیر آن یکباره نیست. این را شاید باید با تلخی پذیرفت. تاثیر کاری را که می کنیم نه باید دست کم گرفت و نه باید آنقدر درباره اش غلو کرد که در چرخش بعدی ناامید شد. باید پذیرفت که مردم ما مردم 25 سال پیش نیستند و جامعه ی ما جامعه ی آن روز نیست. 25 سال پیش توده مردم را گروهی رهبری می کردند که اولا از شبکه ی وسیع مساجد و محفل های مذهبی برخوردار بودند و مهم تر از آن اینکه این گروه رهبران مذهبی در طول صدها سال در زندگی توده ی مردم از گهواره تا روزهای پس از مرگ حضور قاطع داشتند. آن موقع هنوز ایمان مذهبی و خوشبینی های یک حکومت دینی خیلی نقش داشت. روشنفکر های ما هم هر یک از طرفی در چارچوب های ایدئولوژیک خودشان فکر و عمل می کردند. از نهضت آزادی و طرفداران فکری جلال آل احمد و دکتر شریعتی تا گروه های مختلف چپ از حرب توده در یکسو تا توفان و حرب رنجبران در آن سوی دیگر. امروز اما مردم پس از 25 سال می بینند که خوشبینی ها و ایمان های آنها چه نتایجی داشته است. رنگ ایدئولوژی های سیستمی هم در میان روشنفکران بسیار کمرنگتر از گذشته شده است. حتی متفکرانی مثل سروش که روزی به قشر سنی تر مذهبیون تعلق داشتند امروز از قرائت های جداگانه از متون مذهبی سخن می گویند. و نتیجه ی اندیشه های امروزیشان به جایی جز سکولاریزم نمی رسد. و این خودش پیشرفتی در جهت خردگرایی و افسانه زدایی ست. معلوم است که مشکلات مردم و بخصوص مشکلات اقتصادی بسیار جدی تر و پیچیده تر از 25 سال پیش است. از سوی دیگر اپوزیسیون هم از امکانات تبلیغاتی بیشتری مثل اینترنت و شبکه های ماهواره ای برخوردار است. 30 سال پیش فکر نمی کنم خیلی از مردم حتی روشنفکران می توانستند دسترسی به نشریات گروه های سیاسی داشته باشند. امروز ایرانی داخل کشور با کمی اطلاعات کامپیوتری و صرف هزینه ای نه خیلی بالا در اتاقش می نشیند و تندترین نوشته های اپوزیسیون را می خواند. حداقل 10 تلویزیون و رادیوی ماهواره ای شب و روز می گویند و فریاد می زنند و کار را حتی به فحاشی می رسانند. در همین رادیوها بسیار از تابستان داغ 83 سخن گفتند. نظرشان بیشتر به 18 تیر بود و موضوع مسابقات فوتبال جام ملتهای آسیا که فکر می کردند اینبار هم مثل بار قبل پس از هر پیروزی یا شکست جوانها به خیابانها می ریزند و... اما تابستان بسیار سردی بوده است! «بیابان را سراسر مه گرفته است خواندن این شعر کجا و تجربه کردنش کجا؟ لازم نیست که تک تک افراد جامعه درباره ی این چیزها بخوانند یا حتی فکر کنند. این تجربیات تاریخی در ناخودآگاه عمومی می نشیند. دکتر علمداری در مقاله ای می نویسد: از طرف دیگر هر کسی از کاری که می کند انتظاری شخصی هم دارد که حتما لازم نیست مادی هم باشد. من فکرمی کنم در کار اجتماعی باید به خاطر داشت که «تنها صداست که می ماند ...» و این صدا می تواند یک کتاب یا مقاله علمی هم باشد یا یک شعر ماندنی یا هر چه که تو بکنی و اثری هر چند کوچک داشته باشد. امید یک مفهوم تاریخی ست. کاش عمر ما هم به طول تاریخ می توانست باشد تا نتیجه را ببینیم. اما چه کنیم که فقط کار ما از ما می ماند و صدایی ... اگر چیزی برای گفتن داشته ایم. (1) - http://politic.iran-emrooz.de/more.php?id=6776_0_11_0_M نوشته شده توسط پویا در 06:02 PM August 07, 2004آه اگر آزادی سرودی می خواند
![]() امروز در گردش کوتاه اینترنتی به این نوشته ی رضا فانی یزدی در سایت ایران امروز برخوردم. از اعدام های سال 1367 نوشته بود. از خودش که در زندان بوده و بیشتر از آن از نازلی که آغوش گرم پدر را در سلول زندان تجربه می کرده و حتی این را نیز پس از مدت کوتاهی از او دریغ می کنند که پدر را اعدام می کنند. اینکه آدمی چه اندیشه ای دارد اهمیتی ندارد. می توانی فدایی یا توده ای یا مجاهد یا بهایی یا هر چیز دیگری باشی. مهم اینست که تو را به خاطر اندیشه ات می کشند. در بندت می کنند، شکنجه ات می دهند و حتی آنگاه که اراده کنند جانت را می گیرند. آیت الله منتظری در خاطراتش که در خارج کشور (و اینترت) منتشر شده می نویسد: «بعد من به آیت الله موسوی اردبیلی که آن زمان رئیس شورای عالی قضایی بودند پیغام دادم: مگر قاضیهای شما اینها را به پنج یا ده سال زندان محکوم نکرده اند مگر شما مسئول نبودی آن وقت تلفنی به احمد آقا می گویی که اینها را مثلا در کاشان اعدام کنند یا در اصفهان؟ ... بالاخره مدتی ملاقات های زندانیان را تعطیل کردند و بر حسب گفته متصدیان با استناد به این نامه (نامه ی تندی به خط احمد خمینی از طرف آیت الله خمینی) حدود دو هزار و هشتصد یا سه هزار و هشتصد نفر زندانی تردید از من است از زن و مرد را در کشور اعدام کردند...»(1) که هدف من آوردن همه ی نوشته یا گفته های آیت الله منتظری نیست. فقط خواستم بگویم که به سادگی اعدام کردند. تنها جرمشان این بود که خودی نبودند. و این دایره ی خودی و غیر خودی تنگ تر و تنگ تر شد تا گلوله ای بر سر حجاریان نشست و باقی و گنجی و عبدی به گوشه ی سلول های اوین فرستاده شدند. این شعر شاملو را با نام «آه اگر آزادی سرودی می خواند» در اینجا گذاشته ام. که کاش سرود آزادی اینبار مثل 20 سال پیش و 50 سال پیش و صد سال پیش کوتاه نپاید که جای داغ و درفش بر تن این کشور بسیار است. (1) - متن کامل خاطرات آیت الله حسینعلی منتظری. ص. 344 نوشته شده توسط پویا در 04:55 PM August 06, 2004قمرالملوک وزیری
![]() چهل و پنجمین سالروز درگذشت قمرالملوک وزیری ست. آن موقع که او شروع به خواندن کرد و ادامه داد، بیرون آمدن از تارهای محکم سنت کار ساده ای نبود. اما امروز پس ار این همه سال هنوز صدای زن قدغن است در کنار همه ی قدغن های دیگر. این هم تصنیفی با صدای قمر. یاد او گرامی باشد. هم برای ما که در زمان او زندگی نکرده ایم. اما کار آدمی باقی ست. کار قمر صدایش بود و جراتش به عنوان یک زن برای بیرون آمدن از حجاب سنت و به درون خزیدگی قرون. نوشته شده توسط پویا در 07:45 PM August 04, 2004سالروز مشروطیت
![]() امروز 14 مرداد سالروز مشروطیت است. شاید مهم ترین جنبش مردمی تاریخ معاصر از آنرو که برای اولین بار مردم ایران این را نادیده گرفتند که «رعایا به راه شاهان خود می روند و در آن راه سلوک می کنند». به همین مناسبت نوشته ای از خاطرات حیدرخان عمواوغلی را که اولین بار حدود 60 سال پیش منتشر شده بود بازنویسی کردم که در سایت اخبار روز در اینجا منتشر شده است. باشد که گام کوچکی در راه آگاهی عمومی از تاریخ معاصر ما باشد. نوشته شده توسط پویا در 07:18 PM August 02, 2004زندگی دیگری نیست اما راه دیگری شاید باشد ...
![]() این سومین پست وبلاگ است که درباره شعر و شاعری می نویسم، که البته کاملا اتفاقی است چون من فقط یک شعردوست هستم، نه شاعر و نه منتقد شعر. نوشته ای از عباس احمدی در سایت گویا آمده بود درباره عقده ی اودیپ شادروان اخوان ثالث و گرایشات زناکارانه ی او در عشق به مادر و خیانت به زن و چه و چه ها ... نویسنده در پی اثبات این بوده است که تمام این چیزها را بر اساس تکه ای از شعر اخوان و ماجرای یک زندان رفتن نامعلوم (نامعلوم حتی برای نویسنده ی خود مقاله !) توضیح بدهد. امروز هم جوابیه ای از کسی که تحصیلات عالی روانشناسی دارد منتشر شده بود که خواندن آن هم آگاهی دهنده بود. صرف نظر از دیدگاهها و مفاهیم تخصصی روانشناسی، اصرار اینچنانی (یعنی شبه علمی چون که فاکت ها و شواهد و به اصطلاح data یا داده ها که پایه ی تحلیل هستند بسیار غیر مستندند ) برای اثبات این مسائل چه کمکی به شناخت شعر یا شاعر می کند. یادم هست شبی مرحوم اخوان می گفت شاعر باید از خود بگذرد و از خیلی چیزهای این زندگی بگذرد تا بتواند آنچنان بسراید که به دل مردم و دل خودش بنشیند. آیا خود اخوان نشانه ی بارز این درویش منشی و رندی (رند حافظ) در تمام طول زندگیش نبود؟ پس دروغی نگفت و دروغ زندگی نکرد. بود آنچه بود . می گفت که هست. زنده یاد سعیدی سیرجانی که در بند بود به انواع اتهامات از جمله جنسی و مصرف مواد مخدر متهمش کردند. او را که جز خدمت فرهنگی به جامعه نکرد. عمادالدین باقی در سالهایی که هنوز چند روزنامه ای چیزی می نوشتند نوشت که او را با پتاسیم در زندان کشته اند. پای درد دل روشنفکرانی از تبار اخوان و شاملو که بنشینی فکر می کنم آنقدر دردهای سوزنده باشد که جایی برای زنا با مادر نماند، حتی در ناخودآگاهشان ! آن شب اخوان با قطرات اشکی لب به سروده و سخن گشود. چه دردی در نهان آن پیرمرد بود؟ چرا به دنبال کشف راز آن اشکها نباشیم که شاید اشک نسل های انسان ایرانی باشد و درد من و تو و او؟ نوشته شده توسط پویا در 07:59 PM |
![]()
![]() صبحانه
|