« July 2004 | Main | September 2004 »
August 29, 2004
!Do Something


نوشته شده توسط پویا در 09:01 PM

August 27, 2004
موسیقی ما و کله منارهای تیمور و نادر


در وبلاگ لیلا بحث کوچکی در گرفته بود درباره ی موسیقی اصیل ایرانی. من نه برای پاسخ به کسی که فقط برای بیان فکر خودم این ها را نوشتم:

سياوش
ليلا جان، عجب سينه‌زني و يا زنجير‌زني خلاصه خودزني مي‌شه راه انداخت با اين ترانه. راستي در مورد اصلاح طلبي و آخوند. من تا زماني كه اين آخوند‌ها ريش‌شون(سبيل بماند) و يا صورتشون اصلاح نكنند، هيچ‌وقت به اصلاح‌طلب بودنشان اميدي ندارم و نداشته‌ام. چه‌قدر غر مي‌زنم!

پویا: موسیقی یک ملت هم مثل خیلی چیزهای دیگر از تاریخی که آن ملت تجربه کرده جدا نیست. از موسیقیدانی که قتل عام مغول و کله منارهای تیمور و نادر را دیده و موسیقی بعنوان نغمه ی شیطان ممنوع بوده چه انتظاری می شود داشت؟ جز اینکه سوز دل خود و ملتش را سر بدهد؟ اگر امروز کله مناری نیست ، درد ملت که هست .یعنی جز این اگر بود فکر می کنم عجیب بود. سالهای اول انقلاب یادتان هست؟ نغمه ها شوری بخودش گرفته بود. همین گروه عارف و شیدا پر شور و زنده دل می ساختند. ملت شوری داشت. من فکر می کنم موسیقی بازتاب زندگی یک ملت است.

سياوش:
«يويا عزيز، مي‌گويد، موسيقي بازتاب زنده‌گي(يا روحيات) يك ملت است. خوب به نظر شما موسيقي محلي بازتاب بيش‌تري دارد و يا كوچه و بازاري، سنتي، نو، و غيرو. منظورت از "موسيقي‌داناني كه قتل عام مغول و كله... چه انتظاري مي‌شود داشت؟" چه فرد و يا افراد بخصوصي است.»

پویا:
(1) نمی دانم چرا اینطور برداشت شد که من دارم جواب کسی را می دهم (: من فقط خواستم توضیحی داده باشم که چرا موسیقی ما غمگین و سوزناک است هر چند که پتانسیل شاد زدن و شاد خواندن را دارد و اتفاقا گویا این پتانسیل هم در همان موسیقی محلی باشد. و اینکه چرا هنرمند بطور کلی این جنبه ی غمگینی را بیشتر به کار گرفته است؟ سیاوش عزیز من به هنرمند تاریخی اشاره داشتم و این موسیقی اصیل هم که ما گوش می کنیم حاصل کار این یا آن فرد نیست (ساختار و ملودی دستگاه ها را می گویم) و اصلا به این یا آن شخص بخصوص بر نمی گردد.
(۲) اینها در احساس و وجدان «اجتماعی» جامعه می نشیند و هنرمند آن را بازتاب می دهد چرا که در همان محیط پرورش پیدا کرده. ملتی که در طول تاریخ قتل عام شده و سرکوب شده و همزمان با سوز احساسات مذهبی تحریک شده دیگر چه می خواهید موسیقی اش باشد. به ما در طول تاریخ گفته شده که خنده نتیجه ی بی خبری ست و بی دردی و موسیقی شاد نغمه ی شیطان. خمینی روزی می گفت اسلام را همین گریه ها و سینه زنی ها نگاه داشته است. او راست می گفت. شکست زندگی مادی و دین غم آور معنوی . چه نتیجه ای باید می داده است که نداده؟

(۳) منظور من هم همه اش آن چیزی بوده که موسیقی اصیل ماست یعنی از تاریخ این کشور برآمده است. موسیقی کوچه بازاری هم اولا که بیشتر کپی از ملودی های عربی و ترکی است و تازه آنها هم می بینی که سوز دل کم ندارد. موسیقی نو یا همان پاپ هم ملودی ها اکثرا کپی هستند یا بسیار تحت تاثیر موسیقی غربی. تازه در همان جا هم ببین که پاپ امروز ما بخصوص آنچه در ایران تولید می شود موسیقی شادی نیست (محمد اصفهانی، علیرضا عصار و ...) در مورد موسیقی مبتذل لوس آنجلسی من چیزی ندارم بگویم. مبتذل یعنی کپی بد کردن از موسیقی غربی و فقط سعی کنیم که با ریتم 6 و 8 تحرک بوجود بیاوریم. از جدایی و غم تنهایی بگوییم منتها با قر کمر و بشکن ! ((:

نوشته شده توسط پویا در 07:54 PM

August 24, 2004
زندگی دیگری نیست اما راهی دیگر شاید باشد ...


سوم شهریور سالگرد درگذشت اخوان ثالث است. او که در پی آشتی زرتشت و مزدک بود و مزدشت گونه می اندیشید.

مدتها پیش خاطره ای از اخوان برای نشریه اینترنتی «ادبیات وفرهنگ» فرستادم که در شماره 43 اسفند 1382 منتشر شد و حالا در اینجا می آورم:
*« -... من خوابيده بودم. هنوز صبحم- که غالبا پسين مى آيد- نيامده بود. ساعت نزديک ده يازده پيش از نيمروز بود (روز سه شنبه بود بيست و پنجم بهمن). هنوز خيلى مانده بود تا صبح من بشود. خوابيده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. ديگر هيچکس در خانه مان نبود. ضربه هاى پتک آسايى که بر در مى خورد بيدارم کرد. مشتهاى از غما خشم درشت شده ى محمود تهرانى بود، ميم آزاد که بى آزادى و اختيار مى کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خيلى کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور مى نمود، اما خشماغمان وى نه چنان بود که سائقه و سابقه ى حجب بتواند نوميد بازش گرداند.

اين غم بسيار سنگينتر از آن است که به تنهايى تن، يک دل تحمل بتواند کرد. ناچار بايد از آن سهمى نيز به دل ديگران داد و باز اين دل دو ديگر چون تنها شد و بى تاب شد سديگر دل مى جويد، و همچنين و چنين موجى و موجى و بى تابانه حضيضى و اوجى، تا افواج امواج دريا گير شوند. مگر نه اندهان بزرگ اين چنين اند؟
با دلخورى خواب آلوده اى در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که ديدم اين ناخوانده، نادلخواه و گران نيست که خيلى بيازاردم. محمود تهرانى بود، خوب خزيده و کمى قوز کرده در پالتو سياهش. به نظرم کمى هم سيه چرده تر آمد، و بينى و گونه هاش سياسرخ از سرماى نه چندان سرد. سلامى و خواب آلوده عليکى گفتيم به هم. بيدارى سحرخيزانه ى من آنقدر هشيار و دقيق نبود که بتواند نمناکى غمناک چشمهايش را خوب دريابد، و البته سرما و تن کم توان او نيز خوب عذر لنگى مى توانست باشد. با هولى در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمى نشينم ... ببين ...
مثل اينکه دويده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل مى زد، مى جوشيد و مى گفت:
- لباس بپوش برويم بيرون.
جوش اندرون او سرايت بيدار کننده و شک آورى در من داشت و چشم مى ماليدم که گفتم:
- اين سر صبحى عزيز جان؟ حالا مگر مجبوريم؟ وانگهى ...
حرف مرا نبايد شنيده باشد که گفت:
- ضمنا سرى هم به فروغ فرخزاد مى زنيم که ...
و من حرف او را شنيده و نشنيده، گفته ى خود را تمام مى کردم:
- ... وانگهى، کسى هم در خانه مان نيست. فقط زردشت هست. خوابيده، مادرش به من سپرده ش، يعنى خوابانده ش، رفته، حالا بيا تو.
همان دم در ايستاده بود، يک پا تو يک پا بيرون وظيفه شاق و هولناکى براى خود ساخته بود.
- نه. بايد برويم. ببين، مهدى ...
- حالا بيا تو يک کم گرم شو. زير کرسى.
خبر از آتش دلش نداشتم. همين سياسرخى گونه هاش را مى ديدم. آمد تو. دست راستم را حايل و حمايل بازوى راستش کرده بودم، چنان که بيمار مانندى نقاهتى را مدد مى کنند. و او انگار از اين يارى بى نياز هم نبود. سنگينک، تکيه پناهش بر من، مى آمد. به اتاق، بالا مى بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر مى داشت. و گران مى نمود و نگران وقتى نشسته بود.
گرم مى شد، گفت و داشت سيگارى روشن مى کرد:
- آخر بايد زودتر برويم.
- آخر بايد اصلاح کنم، ناشتايى هيچ.
اصلاح نمى خواهد بکنى.
من نيز سيگارى روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سيگار مى کشيد.
سماور روى طاقچه ى درگاهى پنجره بود. توى اتاق. فتيله اش به اندازه پايين کشيده، اما آبش جوش، قورى و استکان و چيزهاى ديگر هم حاضر آماده. چايى درست کردن کارى نداشت همين که فتيله را بالا دادم، صداى غلغل و جوش بلند شد.
- گفتى کجا؟ سرى به فروغ بزنيم؟ مگر قرارى گذاشتى؟ يا ...
گاهى اين چنين قرارهاى پيشاپيش از طرف من قول داده، با اين و آن مى گذاشت جاهايى و با کسانى که لازم مى دانست. و مى دانست که من - گذشته از تنبليهاى خوشبختانه يا مصلحتى - گاهى به راستى تنبلم و دور از مسير جريانات، و مى ديد مثلا فلان جا را ديگر بايد رفت و شايد حتما نمى شود نرفت. و من حتى گاهى به شکر - مى پذيرفتم. مى رفتم. و لحن تکيه بر بايدها و شايدهاى او را مى شناختم.
- نه، ولى بايد بيايى، مى رويم عيادتش.
من که سر و صداى سماور را در آورده بودم، و مى خواستم چايى دم کنم، دل و دستم لرزيد.
- عيادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشين راندنش که ديده اى حتما. انشاالله که خير است.
اما انگار دلم گواهى مى داد که خير نيست. از چايى دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست مى کردم.
- نه چندان، خودت مى دانى که چطور ماشين مى راند. مى گفتند حالش تعريفى ندارد.
- مى گفتند؟ مگر تو خودت نديديش؟ نمى فهمم يعنى چى. تو معلوم هست چى مى خواهى بگويى؟
- بله. او ديگر کسى را نمى شناسد. نه مى بيند، نه مى تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خيلى تصادف شديد بوده، خوب، خوب.
- همين ديگر، مهدى، چطور بگويم؟
صداش مى لرزيد. بدجورى هم مى لرزيد. پتکش را که چند بار غما خشمگين بر در کوفته بود، او وقتى آمده بود توى خانه به دشوارى از من پنهان کرده بود، و از سنگينى سندان وار آن پتک بود - آويزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، مى لنگيد و گران بود. حالا يواش يواش با ضربه هاى آهسته بر سرم مى کوفت. مى خواست کم کم به درد عادت کنم. مى ترسيد اگر ضربه ى سنگين آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآيم، شايد و مگر نه اين رسمى است ديرين که از مصيبت عزيزان براى بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر مى دارند؟
- آخر کى تصادف کرد؟ کجا؟
- همين ديروز عصرى، نزديک هاى خانه اش. به سرش ضربه خورده، خيلى خطرناک.
- لابد يک آمريکايى... باز. مى دانى که چند وقت پيش هم يک آمريکايى با ماشين لندهورش زده بود به اتوموبيلى که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونين مالين کرده بود. البته فروغ زودتر از بيمارستان مرخص شد. افسر راهنمايى آمده بود. طبق معمول البته آمريکاييه را بى تقصير قلمداد کرده بود ... تو که نمى گويى، درست حرف نمى زنى، هيچ بعيد نيست، باز هم يک آمريکايى ...، اينطور که از حرفات معلوم مى شد با اين تصادف ديگر فروغ فرخزادى براى ما باقى نگذاشته باشد.

اينطور حس کرده بودم که بايد چنين اتفاقى- شوم، وحشتناک، يتيم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اينطور تقريبا حس کرده بودم. دلم مى لرزيد و از خشمى که بر زمين وزمان داشتم و نمى دانستم خطابم بايد با کى باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اينکه امروز يک باکيت هست، بگو، خواهش مى کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصيبت باران شده. راست بگو، تو نمى توانى ماهرانه دروغ بگويى.
- گفتم که حالش خيلى خطرناک است. شايد تا حالا خيلى بدتر هم شده باشد. مى گفتند ديگر اميدى نيست، يعنى شايد تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکى قانونى.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، واى محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حيف، حيف، بيچاره شديم.
- بى فروغ شديم، تاريک شديم، فقير شديم و ديگر ...
ديگر نه به عيادت، که به تماشاى يک کشته مى رفتيم. و شايد يک شهيد. شهيد اين زندگى، اين عهد و اجتماعى که داريم. زندگى بد و آشفته، بى هنجار و حساب. عهدى پر شتابهاى شوم و حوادث وحشتناک و غم آجين. اجتماع بى سر و سامان و دردآلود آدمهاى نجيب در آن بريده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسيمه و پريشان و طعمه ى مرگهاى نه طبيعى و نه بهنگام.

و فروغ، دردا، دريغا فروغ، اين زن همه حالاتش عجيب و زندگيش به معصوميت غريب. اين زن همه حرکات روحيش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. اين زن به درستى مريم آسا، زاييده ى عيسايى چند و به راستى زاده و زادگانى معجزه وار و با تولدى ديگر. اين زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ى سحر آميز، اين زن بوده و هست و خواهد بود، اين زن مردانه تر از هر چه مردان ...

* حريم سايه هاى سبز. مجموعه ى مقالات ٢ . مهدى اخوان ثالث (م. اميد). ص. ١٠٤ تا ١٠٨

نوشته شده توسط پویا در 06:36 PM

August 22, 2004
جنبش آزادیبخش و کاکوئتا


دیشب فرصتی دست داد تا نگاهی به شماره ماه جولای نشریه National Geographic بیاندازم. اول فکر کردم که فقط نگاه کوتاهی باشد اما با خواندن اولین جمله های مقاله اصلی (کشور کوکائین) دیگر نتوانستم آن را زمین بگذارم. موضوع مقاله سفر یک عکاس ژورنالیست شیلیایی است به استان کاکوئتا (Caqueta ) در جنوب غربی کلمبیا. استانی که تا همین چند وقت پیش بوسیله ی چریک های چپگرای FARC اداره می شد که بر ضد دولت کلمبیا می جنگندند. اقتصاد اصلی این استان کاشتن و تحویل مواد اولیه ماده مخدر کوکائین است. در دهکده ی مونسراته (Monseratte) که این عکاس با اهالی گفتگو کرده بود، مردم حتی قیمت چیزهایی را که در مغاره می خرند با کوکائین می پردازند. نه اینکه این مردم مانند جنایتکاران فیلم های هالیوودی باشند. آنها کشاورزانی هستند که تنها کشتی که زندگیشان را تامین می کند همین مواد اولیه کوکائین است. چریک های چپگرا هم درآمد جنبش خودشان را از همین راه ها تامین می کنند. و گرفتن مالیات از همین کشاورزان. تا چند وقت پیش آن منطقه تحت کنترل آنها بود. امروز آنها به عقب رانده شده اند و کنترل استان در دست دولت کلمبیا است. و مردم در وسط این دو گروه مسلح باقی مانده اند. اما هنوز زندگی آنها پایه اش بر کشت و تحویل ماده ی خام کوکائین است.
تصویر مردی که در زمین فوتبال کوکائین خشک می کند و الاغ هایی که با بار کوکائین از کوچه پس کوچه های ده می گذرند، نمی تواند تو را به فکر فرو نبرد.
درباره ی رابطه ی جنبش آزادی بخش سری لانکا با تجارت مواد مخدر هم چیزهایی منتشر شده است. زمانی تصویر این جنبشها از درون کتابهای رژی دبره بیرون می آمد و آدم بی اختیار چهره چه گوارا و فیدل کاسترو به ذهنش می آمد. اما زمان آن چهره پردازی های آرمانی گویا سپری شده است.
فرمانده این چریک های چپگرا خیلی راحت به این ژورنالیست و عکاس اجازه ی ورود و کار به منطقه داده بود.
می دانی چه آدم را به فکر فرو می برد؟ اینکه چقدر برداشت های آرمانی با زندگی واقعی می توانند فاصله داشته باشند. این یکی از آن چیزهاست.

نوشته شده توسط پویا در 07:12 PM

August 19, 2004
امید به آینده ...

امروز مصاحبه ی رادیویی کوتاهی را شنیدم با فریبا ریزهی دختر جودکار افغانی در المپیک آتن. دو تا از حرفهایی که زد به نظر من خیلی جالب بود. اول اینکه شرکت دختران افغانی در المپیک بیشتر از رقابت ورزشی، برای موضوع دفاع از حقوق زنان افغان ارزش دارد. حرف دیگرش هم این بود که همین حضور من در المپیک مدال طلای من است. باید امیدوار باشیم که آموزش همگانی دختران و زنان و آزادیهای اجتماعی در افغانستان آنها را برای ورود فعالشان به جامعه کمک کند.

دیروز سالروز کودتای 28 مرداد بود. دیگر کمتر کسی از ماهیت کودتا بی خبر است. سالهای بین 1320 و 1332 سالهای جنبش و جوش و خروش مردمی بود. و این جنبش با حضور دکتر مصدق و نهضت ملی شدن نفت پر خروش تر هم شد. در هر سالگرد این کودتا هم به شکست جنبش مردمی فکر می کنم و هم به داغ و درفشی که پس از آن در زندان ها و شکنجه گاه ها به راه افتاد. و اعدام ها. و توبه کردن ها و زندان ها و ناامیدی ها و چه و چه ها ... شکست 28 مرداد تاثیرات زیادی در همه چیز جامعه ی ایران گذاشت.
می گویند حال و هوای یک جامعه را بهتر می توان از درون رمان های نویسندگان آن دوره درک کرد. رمان «همسایه ها» ی احمد محمود حال و هوای آن روزها را خیلی خوب به تصویر می کشد.

نوشته شده توسط پویا در 05:03 PM

August 15, 2004
رود جاری در تن تاریخ

در دو پست قبلی با نام «تابستان سرد» نوشتم که فکر می کنم امروزه در ایران اندیشه هایی که برای همه چیز راه حل های از پیش تعیین شده و قطعی دارند دیگر جاذبه ی پیشین را ندارند. نه فقط اندیشه های دینی و مذهبی بلکه برداشت های مطلق گرایانه و کلیشه ای از آموزش های مارکس هم دیگر از جاذبه های پیشین برخوردار نیستند. به دلیل تجربیات پس از انقلاب هم در درون کشور و هم در عرصه ی جهانی.
این به خودی خود حتما منفی نیست.
برداشت های دینی که به خردگرایی و سکولاریسم می رسند. سکولاریسم را در اینجا من به معنی فردی کردن و خصوصی کردن دین می گیرم، یعنی بیرون کشیدن اندیشه های دینی از زندگی اجتماعی و سیاسی مردم. در مورد اندیشه های چپ هم خود مارکس و انگلس بارها یادآوری می کردند که آنها سنگ بنای یک تئوری فلسفی و اجتماعی را گذاشته اند که بدون شک شکل های دیگری در شرایط اجتماعی جدید پیدا می کند. متاسفانه در کشورهایی مثل کشور ما که تقدس یا تکفیر صفت هر چیزی ست، به مارکس مثل پیامبری نگاه می کنند که گویی وظیفه ی مقدس رهایی طبقه ی کارگر به او تفویض شده بوده است. کمتر به زمینه های تاریخی شکل گیری اندیشه های کسانی مثل مارکس می پردازند. اگر مارکس یک پدیده ی تاریخی است و نه یک پیامبر برگزیده ی نیروهای غیبی، پس اندیشه های او هم اندیشه ای تاریخی ست یعنی در طی شرایط معین تاریخی شکل گرفته و با پیشرفت جوامع انسانی ناگزیر از تغییر است.
من فکر می کنم آنچه که می تواند مانند جویباری در تن تاریخ روان باشد آن اندیشه ی انسان گرایانه و عدالتجویانه است. این اندیشه است که بازتاب شرایط اجتماعی ناعادلانه است. و وجدان های بیدارانسانی در طول تاریخ همواره به دنبال راه حل می گشته اند. بدیهی است که این راه حل ها در طول تاریخ هر چه عقلانی تر و منسجم تر می شوند که باز این بدلیل پیچیده تر شدن شرایط اجتماعی است. کسی نمی تواند مزدک تاریخی را همان سن سیمون تاریخی یا مارکس تاریخی بداند. اما وجدان بیدار هر سه در جستجوی راه حلی برای نابرابری های اجتماعی بوده است.
امروز هم با تکیه بر تجربیات و دستاوردهای تاریخی، شاید باید بدنبال راه حل های تازه گشت.
اما این منفی است که پیچ و خم ها و پستی و بلندی های گذشته باعث بدبینی و بی تفاوتی به هر نوع تفکر انسان دوستانه بشود. تاریخ مانند پاندولی که میان آرمانگرایی و بی آرمانی نوسان کند نیست. شاید آرمان ها را با پیداکردن فرمول های قطعی و از پیش تعیین شده اشتباه گرفته بوده ایم. چاره در بی آرمانی و بی تفاوتی نیست. شاید سوال ها و آرمانها باید دوباره تعریف شوند.
آنچه مرا برای نوشتن این نوشته برانگیخت گفته های جمال میرصادقی یکی از رمان نویسان ما بود:
« نويسندگان دهه پيش از انقلاب 57 درصدد بودند تا جهان را تغيير دهند، اما نويسندگان بعد از 57 به نوعی با بي‌‏آرمانی در آثار خود درگيرند. نويسندگان دهه‌‏های 30 و40 به نوعی به ادبيات متعهد گرايش داشتند وپرداختن به مسائل جمعی را رسالت اصلی خود مي‌‏دانستند, اما پس از انقلاب رفته, رفته نويسندگان تعهدی نسبت به جامعه احساس نمي‌‏كنند.همين مسئله موجب راه يافتن مسائل فردی در داستان نويسی شده، چنان كه نويسندگان كنونی و به ميدان درآمده ايران كمتر به مسائلی كه در دهه‌‏های پيشين دغدغه نويسندگان بود می پردازند.
در دهه 30 و40 ظلم ستيزی ، افشاگری، حمايت از ستم ديدگان دغدغه نويسندگان بود، چنان كه صدمات سنگينی را نيز نويسندگان به اين دليل متحمل شدند. ادبيات در آن دهه‌‏ها حكم خنجری را داشت كه عليه حكومت مستبد پهلوی تيز می شد. گرايش غالب در آثار نويسندگان كنونی واقعا با سمت گيری آثار نويسندگان دهه پيش متفاوت است.»

نوشته شده توسط پویا در 05:06 PM

August 13, 2004
انتظار

بیمار باشی و در این شب خنک تابستانی. صدای عود که از فاصله ای نه چندان دور می آید و انتظاری که همه ی این سال های تو را پر کرده است و این شعر نوح مردی، اینقدر دور و اینقدر نزدیک. شعر در انتظار خورشید:



نوشته شده توسط پویا در 10:26 PM

August 10, 2004
چه کسی تاوان را می پردازد؟

مشاور امنيت ملی كاخ سفيد : «جهان به تفاهمی بين‌‌المللی عليه ايران رسيده است و اين حاصل كوشش ها و توضيحات امريكاست. ما كشورهای جهان را قانع كرده ايم كه برای حفظ امنيت بين المللی لازم است قبل از آنكه ايران جهان را با خطر روبرو سازد، از دست يابی اين كشور به سلاح اتمی جلوگيری شود.»
این روزها تهدید های آمریکا و اتحادیه اروپا علیه طرح های اتمی ایران خیلی بیشتر از گذشته شده است. همزمان بحران شدت گرفته در عراق و دخالت های مستقیم و غیر مستقیم جمهوری اسلامی در آنجا هم از طرف دیگر باعث تهدیدات از آن طرف شده است. در خبرها هم آمده بود که حتی اسرائیل آخرین مرحله های تمرین برای بمباران تاسیسات اتمی ایران را می گذراند. عکس های ماهواره ای تاسیسات اتمی ایران هم که اینروزها زینت بخش سایت های خبری شده است.
انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نزدیک است و تب انتخابات در آنجا بالا می گیرد. جورج بوش هم برای جبران اشتباهات بزرگ در حمله به عراق و اوضاع نابسامان آن کشور بعید نیست که به یک برگ برنده احتیاج داشته باشد تا در آخرین هفته های پیش از انتخابات روی میز بکوبد.
متاسفانه در داخل ایران هم کسان قدرتمندی هستند که تصور می کنند یک حمله «محدود» نظامی از طرف اسرائیل یا آمریکا می تواند به نفع آنها تمام شود. من فکر می کنم تصور آنها اینست که در پی سرخوردگی و بی تفاوتی مردم بد هم نیست اگر اوضاعی فراهم شود که بگویند کشور در معرض خطر خارجی است. این نیروهای قدرتمند در حکومت جمهوری اسلامی خیالشان راحت است که آمریکا در پی بحران جدی عراق هیچگاه حمله سراسری بزرگی به ایران نخواهد کرد. برای همین معلوم است حتی کسانی در حکومت تلاش می کنند این درگیری «محدود» را به وجود بیاورند.
بدون شک کسانی در پست های کلیدی حکومت نشسته اند که حاضرند به خاطر دستمالی، قیصریه را به آتش بکشند. بخصوص اگر قیمت این دستمال تمام ثروت های بادآورده ای باشد که در طول این 25 سال بدست آورده اند.
من فکر نمی کنم که بتوان با اطمینان چیزی را پیش بینی کرد، اینقدر که این مسائل در پیچاپیچ های امنیتی و سیاسی هستند. اما آنچه که معلوم است اینست که دود سیاست های آقایان در چشم مردم می رود.
این آقایان در طول جنگ با عراق که ایران در محاصره ی اقتصادی بود هر نوع معامله ی نظامی و اقتصادی کردند و پورسانت ها را در جیب گذاشتند. فردا اگر شورای امنیت و اروپا و آمریکا مجازات ها اقتصادی برای ایران در نظر بگیرند مسلما در پورسانت های معاملاتی آقایان و آقازاده ها تاثیر بدی نخواهد کرد. فقط جیب خالی مردم، خالی تر خواهد شد. اگر حمله ی نظامی «محدودی» هم انجام بگیرد بهره های اعتباری و مالی بین المللی به کشور ما سر به فلک خواهد کشید. مابه التفاوت را هم مثل همیشه مردم می پردازند.
تاوان بی تفاوتی و سرخوردگی مردم را که خواهد داد؟

نوشته شده توسط پویا در 08:55 PM

August 08, 2004
تابستان سرد


لازم نیست تا خیلی وبگردی یا بهتر بگویم وبلاگ گردی کنی تا موج ناامیدی را در اینجا و آنجا ببینی. ناامیدیی که بازتاب بی تفاوتی و سکون جامعه ماست. بخصوص آنها که بیشتر و با حرارت می کوشند از طریق وبلاگ ها تاثیری بگذارند زودتر به ناامیدی کشیده شده اند. من فکر می کنم کار اجتماعی دو سو دارد. سوی اجتماعی اش، که به نظر من بیشتر تاریخی ست تا مقطعی. یعنی تاثیری که گذاشته می شود در کنار بسیاری دیگر از تاثیرات اجتماعی دیگر است. چه بسا که حتی این کار اینترنتی در مقایسه با کارهای دیگر زیاد پر رنگ هم نباشد. اما تاثیر آن یکباره نیست. این را شاید باید با تلخی پذیرفت. تاثیر کاری را که می کنیم نه باید دست کم گرفت و نه باید آنقدر درباره اش غلو کرد که در چرخش بعدی ناامید شد.

باید پذیرفت که مردم ما مردم 25 سال پیش نیستند و جامعه ی ما جامعه ی آن روز نیست. 25 سال پیش توده مردم را گروهی رهبری می کردند که اولا از شبکه ی وسیع مساجد و محفل های مذهبی برخوردار بودند و مهم تر از آن اینکه این گروه رهبران مذهبی در طول صدها سال در زندگی توده ی مردم از گهواره تا روزهای پس از مرگ حضور قاطع داشتند. آن موقع هنوز ایمان مذهبی و خوشبینی های یک حکومت دینی خیلی نقش داشت.

روشنفکر های ما هم هر یک از طرفی در چارچوب های ایدئولوژیک خودشان فکر و عمل می کردند. از نهضت آزادی و طرفداران فکری جلال آل احمد و دکتر شریعتی تا گروه های مختلف چپ از حرب توده در یکسو تا توفان و حرب رنجبران در آن سوی دیگر.

امروز اما مردم پس از 25 سال می بینند که خوشبینی ها و ایمان های آنها چه نتایجی داشته است.

رنگ ایدئولوژی های سیستمی هم در میان روشنفکران بسیار کمرنگتر از گذشته شده است. حتی متفکرانی مثل سروش که روزی به قشر سنی تر مذهبیون تعلق داشتند امروز از قرائت های جداگانه از متون مذهبی سخن می گویند. و نتیجه ی اندیشه های امروزیشان به جایی جز سکولاریزم نمی رسد. و این خودش پیشرفتی در جهت خردگرایی و افسانه زدایی ست.

این دگرگونی ها در میان روشنفکران چپ هم کم نیست. واقعیت هایی که بیشتر به صورت خاطرات (مهاجرت سوسیالیستی، خانه دایی یوسف و ...) از جامعه ی شوروی نوشته شده و فروپاشی جوامع سوسیالیستی ضرورت بازنگری و دوباره تعریف کردن چیزهایی مثل روابط بین المللی و انترناسیونالیسم و سوسیالیسم واقعا موجود و مثل اینها را به میان آورده است.

معلوم است که مشکلات مردم و بخصوص مشکلات اقتصادی بسیار جدی تر و پیچیده تر از 25 سال پیش است. از سوی دیگر اپوزیسیون هم از امکانات تبلیغاتی بیشتری مثل اینترنت و شبکه های ماهواره ای برخوردار است. 30 سال پیش فکر نمی کنم خیلی از مردم حتی روشنفکران می توانستند دسترسی به نشریات گروه های سیاسی داشته باشند. امروز ایرانی داخل کشور با کمی اطلاعات کامپیوتری و صرف هزینه ای نه خیلی بالا در اتاقش می نشیند و تندترین نوشته های اپوزیسیون را می خواند.

حداقل 10 تلویزیون و رادیوی ماهواره ای شب و روز می گویند و فریاد می زنند و کار را حتی به فحاشی می رسانند. در همین رادیوها بسیار از تابستان داغ 83 سخن گفتند. نظرشان بیشتر به 18 تیر بود و موضوع مسابقات فوتبال جام ملتهای آسیا که فکر می کردند اینبار هم مثل بار قبل پس از هر پیروزی یا شکست جوانها به خیابانها می ریزند و...

اما تابستان بسیار سردی بوده است!

«بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه خاموش است ... »

خواندن این شعر کجا و تجربه کردنش کجا؟

لازم نیست که تک تک افراد جامعه درباره ی این چیزها بخوانند یا حتی فکر کنند. این تجربیات تاریخی در ناخودآگاه عمومی می نشیند. دکتر علمداری در مقاله ای می نویسد:
«اين‎گونه به‎نظر می‎رسد كه مردم، به ويژه جوانان، از فضای گروه‌مداری و حل مشكلات خود از طريق مباحث نظری و آرمانی به ‎تدريج فاصله می‎گيرند و به سمت فلسفه‎ی «عمل‌باوری»، يا فلسفه ابزارانگاری و درگيرشدن در پروژه‌های كاری، و سودمداری كشيده می‌شوند. » (1)
خواندن همه ی مقاله بد نیست.
این از جنبه ی اجتماعی.

از طرف دیگر هر کسی از کاری که می کند انتظاری شخصی هم دارد که حتما لازم نیست مادی هم باشد. من فکرمی کنم در کار اجتماعی باید به خاطر داشت که «تنها صداست که می ماند ...» و این صدا می تواند یک کتاب یا مقاله علمی هم باشد یا یک شعر ماندنی یا هر چه که تو بکنی و اثری هر چند کوچک داشته باشد.

امید یک مفهوم تاریخی ست. کاش عمر ما هم به طول تاریخ می توانست باشد تا نتیجه را ببینیم. اما چه کنیم که فقط کار ما از ما می ماند و صدایی ... اگر چیزی برای گفتن داشته ایم.

(1) - http://politic.iran-emrooz.de/more.php?id=6776_0_11_0_M

نوشته شده توسط پویا در 06:02 PM

August 07, 2004
آه اگر آزادی سرودی می خواند


گورستان خاوران محل گورهای دسته جمعی تعدادی از قربانیان اعدام های 1367

امروز در گردش کوتاه اینترنتی به این نوشته ی رضا فانی یزدی در سایت ایران امروز برخوردم. از اعدام های سال 1367 نوشته بود. از خودش که در زندان بوده و بیشتر از آن از نازلی که آغوش گرم پدر را در سلول زندان تجربه می کرده و حتی این را نیز پس از مدت کوتاهی از او دریغ می کنند که پدر را اعدام می کنند. اینکه آدمی چه اندیشه ای دارد اهمیتی ندارد. می توانی فدایی یا توده ای یا مجاهد یا بهایی یا هر چیز دیگری باشی. مهم اینست که تو را به خاطر اندیشه ات می کشند. در بندت می کنند، شکنجه ات می دهند و حتی آنگاه که اراده کنند جانت را می گیرند.
آیت الله منتظری در خاطراتش که در خارج کشور (و اینترت) منتشر شده می نویسد:
«بعد من به آیت الله موسوی اردبیلی که آن زمان رئیس شورای عالی قضایی بودند پیغام دادم: مگر قاضیهای شما اینها را به پنج یا ده سال زندان محکوم نکرده اند مگر شما مسئول نبودی آن وقت تلفنی به احمد آقا می گویی که اینها را مثلا در کاشان اعدام کنند یا در اصفهان؟
...
بالاخره مدتی ملاقات های زندانیان را تعطیل کردند و بر حسب گفته متصدیان با استناد به این نامه (نامه ی تندی به خط احمد خمینی از طرف آیت الله خمینی) حدود دو هزار و هشتصد یا سه هزار و هشتصد نفر زندانی تردید از من است از زن و مرد را در کشور اعدام کردند...»(1)
که هدف من آوردن همه ی نوشته یا گفته های آیت الله منتظری نیست. فقط خواستم بگویم که به سادگی اعدام کردند. تنها جرمشان این بود که خودی نبودند. و این دایره ی خودی و غیر خودی تنگ تر و تنگ تر شد تا گلوله ای بر سر حجاریان نشست و باقی و گنجی و عبدی به گوشه ی سلول های اوین فرستاده شدند.

این شعر شاملو را با نام «آه اگر آزادی سرودی می خواند» در اینجا گذاشته ام. که کاش سرود آزادی اینبار مثل 20 سال پیش و 50 سال پیش و صد سال پیش کوتاه نپاید که جای داغ و درفش بر تن این کشور بسیار است.


(1) - متن کامل خاطرات آیت الله حسینعلی منتظری. ص. 344

نوشته شده توسط پویا در 04:55 PM

August 06, 2004
قمرالملوک وزیری


چهل و پنجمین سالروز درگذشت قمرالملوک وزیری ست. آن موقع که او شروع به خواندن کرد و ادامه داد، بیرون آمدن از تارهای محکم سنت کار ساده ای نبود. اما امروز پس ار این همه سال هنوز صدای زن قدغن است در کنار همه ی قدغن های دیگر.
این هم تصنیفی با صدای قمر. یاد او گرامی باشد. هم برای ما که در زمان او زندگی نکرده ایم. اما کار آدمی باقی ست. کار قمر صدایش بود و جراتش به عنوان یک زن برای بیرون آمدن از حجاب سنت و به درون خزیدگی قرون.


نوشته شده توسط پویا در 07:45 PM

August 04, 2004
سالروز مشروطیت


امروز 14 مرداد سالروز مشروطیت است. شاید مهم ترین جنبش مردمی تاریخ معاصر از آنرو که برای اولین بار مردم ایران این را نادیده گرفتند که «رعایا به راه شاهان خود می روند و در آن راه سلوک می کنند». به همین مناسبت نوشته ای از خاطرات حیدرخان عمواوغلی را که اولین بار حدود 60 سال پیش منتشر شده بود بازنویسی کردم که در سایت اخبار روز در اینجا منتشر شده است. باشد که گام کوچکی در راه آگاهی عمومی از تاریخ معاصر ما باشد.

نوشته شده توسط پویا در 07:18 PM

August 02, 2004
زندگی دیگری نیست اما راه دیگری شاید باشد ...


این سومین پست وبلاگ است که درباره شعر و شاعری می نویسم، که البته کاملا اتفاقی است چون من فقط یک شعردوست هستم، نه شاعر و نه منتقد شعر.
نوشته ای از عباس احمدی در سایت گویا آمده بود درباره عقده ی اودیپ شادروان اخوان ثالث و گرایشات زناکارانه ی او در عشق به مادر و خیانت به زن و چه و چه ها ...
نویسنده در پی اثبات این بوده است که تمام این چیزها را بر اساس تکه ای از شعر اخوان و ماجرای یک زندان رفتن نامعلوم (نامعلوم حتی برای نویسنده ی خود مقاله !) توضیح بدهد.
امروز هم جوابیه ای از کسی که تحصیلات عالی روانشناسی دارد منتشر شده بود که خواندن آن هم آگاهی دهنده بود.
صرف نظر از دیدگاهها و مفاهیم تخصصی روانشناسی، اصرار اینچنانی (یعنی شبه علمی چون که فاکت ها و شواهد و به اصطلاح data یا داده ها که پایه ی تحلیل هستند بسیار غیر مستندند ) برای اثبات این مسائل چه کمکی به شناخت شعر یا شاعر می کند. یادم هست شبی مرحوم اخوان می گفت شاعر باید از خود بگذرد و از خیلی چیزهای این زندگی بگذرد تا بتواند آنچنان بسراید که به دل مردم و دل خودش بنشیند. آیا خود اخوان نشانه ی بارز این درویش منشی و رندی (رند حافظ) در تمام طول زندگیش نبود؟ پس دروغی نگفت و دروغ زندگی نکرد. بود آنچه بود . می گفت که هست.

زنده یاد سعیدی سیرجانی که در بند بود به انواع اتهامات از جمله جنسی و مصرف مواد مخدر متهمش کردند. او را که جز خدمت فرهنگی به جامعه نکرد. عمادالدین باقی در سالهایی که هنوز چند روزنامه ای چیزی می نوشتند نوشت که او را با پتاسیم در زندان کشته اند.

پای درد دل روشنفکرانی از تبار اخوان و شاملو که بنشینی فکر می کنم آنقدر دردهای سوزنده باشد که جایی برای زنا با مادر نماند، حتی در ناخودآگاهشان !
من بر آن نیستم که مانند موضوع شادروان صمد بهرنگی (به گواهی نوشته ی نشریه آدینه) باید قهرمان ساخت و لب فرو بست و حتی دروغ گفت و تقلب کرد تا قهرمانی در ذهن مردم شکل بگیرد.، نه. اما گویا این هم آن روی سکه باشد که بگردیم و در ناخودآگاه شاعران و نویسندگانمان گرایشات جنسی داشته و نداشته بجوییم.

آن شب اخوان با قطرات اشکی لب به سروده و سخن گشود. چه دردی در نهان آن پیرمرد بود؟ چرا به دنبال کشف راز آن اشکها نباشیم که شاید اشک نسل های انسان ایرانی باشد و درد من و تو و او؟

نوشته شده توسط پویا در 07:59 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661