|
|
|
« November 2005 |
Main
| January 2006 »
December 31, 2005
ببین که زمان به گَردی بدل می شود
![]() کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند. سهراب سپهری سال نو را به همه ی شما دوستانی که وقتی برای آمدن به این وبلاگ می گذارید شادباش می گویم. به امید کارهای بهتر و بیشتر در سالی که در پیش است. نوشته شده توسط پویا در 03:23 PM December 29, 2005کار ترجمه مباحث فمینیسم و پُلی به درون از پیچاپیچ خاطره ها
ترجمه متن "موضوعات و مباحث" فمینیسم که از دائره المعارف فلسفی دانشگاه استنفورد انتخاب کردم دیروز تمام شد و امروز برای دوستان سایت زنان ایران فرستادم تا هر موقع خواستند منتشر کنند و مثل همیشه در اینجا خواهم نوشت. فکر می کنم مطلب پرباری است، چرا که نه تنها به بعضی پرسشها پاسخ می دهد بلکه بیشتر از آن باعث می شود خواننده ی علاقمند با پرسشهای جدیدتر (اما شاید آگاهانه تر) به جستجوی مطالعه ی بیشتر برود. چقدر خوب خواهد بود اگر علاقمندان و کسانی که درباره ی مسائل زنان فکر و تحقیق می کنند بتوانند در پویایی دیدگاه های مختلف فمینیستی شرکت فعال داشته باشند. یادگاری که از کودکی بجا مانده، نمی گذارد که با وجود کار روزانه (از معادلات دبفرانسیل امواج بگیر تا ترجمه ای فلسفی در روزهای تعطیل) بخشی از روز را با خواندن کتابی با خودت خلوت نکنی. با نگاهی سرسری به کتاب «صادق هدایت در تار عنکبوت» در کتابفروشی فهمیدم از آن کتابهایی ست که باید همراه با خواندن آن کندوکاوی هم در درون خودت داشته باشی. که با روحیه ی این روزهای من هم همساز است. کتاب نوشته ی م.ف. فرزانه است که پیش از این درباره ی هدایت و دوره ای که با او گذرانده کم ننوشته است. فرنگیس حبیبی در مقدمه ی کتاب می نویسد: "... خواننده به شاگرد معماری تبدیل می شود که بین نویسنده و متن، بین خودش و متن و بین خود و دیگری پُل می زند و تا مدتها پس از آنکه کتاب را به تمامی خواند، این کار پرسش و پُل زدن در ذهنش ادامه می یابد." این همان احساس ارتباطی ست که با خودت پیدا می کنی. لازم نیست صفحات زیادی را ورق بزنی تا این ارتباط با خود را کشف کنی: "ما از مردمانی هستیم که هیچگونه انتظاری از دست غیب و امیدهای واهیش نداریم. روزها را به نسبت توانایی های خودمان گذرانده ایم، از آنچه ماوراء طبیعت بوده است چشم پوشیده ایم و بی آنکه خودمان را گنجشک یا کرم لجن زار بدانیم، با سرنوشت مسلم این موجودات همراهیم. فرزانه از خاطراتش می نویسد، بی یا با هدایت اما حضور هدایت را همیشه در جایی که او حضور هم ندارد، حس می کنی. نوشته شده توسط پویا در 07:17 PM December 26, 2005آرامش کریسمس. نا امنی اجتماعی و پنهانکاری ما
تعطیلات کریسمس به آرامی می گذرد. گویی هر چه بچه ها بزرگتر می شوند این روزهای کریسمس از تب و تاب می افتند و جان آدمی به آرامشی درونی می رود. متفاوتند، اما هم آن تب وتاب زیبا بود و هم این آرامش. بیشتر روز همانطور که نوشته بودم به ترجمه ی متن دانشگاه استنفورد درباره ی فمینیسم می گذرد. نگاهم بیشتر به سرتیتر خبرها است تا عمیق شدن در آنها. دوستانی که به این وبلاگ می آیند حتما تا حالا همه ی این خبرها را دیده اند. از طرف دیگر سالگرد زلزله ی بم که در ایسنا گزارش تصویری را در این رابطه دیدم. می دانم که مجله ی نشنال جئوگرافیک ماه دسامبر مقاله ی مفصلی درباره ی کمک به مناطق فاجعه زده مثل سونامی در تایلند و زلزله در بم خودمان دارد. این چندروزه فرصت خواندن آن و نوشتن خلاصه ای از آ نرا در اینجا ندارم. تنها یک جمله که "هزاران نفر از مردم هنوز در پناهگاه ها زندگی می کنند." همین کافی نیست؟ سایت خبری سینا یکی از معدود سایتهایی بود که به اخبار آسیب های اجتماعی می پرداخت و گاه گزارشهای جالبی منتشر می کرد. این روزها اگر به آنجا سر بزنید این جمله را می بینید: " برنامه درخواست شما را به درستي دريافت نکرده است. لطفا آن را دوباره بفرستيد." که البته فایده ای ندارد. گویا این سایت دیگر درخواست های ما را بدرستی دریافت نخواهد کرد. روز به روز شدت این آسیب ها در جامعه ی ما بیشتر می شود و ما محافظه کارتر از پیش سعی در پنهان کردن آن داریم. و سعی می کنیم تا تکانهای نگران کننده ی آن را نبینیم. یا نگوییم. "صداِي پسرکِي مرا از افکارم خارج مِي سازد...سرش را از ماشِين بِيرون کرده و با صداِي بلند کلماتِي را فرِياد مِي زند. کِي تو رو بخوره؟؟!؟!؟! لحظه ِيِي از شرم قدم از قدم نمِي توانم بر دارم. گوشه پِياده رو به دِيوار تکِيه مِي کنم و خوشحالم که تا چند دقِيقه دِيگر پشت دِيوار هاِي امن خانه هستم ..." نیمی از جامعه در زندگی روزانه اش احساس امنیت و عادی بودن ندارد و تازه این علاوه بر همه ی مشکلات اقتصادی و اجتماعی است که روز به روز روی هم انبار می شوند. اگر در کنار این، ناامنی برای کودکان از پسر و دختر را هم که اضافه کنیم تصویر وحشتناکی از واقعیت هر روزه گرفته ایم. حتی اگر به این تصویر واقعی "عادت" کنیم. می شود عادت کرد؟ نوشته شده توسط پویا در 01:04 AM December 22, 2005انسانهای فداکار، بدون وبلاگ و لینک و نظرخواهی ...
![]() زنان و مردان، دختران و پسران بسیاری هستند که از جانشان و وقتشان برای کمک به انسانها مایه می گذارند. کسانی که نه وبلاگی دارند تا گزارش کارشان را بنویسند و نه نامی از آنها هیچگاه در ذهن ما جرقه ای خواهد زد. اما این مردمان هستند، به بودنشان احترام بگذاریم و یاریشان کنیم. می دانم که همین امشب چنین انسانهای گمنام و فداکاری در خرابه ها و کانتینرها در شهر بم در کنار بچه های بم خوابیده اند تا فردایی پُر از کار و کوشش را از سر بگیرند. در حالیکه همین روزها حتی مسواک های اهدایی برای این بچه ها را در خیابان ناصرخسرو تهران می فروشند. کسانی هم در همین شهر شلوغ و خفه شده از دود و سیاهی، در حالیکه بسیاری در جستجوی لقمه نانی می دوند و یا شاید بعضی از ما در همان حالی که با خیالی آسوده مشغول تماشای تاتر یا نمایشگاهی هستیم، به پای حرفهای بچه های کار و فقر در میدان شوش و دروازه غار نشسته اند. من مطمئنم بسیاری از ما نه نام این زنان و مردان فداکار را می دانیم، نه لینکی دارند که در وبلاگمان بگذاریم و نه نظرخواهیی که با چند واژه شادشان کنیم. مهم هم این نیست. شاید مهم تر از همه این است که بدانیم هستند و از هر راهی که می توانیم یاریشان کنیم. چند ساعتی وقت در هفته، پول، اهدای کتابهای خوب ... یک دوست گرامی این آدرس را از «انجمن حمایت از کودکان کار» که گویا در دروازه غار به فعالیت مشغول هستند برایم فرستاد. جای دوری هم نیستند، تهران، مولوی، باغ فردوس ... با 400 کودک کار که تحت حمایتشان گرفته اند. این را من در این فاصله ی دور می دانم. شما که در آنجا هستید حتما بیشتر و بهتر از من می دانید. نوشته شده توسط پویا در 08:32 PM December 21, 2005شب یلدا، ترجمه ای دیگر و مرهم دردهای گذشته ....
![]() بیتی از غزل خواجه ی شیراز شب یلدا، شب تولد خورشید، به تمام دوستانی که این نوشته ها را می خوانند مبارک و شادی بخش باشد. ---------- این روزها مشغول ترجمه ی نوشته ای درباره ی فمینیسم از یکی از دانشگاههای معتبر دنیا هستم. متن با اینکه بوسیله ی متخصصین نوشته شده ولی برای خواننده علاقمندی که در جستجوی دانستن درباره ی فمینیسم است کاملا فهمیدنی است. آنچه بیشتر از همه چیز من را به این کار تشویق کرد، خلائی بود که در اینترنت فارسی و بخصوص در این وبلاگستان در این باره می بینم. آنچه برای من مهم است این نیست که کسی فمینیسم را می پذیرد، تا کجا می پذیرد و یا بکلی ردّ می کند. آنچه مهم است اولا داشتن درک مشترکی از مفاهیم فمینیسم است که پایه مشترکی برای بحث و گفتگو شود و دوم اینکه برای علاقمندان و کنجکاوان پله ای کمکی و انگیزه ای باشد برای مطالعه ی بیشتر. بعضی از نوشته ها هم به نظر می رسد که احتیاج بیشتری به تعریف مفاهیم دارند .گرنه تبدیل به گِلِه گذاری های "ما زنان ... شما مردان ..." و یا برعکس می شود و به نظر می رسد بحث ها بیشتر شخصی هستند تا یک موضوع جامعه شناختی. چنین بحث هایی که متاسفانه تعداد آنها کم هم نیست خیلی زود به تمسخر و تحقیر یکدیگر تبدیل می شود که فکر نمی کنم حاصلی جز خستگی و زَدِگی روحی داشته باشد. این روزها یعنی در واقع روز 28 آذر سالگرد به بندکشیدن عباس امیرانتظام به بهانه ای واهی در چنین روزی در سال 1358 بود. "واهی" از این نظر که آقایان هیچگاه حاضر نشدند دادگاهی علنی و با وکلای مدافع و قضات بی طرف برای انتظام برپا کنند. از طرف دیگر کمتر صدای اعتراضی در برابر این بازداشت در موقع خودش بلند شد. کسی این را ندید که عاقبت چنین بازداشتهایی می تواند بسرعت دامنگیر همه شود. عجبا که آن روزها همه "لیبرال ها" را "جاده صاف کن دشمن" می دانستند، بی آنکه متوجه باشند چه وحشت و سکوتی در کار رقم خوردن است. به قول فرج سرکوهی در آن "دوران سنگین، فرهنگ تک صدایی جز صدای خود هیچ صدایی را تاب نمی آورد." شاید بزرگترین مرهم درد کسانی مثل انتظام همین امید به این باشد که: " امروز بیش از هر زمان دیگری به ترویج فرهنگ عاری از خشونت و همزیستی مسالمت آمیز نیازمندیم." و " همهی ما وظیفه داریم که از فرصتها و پتانسیلهای موجود در جامعه استفاده کرده و جنبش ملی آمادهسازی ایران برای همزیستی مسالمتآمیز و آیندهای عاری از خشونت آماده سازیم. همچنین بایستی برپایهی ترویج فرهنگ صلح پایدار و همزیستی مسالمت آمیز و گسترش فضای تفاهم و همدلی نیروهای اجتماعی، را به حرکت در آورده ...". نوشته شده توسط پویا در 08:15 PM December 18, 2005نوح سومری در هزاره های دور، یک جستجو ...
در پست قبلی وعده داده بودم که باید درباره ی ریشه سومری داستان نوح بنویسم. دوستانی که شاید با تمدن سومر که سرآغاز تمدن بشری ست کمتر آشنا هستند می توانند قسمت آخر این مقاله ی مرا در سایت زنان ایران بخوانند. آن قسمت، ترجمه ی نوشته ی ساموئل کرامر سومرشناس برجسته ( 1990-1897) درباره تاریخ سومر است. موضوع داستان نوح را در این یادداشت که حالا می خوانید از کتاب دیگر کرامر به نام «تاریخ از سومر آغاز می شود*» فصل بیستم می آورم. یادآوری می کنم که کتابهای کرامر در مورد سومر جزو مراجع معتبر دانشگاهی است. در اینکه داستان نوح و کشتی او در تورات ریشه در افسانه های بین النهرین دارد برای دانشمندان جای تردیدی وجود نداشت. با خواندن لوح یازدهم حماسه گیلگمش ریشه ی بابِلی آن کشف شد. در سال 1914 کتیبه ای سومری در شهر نیپّور بدست آمد و آرنو پوئبل با انتشار قسمتی از متن آن نشان داد که ریشه ی داستان نوح باز هم دورتر است و از افسانه های سومری سرچشمه گرفته است (حدود 7000 سال پیش). این کتیبه که فقط یک کپی از آن پیدا شده جا بجا دارای شکستگی و خوردگی است اما با خواندن همان متنی که در دسترس است، محتوای داستان آشکار می شود. در ابتدای کتیبه داستان آفرینش انسان و پادشاهی سومر و پنج شهر بر اساس کیهان شناسی سومری آمده است. آنچه در کتیبه در مورد این آفرینش آمده در کتاب کرامر منتشر شده که بخاطر طولانی نشدن مطلب از آنها می گذریم. سیل... متن که در اینجا دچار شکستگی است باید شامل دستوراتی درباره ساختن کشتی باشد تا زیوسودرا با سوار شدن در آن از سیل در امان بماند. وقتی که متن دوباره قابل خواندن می شود بیان می کند که طوفان وسیل هفت روز و هفت شب سطح زمین را پوشانده بوده است. سپس اوتو خدای خورشید دوباره ظاهر می شود و بر زمین نور می تاباند. زیوسودرا از کشتی خارج می شود و به پای خدای خورشید قربانی می کند. قربانی هم طبیعتا حیواناتی هستند که زیوسودرا با خود به کشتی برده بوده است. ترجمه اصل متن را در زیر می آورم: همه ی بادهای طوفانزا، بی نهایت قدرتمند، مثل یک تن واحد هجوم آوردند، و آنجا که پس از شکستگی هایی، متن دوباره خواندنی می شود زیوسودرا به حضور خدایان بزرگ آن و اِنلیل می رود و در پیش پای آنان به خاک می افتد و پس از آن مقام تقدس به او اعطا می کنند. قسمت آخر سرنوشت این نوح سومری در شکستگی های متن کتیبه شاید برای همیشه گم شده است. * History Begins At Sumer نوشته شده توسط پویا در 08:15 PM December 17, 2005باز هم نوشته های شبه علمی در رسانه ها، اینبار کشتی نوح
اول یک اشاره کوتاه. دوستان که وقتی برای خواندن این وبلاگ می گذارند حتما متوجه شده اند تلاش من آن نبوده که این یادداشت ها را به تحلیل ها و مقاله های سیاسی روز تبدیل کنم. یکی از آن جهت که این نوشته ها انعکاس آن چیزی است که روز نوشتن وبلاگ یا دو سه روزی پیش از آن در ذهن و روان من جریان دارد. که حتما هم محدود خواهد بود و چه بسا آن موضوع اصلا با آنچه خبر روز است رابطه ای نداشته باشد. دوم اینکه فکر می کنم درباره ی بسیاری خبرهای روز نوشتن، تکرار ملال آوری حداقل برای من بیشتر نیست مگر اینکه حرف تازه یا تجربه ی تازه ای در میان باشد. اگر هم درباره ی موضوعات روز نوشته ام یا بخاطر جرقه ای بوده که در ذهن و روح زده شده (مثل افسانه خواندن کشتار میلیونها انسان در کوره های آدم سوزی بوسیله مردمانی که امروز بر جامعه ی ما حکمرانی می کنند یا موضوع سقوط هواپیما) و یا وظیفه ی خودم بعنوان یک شهروند (هر چند مهاجر) دانسته ام که حتما درباره ی نظرم - درست یا غلط- بنویسم (مثل انتخابات). موضوع حساس بودن درباره ی آنچه در رسانه ها می خوانیم -دو پست پیش از این را خوانده اید؟- موجب شده تا این روزها ناخودآگاه با ریزبینی بیشتری به نوشته ها نگاه کنم. در خبرهای خبرگزاری ایسنا که باید از پرخواننده ترین ها باشد به خبری برخوردم درباره ی تلاش عده ای کوهنورد برای پیدا کردن کشتی نوح! ایسنا نوشته است: "به نقل از منابع خبري اينترنتي" که البته پیدا کردن منبع زیاد سخت نبود و با کمی جستجو معلوم است که خبر ایسنا ترجمه ی این گزارش در یک نشریه روسی است. در تیتر خبر آمده : محققان روس براي افشاي راز كشتي نوح تلاش ميكنند" که البته با خواندن خبر معلوم می شود این "محققان" در واقع کوهنورد هستند نه باستانشناس یا هر متخصص علمی. از آنجا که حالا دیگر معلوم شده است افسانه ی کشتی نوح ابتدا از افسانه های تمدن سومری مربوط به حدود 7000 سال پیش بوده که از آنجا به افسانه های تورات و بقیه ی کتب دینی راه پیدا کرده، کنجکاو شدم مطلب را بخوانم. بیشتر بخاطر اینکه همین روزها هم شایع شده بود دانشجوی ایرانی رشته مدیریت، معادلات اینشتین را حل کرده است و با این تاسف که تا کی ما به این افسانه ها دلخوش کرده ایم؟ بهرحال پس از شرح زیادی در گزارش که بیشتر شباهت به افسانه های "جزیره گنج" دارد تا یک تحقیق علمی - با کدام محقق؟ - در نوشته ی ایسنا آمده است: " در فاصله 3000 متري بالاي سطح دريا ولاديمير با دوربين مخصوص خود تعدادي خطوط را در صخره پيش رويش ديد. اين خطوط شبيه خطوط كشتي بود كه بر يك طرف قرارداده شده بود . اين خطوط معمولا در تصاويري ديده ميشد كه معمولا همراه با مقالههاي گوناگون براي محل كشف كشتي نوح چاپ ميشد. ولاديمير از اين فكر كه محل كشتي را پيدا كرده احساس خوشحالي ميكرد. نزديك اين خطوط، وي چيز ديگري شبيه يك تشت رختشويي ديد كه داخلش برف قرار داشت. اين تشت نيز معمولا در تصاوير مربوط به كشف كشتي نوح چاپ مي شد." البته جای تمام این توضیحات در ترجمه ی ایسنا خالی است. گویی پس از چاه جمکران و زن ببر نما و ... دیگر کم کم امید است که نوبت باید به کشتی نوح برسد. این پست خیلی طولانی شد. در پست بعدی باید فرصت کنم افسانه ی سومری کشتی نوح را که از روی کتیبه های سومری ترجمه شده و حاصل کار علمی محققان است در اینجا برای دوستان علاقمند بنویسم. نوشته شده توسط پویا در 03:22 AM December 15, 2005جنایت افسانه نیست، اما مهروزی شما بدون شک افسانه است
وقتی سخنرانی احمدی نژاد را درباره "افسانه بودن" قتل عام بزرگ یهودیان می خواندم به این فکر می کردم که آقایان از تحریف تاریخ کشور خود ما فارغ شده اند و حالا به سراغ تاریخ معاصر دنیا رفته اند. همین بس نبوده است تا تاریخ مشروطه را به پای شیخ فضل الله نوری بنویسند که اصلا قائل به رای مردم نبود و قانون را همان اصول فقه می دانست. و باز همین بس نبود تا ملی شدن صنعت نفت را هم به پای آیت الله کاشانی بنویسند که حتی در خود روز 28 مرداد دسته ی اوباش را از بازار بسیج می کرد و پیروزی کودتا را به زاهدی تبریک می گفت. و همین طور تا امروز .... مایه تاسف و تعجب است که رئیس جمهور کشوری مانند نوجوانهای تازه انقلابی شده و چند کلمه از اینجا و آنجا شنیده بگوید: " اگر (نازی ها) اين جنايت را مرتکب شده اند چرا ملت فلسطين تقاص اين جنايت را پس بدهد؟" آقایان مثل اینکه می خواهند درگیری های صدر اسلام با یهودیان را حالا هم زنده کنند. چقدر باید کینه ورزی کرد تا صف طولانی انسانهای بیگناه را تا کوره داغ آدمسوزی "افسانه" نام گذاشت؟ شاید در قدم بعدی آقای رئیس جمهور یا یکی از یارانشان حرف دلشان را باز کنند و بگویند "اصلا افسانه هم که نباشد، چه باک؟" مشکل است دیدن این که این "انسانیت" بود که هزار هزار در اردوگاهها شکنجه می شد و گوشت و پوستش در کوره ها آب می شد؟ چه اهمیت دارد که آنها کدام باور را در ذهنشان داشتند؟ مگر امروز که نئونازی ها بمب در خانه ی مسلمان ترک می اندازند و دخترک خردسالی را به آتش می کشند، اهمیتی دارد که بر دیوار آن خانه باورشان را با کدام واژه یا علامت آویخته اند؟ آقایان برای توجیه بلندپروازی هایشان در منطقه حاضرند بزرگترین جنایات بشری را انکار کنند. نوشته شده توسط پویا در 03:36 PM December 14, 2005باز هم نوشته های بی پایه و بی دقت در سایتهای اینترنتی. چند نمونه ...
سخن گرامی با نقل قول از سیبستان در وبلاگش درباره ی مطالب بی پایه و جعلی که این روزها در روزنامه ها و سایت ها انتشار پیدا می کنند نوشته است. از ترجمه های غیر دقیق بگیر تا انتشار خرافات و یا موضوعاتی که رنگ و روی علمی ممکن است داشته باشند اما جز افسانه هایی بیشتر نیستند. در این دوره ای که حجم اطلاعات اینقدر زیاد است، همانقدر هم هوشیاری و حساسیت خواننده را می طلبد. اما شکی هم نیست که نویسنده و خبرنگار وظیفه ی سنگینی دارند. نویسنده و حبرنگار روزنامه باید بر اطلاعات شخصی خودش بویژه در مورد مسائلی که با آنها سروکار دارد مرتب اضافه کند و دانسته هایش را تازه. کسی از روزنامه نگار توقع ندارد که فیزیکدان باشد اما یک حداقل اطلاع لازم است تا در مورد "حل مدل اتمی اینشتین توسط دانشجوی مدیریت" شک کرد. من در مورد نگرانی هایم از مطالب ساده انگارانه و در سطح خیلی پایین که در روزنامه های ایران منتشر می شود، حدود 7 ماه پیش در این یادداشت اشاره کردم. اما همین چند روز پیش در یک گردش اینترنتی به سایتی به نام «دنیای ما» هدایت شدم که خودشان می نویسند این سایت " يک سایت خبری- تحليلی ترقيخواه است که فعاليت آن در خدمت دفاع از برابری، آزادی سياسی، عدالت اقتصادی و اجتماعی و صلح در ايران و جهان می باشد." اولین انتظاری که از هر سایت جدی می رود صداقت و دقت آن در نقل و انتشار مطالب است. این دوستان که این شعارهای زیبا را هم انگیزه ی خودشان ساخته اند. اما اطالاعات نه چندان درست به همین محدود نشد و در نگاه کوتاهی که به چند خبر و مقاله دیگر انداختم به این رسیدم که: "ژوئن 2004 شبكه تلويزيوني سي. بي . اس. آمريكا به نقل از يك منبع رسمي گزارش كرد كه شمار زندانيان آمريكا بازهم افزايش يافته و اينك حدود دو ميليون نفر است . اين شبكه گفت: امريكا يك پنجم جمعيت جهان را دارد ولي شمار زندانيان آن 25 درصد همه زندانيان جهان است." آمریکا طبق آمار جولای 2005 کمی کمتر از 300 میلیون نفر جمعیت دارد که با توجه به خبر داده شده پس جمعیت کره ی زمین باید حدود 1 میلیارد و پانصد میلیون نفر باشد! در حالیکه جمعیت کره زمین بیشتر از 6 میلیارد نفر است و جمعیت آمریکا حدود 20/1 جمعیت جهان است. از طرف دیگر چگونه می توان باور کرد که از هر 4 زندانی جهان، یک نفر آمریکایی است؟ می توان اینها را بی دقتی در ترجمه گذاشت، اما هنگام انتشار مطلب، چه ترجمه و چه نه، چگونه می توان این مطالب را منتشر کرد؟ من فکر می کنم حجم زیاد آنچه که می خوانیم یا می توانیم بخوانیم نباید دید انتقادی ما را نسبت به اطلاعی که می گیریم از حساسیت بیاندازد. اگر ما حساس نباشیم، قفط حجم جعلیات و نوشته های بی پایه و غیر دقیق است که بالا می رود و اطلاع رسانی به ضد خودش تبدیل می شود. نوشته شده توسط پویا در 05:40 PM December 13, 2005 چه کسی گفت: حمایت و اعانت بر زندگان می شود نه بر مردگان؟
بحث سقوط هواپیما روی خانه های مسکونی و دلایل آن، در جامعه ی مجازی اینترنتی و وبلاگی یعنی پنجره ای که کسی مثل من بیشتر در پای آن به تماشا می نشیند، هنوز داغ است. در جامعه ی واقعی را نمی دانم. بعید نیست تا حالا در کنار این همه واقعه و بحران و از آن مهمتر "دویدن برای لقمه ای نان"، کمرنگ شده باشد. در بسیاری از سایتها و وبلاگها که این چند روزه نگاهی می کردم، به ذهنم رسید که موضوع تحریم اقتصادی آمریکا برای تحویل قطعات یدکی و از آن مهمتر برای فروش هواپیماها و سیستم های جدید به کشور ما، خیلی حاشیه ای مطرح می شود. شکی هم نیست که مطرح کردن این موضوع در رسانه ها خط قرمز نظام است و آقایان که سالهاست در تنور "دشمن خارجی" دمیده اند تحمل این را ندارند که بشنوند در این دنیا هم می توان با سیاست های درست و عاقلانه با همه رابطه داشت و منافع ملی یعنی منافع مردم را محور قرار داد. با رویای جنگ با کفر و نابودی این و آن معلوم است که در روابط پیچیده امروز نمی توان سیاست هایی داشت که منافع مردم در آن حفظ شود. آنچه تجربه نشان داده اینست که فقط مصالح نظام حفظ می شود آنهم به گرانترین قیمت. هم جان انسانها و هم توان اقتصادی کشور. آقایان خوب است اعتراف کنند که بهای بلندپروازی های شان را از فروش منابع طبیعی کشور و زیرپا گذاشتن حقوق اساسی مردم می پردازند. خیال آقایان حتما خیلی راحت است که درآمد نفت و گاز آنقدر زیاد هست که ما کالاهای شیطان یا شیاطین بزرگ را به چند برابر قیمت تهیه می کنیم و بهای سرسام آور بیمه های بین المللی حمل و نقل را هم می پردازیم. تازه در این میان پورسانت های بدون سند هم ردوبدل می شود. هم دلالان بین المللی به نانی می رسند و هم ما به نوایی. آنجا هم که نتوانیم کالاهای اساسی تر مانند هواپیما و سیستم های پیچیده ی فرودگاه ها را تهیه کنیم، هواپیماها و دستگاههای دست چندم و فرسوده هست تا جایگزین کنیم. اتفاقی هم اگر افتاد چه باک، آنها که می روند شهید می شوند و ما هم به کفرستیزی ادامه می دهیم. پویا که همیشه گوش چشمی به تاریخ ما یعنی آنچه بر ما گذشته دارد، نمی تواند این گفته ی بیسمارک صدراعظم آلمان را به ناصرالدین شاه در اینجا نیاورد. یک وجه مشترکی در اینجا میان دوره ی ما و دوره ی ناصرالدین شاه هست. هم در آنوقت و هم حالا "منافع ملی" در واقع به معنی "مصالح حاکمان" بود. بقیه را خودتان پیدا کنید:
نوشته شده توسط پویا در 05:50 PM December 08, 2005تفاهم با مردم، از نوحه خوانی در تهران تا کلوب ایرانیان در دوبی
وقتی که در خبرها می خواندم که مقامات هم در تشییع جنازه قربانیان این فاجعه شرکت کرده اند و تریبون هم در اختیارشان بوده تا نوحه های کهنه را تکرار کنند، به ذهنم رسید که جایی باید ایستاد و گفت که وظیفه ی حاکمان پذیرش مسئولیت و انجام آن مسئولیت است. با نوحه خوانی و نام شهید دادن به این قربانیانی که تا یکی دو ساعت پیش از حادثه اصرار به پیاده شدن داشته اند، نمی توان پاسخگویی را به فراموشی سپرد. موضوع مسئولانی که هیچ فرصتی را برای تبلیغات و استفاده از احساسات مردم را از دست نمی دهند را مطرح کردم و این را اتفاقی ننوشتم. از سال 2003 که دولت امارات شرایط مالکیت املاک را برای خارجیان آسانتر کرد اولین کسانی که به بازار املاک دوبی هجوم آوردند ایرانی ها بودند. طبق آمار تا همین امسال ایرانیان بین 10 تا 30 درصد بازار املاک دوبی را در دست دارند. که هم شامل املاک تجاری می شود و هم آنها که خانه ها و آپارتمانهای لوکس را بعنوان خانه ی دوم یاچندم در آنجا می خرند. یک ایرانی که عکس او را هم چاپ کرده اند هر دو هفته یکبار یک مجله تجاری به نام مسکن در دوبی چاپ می کند که همیشه در مدت چند روز دوازده هزار نسخه از آن بفروش می رود. گزارش در جای دیگر می گوید که طبق آمار رسمی چیزی بین 20 تا 200 میلیارد دلار سرمایه ی ایرانی در دوبی مشغول کار است. و تازه این آمار رسمی است و خود گزارشگر گفته است که ما درباره ی آن سرمایه هایی که بطور ناشناس وارد می شوند چیزی نمی دانیم. اما فکر نکنید مسئولان محترم ما در آنجا بیکار هستند. بنیاد مستضعفان و جانبازان بزرگترین کلوب خارجی های دوبی را در آنجا برای این ایرانیان ثروتمند فراهم دیده با تمام امکانات. معجونی از ناهار در رستوران کلوب ایرانیان و شام در کاباره ی دو خیابان آنطرف تر همراه با کنسرت شهره و منصور و ... نوشته شده توسط پویا در 06:25 PM در کنار گریه، کاری هم باید کرد ...
در کنار گریه و غم، کاری هم باید کرد. این بار اول نبوده و دریغ که بار آخر هم نیست. حاکمان ما بمب اتم و موشک دوربرد می خواهند و کامپیوترهای پیشرفته ی فیلترینگ. اولویت های آنان چیز دیگری است. همیشه چیز دیگری بوده است. پرستو نوشته است: "دوستان روزنامهنگار، حرفهایها، نيمهحرفهایها، غير حرفهایها از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ میدهند، بلند شويد. ما انجمنی داريم برای صنفمان. بياييد برويم آنجا. جهنم که امروز تعطيل است! مغز ما که تعطيل نيست. مرگ که تعطيلی برنمیدارد. ما که هر وقت به انجمن دعوت میشويم، نمیرويم، اين بار بياييد خودمان را دعوت کنيم به صرف تحصن و تريبون آزاد." دنباله ی متن... نوشته شده توسط پویا در 07:07 AM December 06, 2005فاجعه ای دیگر تا نوبتی دیگر ...
فاجعه ای که می توانست تکرار نشود. * 6 دسامبر 2005 سقوط هواپیما روی مجتمع مسکونی - تعداد کشته ها ؟ نوشته شده توسط پویا در 07:44 PM December 05, 2005از تکرار تا هنر انسانگرا وسرانجام دیپلماسی و وضعیت ما
کم پیش نمی آید که پیش از نوشتن با خودم کلنجار می روم آیا اینکه می خواهی بنویسی تکراری نیست؟ در ذهنت گذشته امروز، اما تکرار نیست؟ سیمین بهبهانی هم نوشته ی کوتاهی درباره ی رابطه هنر و ایدئولوژی دارد و ساده انگاری هایی که هنر انسان گرا و ترقی خواه را به شعارنویسی های روزمره حزبی و روزنامه ای تبدیل می کند. در خبرها بود: "هوگو چاوز، رييس جمهوری وئزوئلا گفته است کشورش و ايران برادران واقعی هستند که برای يک جهان عادلانه تر نبرد می کنند." نوشته شده توسط پویا در 09:00 PM December 04, 2005قربانی خودی ها، نگاهی به وضعیت دختران و زنان در محله های فقیرنشین فرانسه
"اگر مردان جوان در محله های فقیرنشین فرانسه در شرایط دشواری زندگی می کنند، وضع دختران جوان از آنها هم سخت تر است. این دخنران نه تنها از نژادپرستی، بیکاری و محرومیت رنج می برند بلکه باید اذیت و آزار و حتی خشونت را هم در محیط زندگی خودشان تحمل کنند." هر چند که دیگر کمتر در رسانه ها درباره ی وضع محله های فقیرنشین فرانسه که اغلب هم مهاجرنشین هستند می نویسند، اما گستردگی آن نشان داد که موضوع پیچیده تر از آن بود که خیلی ها تصور می کردند. اما به راستی در این محله ها چه می گذرد؟ فکر کردم که لازم است از زندگی واقعی که در این محله ها جریان دارد چیزی بدانیم. بخاطر همین وقتی گزارشی را درباره ی وضع دختران و زنان در این رابطه دیدم، آن را ترجمه کردم که به همت دوستان سایت «زنان ایران» در آنجا منتشر شده است. این گزارش واقعی بخوبی نشان می دهد که زن بودن یعنی هم در چنگال فقر و حاشیه نشینی گرفتار بودن و هم اسیر سنتها و محدودیت ها زندگی را سر کردن. نوشته شده توسط پویا در 12:01 PM December 03, 2005اندیشه، قلم و دیگر هیچ ...
" فقط کسانی با آزادی بی قید و شرط بیان مخالف هستند که ریگی به کفش خود دارند و از آگاه شدن مردم و آشکار شدن همه ی واقعیات می هراسند- در حکومت های استبدادی که ازگسترش دموکراسی در جامعه ی مدنی جلوگیری می کنند، نشر "کامل حقایق و مباحث مربوط به مسائل اساسی اجتماع" در صورتی مجاز شمرده می شود که با مقاصد حاکمان هماهنگ باشد... سرسخت ترین مخالفان آزادی بیان و کسانی که بیش از همه از عفت و اخلاق و امنیت عمومی سخن می گویند، نمایندگان همان غارت گرایی هستند که با بهره کشی، بیدادها و اختلاس های خود اکثریت افراد جامعه را گرفتار فقر اقتصادی و فرهنگی کرده اند و افراد بسیاری را به انواع بلایا- بیماری، اعتیاد، فحشا و... گرفتار ساخته اند و با ترویج آیین پول پرستی و سودجویی، ریشه ی هر گونه احساس و اخلاق انسانی را زده اند." - محمد جعفر پوینده* این روزها سالگرد قتل های زنجیره ای روشنفکران و نویسندگان ایرانی برگزار شد. گزارش این بزرگداشت در این سه آدرس (+ + +) منتشر شده است. از زنده یادان داریوش و پروانه فروهر و محمد مختاری و محمد جعفر پوینده یاد می شود. اما می دانیم که تعداد قربانیان بسیار بیشتر ازاینها بوده و به گفته محمدرضا خاتمی برادر رئیس جمهور قبلی، بیشتر از 70 مورد بوده است که اولین آنها را قتل دکتر کاظم سامی در سال 1367 می دانند. محمد مختاری و پوینده از فعالان کانون نویسندگان بودند و از تهیه کنندگان متن 134 نفر که به نام "ما نویسنده ایم" در سال 1374 منتشر شد. متنی که پس از چندین سال سکوت سالهای 60 نشان داد که اندیشه ی آزادی زنده است. سعیدی سیرجانی هم نویسنده و ادیبی توانا بود و هم تاریخدان. تصحیح کتاب معتبر «تاریخ بیداری ایرانیان» در موضوع انقلاب مشروطه، یکی از کارهای سیرجانی است. مشروح آنچه که بر سر سیرجانی آوردند را عمادالدین باقی در اولین سالهای جنبش اصلاحات در یکی از نشریات اصلاح طلب (در خاطرم نیست - شاید صبح امروز) منتشر کرد. جا دارد که که از ناصر زرافشان وکیل مدافع پرونده ی قتلهای زنجیره ای هم که بخاطر پیگیری شجاعانه اش، سختی سالها فشار و حبس را به جان خریده یاد کنیم. چرا فکر می کنند می شود با داغ و درفش و نابود کردن، جلوی اندیشه ی آزاد را گرفت؟ مگر تاریخ نشان نداده که این، با همه ی شقاوت و خشونتش، جز یک ساده اندیشی نیست؟ * نقل از نشریه بیداران نوشته شده توسط پویا در 11:11 PM December 02, 2005تجمع دیروز ، وجدان بیدار و کوله بار کمی سنگین تر امروز
دوستان مقیم ایران دیروز اجتماعی برای مطرح کردن مشکل ایدز و اطلاع رسانی درباره این بیماری وبیماران مبتلا به آن در مقابل تاتر شهر برپا کرده بودند. حتما گزارش های آن را از قلم خود این دوستان خوانده اید و عکس هایشان را هم دیده اید. من در اینجا آدرس مطلب فرناز را می نویسم و در آنجا لینک های زیادی درباره ی این برنامه ی دیروز هست و تعداد زیادی عکس های دست اول. من چون در ایران نیستم نمی دانم در رسانه های گروهی چقدر باز و روشن در مورد ایدز صحبت می کنند، اما گویا بسیاری فکر می کنند که ایدز هم مانند طاعون است و همه گیر. تنها چاره کار اطلاع رسانی است که این کوشش دوستان هم قدمی در همین راه بود. آنچه که با خواندن مطالب دیروز توجه من به آن جلب شد، تجربه ای بود که بسیاری از این فعالان، شاید ناخودآگاه و شاید هم دانسته مطرح کرده بودند و آن ضرورت پیدا کردن یک زبان مشترک با مردم است. یادم هست که چند روز پیش هم صورتک درباره ی ضرورت به مردم نزدیک شدن و با آنان رابطه گرفتن نوشته بود. جالب است که دوستان ما پس از تجمع دیروزشان هم باز به این موضوع اشاره دارند. هر چند که این تجربه ها تا حدودی با آزردگی هم هست اما بدون شک تاثیر مثبتی برای یک جوان علاقمند خواهد داشت. می توان در خلوت روشنفکری جدیدترین نظریات را خواند وبحث کرد. می توان نه فقط مدافع حقوق زنان بود که از سیر تحول فمینیسم هم در جزئی ترین شکل هایش مطلع بود و می توان دغدغه ی نوترین اندیشه های جهان امروز را هم داشت. اما به خیابان که می آیی باید این هنر را هم داشته باشی تا با مردم از اندیشه هایت با زبان و فرهنگ آشنا بگویی. شاید برای آن زنی که در شلوغی خیابان شانس پیدا می کنی تا حرفت را گوش کند چندان مهم نباشد که رابطه ی سومین موج فمینیسم با سیمون دوبوار چیست. من فکر می کنم باید دید در چه گفتمانی می توان با جامعه ارتباط برقرار کرد. مثلا همین نظر فمینیسم درباره ی چگونگی شکل گرفتن نقش جنیست گونگی (گویا Gender را در فارسی اینطور معنی کرده اند) در طول تاریخ و تحول نقش اجتماعی زن با جدایی کار اجتماعی، جایگاه بزرگی در موزائیک شناخت انسان از تاریخ و جایگاه بشر از خودش، دارد. زیاد سخت نیست تا مردی را به این کلنجار فکری با خودش وادار کنی. نه اینکه این کلنجار حتما به مردسالاری هزاران ساله پایان بدهد اما اولین تَرَک ها را در خشت ذهن ایجاد می کند. وقتی عکس هایشان را نگاه می کنم پیش خودم می گویم وجدانهای بیدار جامعه. در اجتماعی که امروز هرکس سر در گریبان خودش دارد، آفرین به این دوستان که وقت و توانشان را می گذارند و با همکاری، هم چیزی به جامعه می دهند و هم تجربه ای در کوله بارشان می گذارند. نوشته شده توسط پویا در 11:23 PM |
![]()
![]() صبحانه
|