« April 2006 | Main | June 2006 »
May 31, 2006
جان شیفته پر کشید...

جان شیفته پر کشید. به‌آذین را می‌گویم.
"برمی‌گردم و می‌بینم. راهی رفته‌ام. نه چندان دور. ولی گردنه‌ی دشواری را پشت سر گذاشته‌ام. دشوار به پاهای من که سایه‌ام -رنگ باخته - از دنبال می‌آید، و آفتاب فروشونده در پیش رو می‌گوید که روز گذشت. روز گذشت؟ باکی ندارم. دیگر هم از تلخ‌کامی پیشین در خود اثری نمی‌بینم. دود و مهی بود که بادش برد. و اینک خنکای بلورین غروب، سرخی شفق. شب بر در است. باشد. شتابی نیست. من و این واپسین روشنایی روز - قطره‌ای چند شراب گوارنده در ته جام. ... در کاریز من آب زیر خاک و خاشاک زمزمه داشت. کلنگ می‌بایست و بازوی لجوج که از کندن باز نایستد. کلنگ زدم و به آب رسیدم، - رگه‌ای باریک، فراخور تشنگی امروز خودم.... قلم، در سرشت خویش، راهبر است. بی‌آنکه خود بدانم، مرا به راهی برد که در پایان آن با خود روبرو شدم. «خود» این لحظه که در پیله مانده بود. می‌بینم، گویی در آینه. با همه‌ی کم و کاستی‌اش، پذیرفتنی است. نه بیشتر و نه کمتر از بسا «خود»های دیگر. آری جانور از همه‌ گون باید تا جهان در کار باشد. جهان به ما در کار است و ما افزار کار آنیم. آن کنیم که بهتر می‌توانیم. وقت تنگ است؟ نیست. آنگاه تنگ است که نگران پایان کار به دست خود باشیم. ما را چه به پایان کار؟ همیشه آغاز درست است. آغاز، نقطه‌ی خط بی‌پایان آفرینش."*

مطالب بیشتر درباره‌ی درگذشت نویسنده‌ و مترجم توانا و انسان‌دوست، زنده‌یاد محمود اعتمادزاده (به‌آذین) را در وبلاگ سهیل آصفی و سایت بی‌بی‌سی‌ بخوانید.

* برگرفته از واپسین جمله‌های «از هر دری».

نوشته شده توسط پویا در 07:02 PM

May 29, 2006
خشونت نهادینه مایه‌ی افتخار نیست. آنچه بر سر رویا طلوعی آوردند ...

دوستان، مطلب امشب کوتاه نیست امیدوارم حوصله کنید و بخوانید.

"رويا طلوعي، 40 ساله، هنگامي که از امضا کردن ورقه اعترافاتي که بزور از او گرفته بودند، سر باز زد، مورد ضرب و شتم و تجاوز ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت. زماني که او را تهديد کردند که دو فرزندش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند، قبول کرد که نامش را پاي ورقه بنويسد.
شش شب پيا پي در زير زمين زندان از او بازجويي شد و بازجو ها از او مي خواستند که اعتراف کند که تظاهرات را او بر پا کرده و از روي فهرستي که جلويش گذاشته بودند، هويت همکارانش را در اين توطئه فاش کند.
رویا می‌گوید: "وقتي از انجام کاري که خواسته بودند سر باز زدم، به من سيلي زدند. اما بعد از شش شب، روش عوض شد. من را با دو مرد در يک اتاق تاريک کوچک تنها گذاشتند. يکي از آنها که خودش را اميري معرفي کرد، معاون دادستان بود. مرد ديگري بسيار بد دهن بود و حرف هاي رکيک مي زد. آنها پشت سر هم به من سيلي زدند. بقيه شب کاري با من کردند هيچ زني هرگز نبايد تجربه اش بکند. اميري گفت که من تو را به دار مي زنم، اما قبل از آن، بلايي به سرت مي آورم که ديگر هيچ زني جرات کند، دهنش را اينجا باز کند." بعد به او تجاوز کرد.
وقتي او از اميري مي پرسيد که چطور مي تواند دست به چنين کاري بزند؟ اميري به او مي گفت که فقط اسلام و حکم روحانيون براي او اهميت دارد. حمله آنها باعث کبودي و خونريزي اش شده بود، اما او همچنان از امضاي ورقه سر باز مي زد. او در مقابل از حمله کننده خشنش مي خواست که با يک وکيل ملاقات کند و با فعالان بين المللي حقوق بشر گفتگو کند.
شب بعد، به دليل اينکه هنوز خون ريزي مي کرد و به اصطلاح "نجس" شده بود، مورد آزار جنسي قرار نگرفت. در عوض به او گفتند که فرزندانش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند.
عاقبت در هم مي شکند. خانم طلوعي مي گويد: "خودم را به پاهاي اميري انداختم و التماس کردم به بچه هايم آسيب نرساند. گفتم که هر کاري که بخواهند انجام مي دهم و هر چيزي را که بخواهند، امضا مي کنم." او اعتراف مي کند که با مصاحبه کردن با رسانه هاي بيگانه و رهبري تظاهرات، عليه رژيم توطئه کرده است، اما مي گويد که همدستي نداشته است."
مصاحبه‌ی رویا طلوعی
را در اینجا بخوانید. امیدوارم که فیلتر نباشد.


چند روز پیش که آقای مسعود بهنود درباره‌ی آدم‌کشی و جنایت توسوکی در بلوچستان، ادعا کرده بود که "این جنایت‌ها در میان ما ایرانیان سابقه ندارد" و چنان از انسان‌دوستی ایرانیان گفته یودند که گویا هیچ خشونت و بیدادی بر ما نرفته، تصمیم گرفتم یادداشتی برای تازه کردن حافظه‌مان در اینجا بنویسم، که مخصوصا ننوشتم. امروز وقتی گفته‌های بانو رویا طلوعی فعال زنان اهل کردستان را که چندین روز مشمول این "عدم خشونت" ایرانی بوده و در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است خواندم، از تعلل خودم در نوشتن آن یادداشت شرم کردم.
وقتی که آقای بهنود در گفتگو با روزنامه‌ای جرات می‌کند که چنین ادعا کند: " اين درد که چنين وحشی گری در ميان ما ايرانيان نبود. به نداشتن سابقه و تجربه خشونتی چنين عريان مفتخر بوديم"، ما چرا نباید حقیقت‌ها را عریان کنیم؟ تا ما آنچه را در طول تاریخ بر ما رفته عریان نکنیم چگونه می‌خواهیم بار دیگر همان را تکرار نکنیم؟ با افتخار به دروغ به کجا خواهیم رسید؟

مگر ما نبودیم که همین صدوپنجاه سال پیش بابیان را شمع‌آجین می‌کردیم و در خیابان‌ها در کارنوال هلهله و شادی بر روی آنها آب دهان می‌انداختیم؟ اگر یادمان رفته که شمع‌آجین چیست، همان سوراخ کردن بدن انسان‌های زنده با نوک خنجر و گذاشتن شمع روشن در آن سوراخ‌هاست. مگر هر دسته‌ای از این مردمان را برای پاره‌ پاره شدن میان صنف‌های مختلف تقسیم نکردیم تا در این وحشی‌گری ملی کسی بی‌گناه نماند؟
مگر چند سال بعد روشن‌فکران‌مان را در تبریز زیر درخت نسترنی سر نبریدیم؟ مگر چند سال بعد دسته‌دسته آزادی‌خواهان را در باغ‌شاه نکشتیم و خفه نکردیم؟ و باز دیری نگذشت که قصری را که زندان کرده‌ بودیم و هنوز قصر نام آن بود، به محل شکنجه و تجاوز با بطری به جوانانی که تنها جرمشان خواندن یک نشریه و کتاب بود تبدیل نکردیم و آدم نکشتیم؟ شاید فقط 14-13 سال دیگر لازم داشتیم تا تخت خشونت و بی‌رحمی را در حمام زندان فلکه بزنیم و غوغای خشونت برپا کنیم.

این‌ها گذشته‌های دور است؟ فکر نمی‌کنم پنجاه سال و شصت سال برای ملتی، چندان دور باشد. اما بقیه را می‌گذاریم و جلوتر می‌آییم شاید یادمان باشد که درسال‌های 60 ، دختر نوجوان ترس‌خورده‌ای را که برای فروختن روزنامه‌ای در خیابان فاتحانه صید کرده بودیم و با کمال خلوص و ایمان به حق، به اعدام محکومش کرده بودیم، در شب آخر هم این "رحم و شفقت" ادعایی ما دست از سر او بر نمی‌داشت و با تنی خورد و به زور تصرف‌شده، او را به آخرین صبح‌گاه زندگیش می‌رساندیم. و نه یکی و نه دوتا و "عدم خشونت" ما همچنان قربانی می‌گرفت. تا سال 67 که باز با کامل خلوص و ایمان اما این‌بار با عجله‌ای بی‌مثال هزاران نفر را به دیار نیستی فرستادیم.
و چند سالی بعد روشن‌فکران، حتی پیرمرد ادیبی مانند سعیدی سیرجانی، را طعمه‌ی "عدم خشونت‌مان" کردیم و دیگران و دیگران تا فرج سرکوهی تا نوبت برسد به پیرمرد و پیرزن خانه‌ی قدیمی کوچه‌ی هدایت. که داریوش و پروانه را با خنجر دریدیم.

این‌ها را جوان‌ترین دوستان هم باید یادشان باشد. تا برسد به زهرا کاظمی و امروز که رویا طلوعی در رستورانی در خارج از کشور با هق هق گریه به ما بگوید که ما خشونت‌گریم و مایه‌ی افتخاری هم نیست. که جای شرم برای هر انسانی دارد، بخصوص اگر ایرانی باشی. اینکه در دارفور سودان بچه‌ی شیرخواره را از بغل مادر جدا می‌کنند و در آتش می‌اندازند، وجدان ما را آسوده نسازد که خدا را شکر که ما اینچنین نیستیم. شاید هستیم اما فقط چشمان‌مان را بسته‌ایم تا آبروی‌مان را حفظ کنیم. آدم‌کشی توسوکی از خشونتی که ما در جامعه نهادینه کرده‌ایم جدا نیست. اگر او در صحرا سر می‌برد و جنایت می‌کند، ما در سلول به دخترک نوجوان و زن چهل‌ساله و پیرمرد شصت و چندساله هم رحم نمی‌کنیم.

ما تنها زمانی می‌توانیم از خشونت دوری کنیم که خشونت‌گری امروزمان را نفی نکنیم. اولین گام هر معتاد به الکل یا مواد مخدر این است که بپذیرد معتاد است، گرفتار است.
چشم بستن و انکار خشونتی که در چند قدمی ما در جریان است،‌ افتخار نیست، خودفریبی‌ست.

نوشته شده توسط پویا در 06:41 PM

May 27, 2006
واژه‌های شاملو بر زبان دانشجویان


عکس بالا از همین حرکت دانشجویی روزهای اخیر است. نگاهم که به شعر روی کاغذ افتاد، اول شاد شدم که واژه‌های شاملو در ذهن و دهان دانشجویان جوان ما زنده است. به یادم آمد مدتی پیش این شعر را با صدای خود احمد شاملو در وبلاگم گذاشته بودم که دوباره گوش کردن آن باید همانقدر زیبا باشد.

----------
تصویر قاصدک* از جامعه‌مان، از هر روزمان، از این مرز پرگهر. با کم‌شمارترین واژه‌ها، اما عریان و گویا.

نوشته شده توسط پویا در 07:16 PM

May 25, 2006
پراکنده‌ها: از مانا نیستانی تا غارنشینان جیرفت

من مانا نیستانی را فقط از روی کاریکاتورهای‌ او در روزنامه‌های اصلاح‌طلب که روی اینترنت هم بوده‌اند می‌شناسم. فکر نمی‌کنم در ذهن این جوان‌های روزنامه‌نگار فکر توهین به مردم‌ هم بگذرد. از طرف دیگر هر روزنامه‌ای مسئول و سردبیری هم دارد که معمولا جواب‌گو اوست. و البته جواب‌گو، نه اینکه حالا اگر دیگری را به جای این کاریکاتوریست دستگیر بودند، کار درستی می‌بود.
دستگیری او از همان واکنش‌های عجولانه‌ای‌ست که برای آرام کردن اعتراضات صورت گرفته است. اعتراضاتی که به نظر من ریشه در تبعبض‌ها و انباشته‌شدن خواسته‌هایی دارد که در طول سال‌ها شکل گرفته‌اند.
فکر می‌کنم این جای نگرانی بزرگی دارد که نارضایتی‌ها و اعتراضات در گوشه و کنار کشورمان رنگ قومی به خودش گرفته است.
تعجب دارد که هنوز پس از این همه سال، هنوز باید کسانی در حکومت پیدا شوند که اعتراضات و مشکلات را به‌خاطر کم‌کاری‌های اطلاعاتی و امنیتی در سال‌های گذشته بدانند. این روی دیگر دیدگاه "توطئه" و "دشمن" است که همه چیز را در چارچوب‌های امنیتی می‌بینند، حتی روشن‌ترین مشکلات اجتماعی را. به فکر آقایان خطور هم نمی‌کند که شاید این سیاست‌ها یا بی‌سیاستی‌های ما بوده که این نتیجه را داده است.
----------
در خبرها آمده است که: " علي ‌زادسر [نماینده‌ی جیرفت] در حاشيه جلسه علني امروز سه شنبه مجلس در جمع خبرنگاران با اظهار تاسف از اين امر گفت: سربازان گمنام وزارت اطلاعات در زمستان سال 84 روستايي را در 120 كيلومتري شهرستان عنبر آباد كشف كرده‌اند كه مردم آن همانند مردم غارنشين بوده و برهنه هستند و با برگ درخت تغذيه مي‌كنند.
وي با بيان اين كه نام اين روستا «بيد نكوئيه» است، اظهار داشت: اين روستا در كوه واقع شده كه حدود 200 نفر در آن زندگي مي‌كنند و هرگز از دره‌ها و بيشه‌هاي محل سكونت خود خارج نشده اند.
نماينده جيرفت و عنبرآباد به نقل از كساني كه به اين روستا رفتند، گفت: ساكنان اين روستا هرگز در طول عمر خود وسيله نقليه نديده‌اند و از دارو و دكتر هم تاكنون استفاده نكردند."

باور کردن این خبر به نظر من خیلی مشکل است. اینطور که ایشان می‌گوید در طول صدها سال این جمعیت 200 نفری در 120 کیلومتری یک شهرستان کوچک هیچ تماسی با محیط اطراف نداشته‌اند. یعنی اینقدر کوه‌ها و دره‌های این 120 کیلومتر صعب‌العبور هستند که صدها سال این جمعیت کوچک را جدا کرده است؟
اگر این گزارش درست بود، باید یکی از بزرگترین خبرهای قرن برای مردم‌شناسان باشد. البته آقای نماینده این را برای این گفته است که محرومیت حوزه‌ی انتخابیه‌اش را نشان بدهد. فقط مشکل اینجاست که خبرشان زیاد باورکردنی نیست. نشان دادن محرومیت مردم، فکر می‌کنم راحت‌تر از این ادعاها باشد.

ادعاهایی که موجب شوخی و تفریح می‌شود در مجلس کم نبوده، از جمله گفته‌ی عباسی نماینده‌ی بندرعباس در مجلس پنجم که: "جمهوری اسلامی مسئول پاره کردن لایه اوزون نیست، هر که پاره کرده خودش هم تعمیر کند"!
حالا باید منتظر بود که سرنوشت این جمعیت 200 نفری چه می‌شود و پشتوانه‌ی این ادعاها، آن‌ هم در مجلس، چیست.
---------
"در عرصه خيابان قدرت مانور نداشتيم".
این مصاحبه‌ی سایت روز را با احمد شیرزاد از رهبران اصلاح‌طلبان دولتی بخوانید. موضوع آن تا حدود زیادی مربوط به یادداشت قبلی من می‌شود که حتما خوانده‌اید. با اینکه آقای شیرزاد هرچند بصورت پراکنده به ضعف کارشان در میان مردم اشاره می‌کند اما هنوز این را بعنوان یک اشتباه اساسی و استراتژیک که هزینه‌ی بسیار بزرگی برای جنبش مردمی داشت، نمی‌پذیرد. پرسش‌های خبرنگار هم هوشمندانه است و معلوم است که پاشنه‌ی آشیل جنبش 2 خرداد را می‌شناسد.

نوشته شده توسط پویا در 07:07 PM

May 23, 2006
"کمتر بودن از زن" و نوشته‌ای دیگر

ترجمه‌ی انگلیسی نامه‌ی اکبر گنجی به بانوی‌مان سیمین بهبهانی ...
----------
سیمای فرنگوپولیس در شعری که الپر از شهریار شاعر آذربایجانی آورده به نکته‌ی جالبی اشاره کرده است. شهریار که این شعر را در اعتراض به تحقیر آذربایجانی‌ها سروده از جمله می‌گوید:
"چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن"
که فکر می‌کنم نظر اعتراضی سیما درست است. این، هم یک خشونت زبانی در حق زنان است و هم دامن‌زدن به این کلیشه‌ی زن بودن در جامعه‌ی پدرسالار، که اگر دعوی برتری هم هست از آن مردان است و به زن نیامده که ابراز وجودی کند. ایراد به دید شهریار می‌توان گرفت. ولی از آن مهم‌تر یادآوری و اشاره‌ای بود که از یک خبرنگار جوان که این نقل‌قول را آورده انتظار می‌رفت در پایان نوشته‌اش بیاورد.
----------
امروز سالگرد دوم خرداد است. من مطالب زیادی درباره‌ی جنبش دوم خرداد در وبلاگم نوشته‌ام که حتما دوستان خوانده‌اند و البته با یک جستجوی کوچک در این وبلاگ هم، آن نوشته‌ها را خواهند دید. در نشریات و بخصوص اینترنت هم مقالات زیادی از همه طرف در بررسی و نقد این سال‌ها نوشته شده که حتما پیش‌تر و بیش‌تر از من خوانده‌اید.
فکری که امروز عصر در سرم می‌گذشت این بود که شاید بتوان خیلی کلی نقاط ضعف این جنبش را در سه نکته خلاصه کرد.

یکی روشن نبودن مفاهیم مشخصی بود که جنبش، جذابیت و بزرگی خودش را از آنها گرفته بود. از مفهوم "حکومت بر پایه‌ی قانون" بگیریم تا "جامعه‌ی مدنی". مثلا در مورد اول مشخص شد که سیستم قانون‌گذاری بصورتی‌ست که به سادگی می‌توان با تکیه بر همان قوانین، دست هر جنبش اصلاح‌طلبانه را از پشت بست. یا اینکه برای اصلاح خود این قوانین چه باید کرد و چه ابزار واقعی و عملی در دست مردم است. در مورد دوم هم تا روز آخر دولت خاتمی و می‌توان ادعا کرد تا امروز هم تعریف دقیق و مشخصی ازآن داده نشده است. نه پایه‌ی قانون‌گذاری در چنین جامعه‌ای معلوم شد و نه نقش نهادهای این جامعه‌ی مدنی. مفاهیم مهم دیگری هم مثل "ایران برای همه‌ی ایرانیان" بود که این واژه‌ی "همه" هیچ‌گاه تعریف نمی‌شد و بنابر فشار محافظه‌کاران حلقه‌ی این "همه"، بزرگ و کوچک می‌شد.
درباره‌ی این مفاهیم درهم ریخته و تعریف‌نشده یادم هست که روشنفکر و متفکر ایرانی محمدرضا فشاهی گفته بود و خود من با ساده‌اندیشی حرف‌های او را آنچنان که باید جدی نگرفتم. شاید خوش‌بینی من به این خاطر بود که برداشت واقعی از جریان‌های فکری درون ایران و تاثیرشان روی جوانان و دانشجویان نداشتم.

دوم عدم باور اصلاح‌طلبان به جنبش مردمی و شرکت فعال مردم در سرنوشت خودشان بود. آقای خاتمی بارها به درستی اشاره‌ کرد که جامعه‌ی مدنی این نیست که مردمی بیایند و رایی در صندق بریزند و بدنبال کارشان بروند تا چهار سال دیگر. اما آنچه که نه آقای خاتمی و نه هم‌فکرانشان به آن اشاره نمی‌کردند این بود که ابزارهای این مشارکت مردمی کدام است و ما که از خوب یا بد روزگار سکان این جنبش به دستمان افتاده، برای بوجود آمدن و رشد این ابزارها چه کرده‌ایم؟ من تا حالا چند بار به این جمله‌ی بهزاد نبوی که دوستانش مایل‌اند او را "چریک پیر" لقب بدهند، اشاره کرده‌ام که در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی آفتاب گفت: "ما پس از چند سال نمی‌توانیم پنج‌هزار نفر آدم در خیابان بیاوریم و کنترل‌شان کنیم". البته راه‌حل خیلی از مشکلات به خیابان ریختن مردم شاید نباشد اما معلوم است که آقای نبوی به مشکل بزرگ‌تری یعنی انسجام نیروهای مردم که عمیقا خواهان اصلاحات بودند اشاره دارد. حاصل این هشت سال شاید فقط یک حزب مشارکت باشد که آ ن هم به نظر من یکی از همان باشگا‌ه‌های نخبگان حکومتی‌ست که ارتباطی با بدنه‌ی اجتماع ندارد. این عدم باور به مشارکت مردمی، سیاست عمده‌ی دولت اصلاحات را بر پایه‌ی چانه‌زنی‌های پشت درهای بسته گذاشت. در حالی‌که به گفته‌ی آقای خاتمی بیشتر از 30 درصد قدرت واقعی را در دست نداشتند.

و سوم هم شاید محدود کردن جنبش اصلاحات به درگیری‌های سیاسی با رقبا بود. دیدن این دشوار نبود که تا مردم دستآوردهای اصلاحات را بر سر سفره‌های‌شان نبینند، همیشه این فرصت برای محافظه‌کاران هست تا با فریب بتوانند ضعف‌های اقتصاد مافیایی را که خودشان سازنده‌ی اصلی آن بوده‌اند به حریف نسبت بدهند. که باید اعتراف کرد موفق هم شدند.

شکی نیست که در تمام ضعف‌های بالا فشار و توطئه‌های محافظه‌کاران بی‌اهمیت نبود اما بی‌عملی و بی‌سیاستی را به حساب آنها گذاشتن به نظر من یا ساده‌اندیشی‌ست یا در بدترین حالت سلب مسئولیت از خود.
اگر می‌گویید که گفتن و دیدن همه‌ی این‌ها، حالا که آب‌ها از آسیاب افتاده ساده است، با کمی جستجو در نوشته‌های همین وبلاگ می‌بینید که متاسفانه نوشته‌های امروز من جز تکرار آن چیزی نیست که پیش‌تر بطور پراکنده نوشته‌ام. و تازه بسیار بهتر و مستدل‌تر می‌نوشتند و می‌گفتند و طرح مشکل می‌کردند. اگر پس از 22 بهمن ایراد کلی در بینش و دید همه نسبت به راه‌حل مشکلات جامعه وجود داشت، به نظر من این ایراد پس از 2 خرداد بسیار کمتر از قبل بود.
فکر نمی‌کنم نوشتن درباره‌ی این‌ها بیهوده‌نویسی باشد. هشت‌ساله‌ی اصلاح‌طلبان دوم خردادی گذشت، اما مشکلات تاریخی ما و خواسته‌های ما مردم، بزرگتر از همیشه بر جا ماند. چرخش‌های دیگری هست. شاید این تفکر و نوشتن و کلنجار رفتن‌ها در پیچ بعدی به کمک‌مان بیایند.

نوشته شده توسط پویا در 06:49 PM

May 21, 2006
وبلاگ جای بلند فکر کردن هم هست- چند خطی درباره‌ی خودکامه‌گی

این را بیشتر بعنوان «کمی بلند فکر کردن» من برای انسجام دادن به بعضی اطلاعات، بخوانید.

نظر غالب این است که یکی از مهم‌ترین پایه‌های‌ خودکامه‌گی تاریخی در کشور ما مالکیت بی‌چون و چرای شاه و سلطان بر ابزار اصلی تولید یعنی زمین و آب بوده است. خشکی آب و هوا و محدودیت منابع آب، تولید کشاورزی را وابسته به سیستم فنی و اداری پیچیده‌ای می‌کرده است که جز با دخالت مستقیم حکومت و در راس‌ آن پادشاه، امکان‌پذیر نبوده است. مالک اصلی زمین شاه بوده و شکل‌های دیگر مالکیت همه از او ناشی می‌شده است. شکل‌های دیگری بصورت واگذاری (اقطاع) زمین (یا عواید زمین) به اعضای خانواده‌ی سلطنتی یا سرداران و فرماند‌هان جنگی و یا روحانیون انجام می‌شده است. این شکل‌های مختلف واگذاری که با نام تیول هم خوانده می‌شده، به معنی از میان رفتن مالکیت پادشاه بر زمین نمی‌شده است و با اراده‌ی او، مالکیت می‌توانسته هر زمان پس گرفته شود.
مالکیت مطلقه‌ی شاه بر زمین و بعدها بازرگانی مانع اصلی شکل‌گیری طبقه‌ی زمین‌داران می‌شد. زمین‌دارانی که مالک واقعی اراضی خودشان باشند و مستقل از دستگاه حکومتی عمل کنند. شکل سیاسی این مالکیت متمرکز چیزی جز خودکامه‌گی نمی‌توانسته داشته باشد. یک جهان‌گرد خارجی در زمان شاه‌عباس که امنیت و اقتصاد ایران در اوج شکوفایی بود می‌نویسد:
" می توان گفت که همه ایران، ملک اربابی (domain) پادشاه است.، زیرا اگر زمینی در مالکیت اربابان و بزرگان قرار دارد، به لطف پادشاه است و هرگاه او بر ارباب یا بزرگی خشم گیرد، املاک او را ضمیمه ی املاک خود می کند. حتی فرزندان بزرگانی که نسبت به شاه وفادار می مانند، وارثان پدران خود به شمار نمی آیند، مگر اینکه پادشاه خلاف آن اراده کرده باشد."

در مورد واگذاری، با این‌که این شکل مالکیت محدود خصوصی از ورود اسلام به بعد بود که بیشتر رواج پیدا کرد، اما از دوره‌ی ایران باستان وجود داشته است (و پیش از آن در بین‌النهرین. در قوانین حمورابی این زمین‌ها ایلکو نام دارند). یکی از نمونه‌ها واگذاری زمین به جنگ‌جویان در دوران سلوکیه پیش از سلسله‌ی اشکانیان است. این زمین‌ها کلروس نام داشتند که در واقع بخشی از زمین‌های شاهی بودند. "مالک" جدید (یک نمونه با نام منسیماخ) همچنان باید مالیات زمین را به خزانه‌ی شاه می‌پرداخت. در قرارداد واگذاری قید شده بود که پادشاه می‌تواند این قرارداد را فسخ کند: "شاه حق دارد زمین مذکور را از اختیارصاحب آن خارج کند".شاه همچنین می‌توانست زمین‌هایی را که به شهرها واگذار کرده بود پس بگیرد و هستی اهل شهر را متزلزل کند. در سال 32 میلادی شاه زمین‌هایی به بابل و دو شهر دیگر واگذار کرد ولی در سال 37 همه‌ی زمین‌ها و محصولات و دام‌ها را پس گرفت که به این ترتیب این چند شهر در وضعیت بسیار سختی قرار گرفتند و چه بسا که شهرهایی از میان می‌رفتند یا مردم به گرسنگی و مشقت می‌افتادند.

در شکلی از واگذاری زمین که سیورغال نام دارد و از زمان حکومت ایل‌خانان (بعد از مغول) رسم شد، این مالکیت از پرداخت بسیاری از مالیات‌ها (نه همه‌شان) معاف بود. از طرف دیگر پس از مرگ کسی که این زمین و عواید آن به او تعلق گرفته بود، مالکیت کامل به وراث او می‌رسید (احتمالا پس از تایید نماینده‌ی حکومت یا شاه). این شکل واگذاری بوده که پایه‌ی زمین‌های اربابی را در قرون بعدی و بخصوص در زمان قاجاریه گذاشته است.
در مورد واگذاری زمین‌ها به جنگ‌جویان و نزدیکان خانواده‌ی سلطنتی در ایران باستان، نوشته نشده که آنها از مالیات‌ها معاف بوده‌اند یا نه ولی به نظر نمی‌رسد که آن واگذاری هنوز به شکل سیورغال بوده است.

نوشته شده توسط پویا در 12:32 PM

May 20, 2006
سال‌روز تولد مصدق و اندیشه‌ی تجددخواهی در عمل

این روزها صدوبیست‌وسومین سال‌روز تولد دکتر مصدق چهره‌ی ملی ماست. یاد کردن از کسی مانند مصدق بیشتر از آن که جنبه‌ی شخصی داشته باشد، احترام و ارج‌گذاری به اندیشه‌ی تجدد و ترقی‌خواهی‌ست. اندیشه‌ای که بر طبق آن، سرنوشت مردم و ملت کشور به خرد جمعی آنان در نهادهای کاملا آزاد و انتخابی مثل مجلس واگذار می‌شود. نهادهای انتخابی که نماینده‌ی همه‌ی مردم صرف‌نظر از باورهای مذهبی، جنسیت و یا قومیت هستند. و در کنار اینها در سطح جامعه، مطبوعات آزاد و احزاب سیاسی و اتحادیه‌ها و در یک کلام نهادهای یک جامعه‌ی مدنی. این‌ها اندیشه‌هایی بود که دکتر مصدق در عمل به آنها باور داشت و تا عصر 28 مرداد سال 32 که با کودتا برکنار شد، در حالی‌که در قدرت بود، به آن‌ها وفادار ماند.
و بخصوص امروز که با بهانه‌های مختلف، تمام ابزاری را که مردم با آنها بر سرنوشت خودشان نظارت می‌کنند، بی‌عمل و تشریفاتی کرده‌اند. از یک طرف می‌گویند که منشاء قانون، متون دینی است و بر مردم نیست که با قوانین الهی رقابت کنند. و از طرف دیگر هم نهادهایی را که خود آقایان با هزار ترفند قانونی و غیرقانونی تشکیل می‌دهند، یکی را برگزیده‌ی امام زمان (مجلس) می‌دانند و دیگری را هدیه و معجزه‌ی الهی (ریاست‌جمهوری)!
در این آدرس لینک‌هایی از زندگی‌نامه‌ی دکتر مصدق هست که خوب است برای آشنایی با او کمی وقت صرف خواندن‌شان کنیم.

نوشته شده توسط پویا در 10:00 PM

May 17, 2006
سخن‌ها را بشنویم- مطلبی درباره‌ی بلوچستان

خشونت‌های بلوچستان را هم می‌توان مانند خشونت‌های خوزستان و بخصوص اهواز به سادگی به توطئه‌های خارجی نسبت داد. به نظر من این نقش عوامل خارجی چه بسا‌ بی‌پایه هم نباشد.
وقتی که در موسسات استراتژیک واشینگتن سمینار قومیت‌های ایرانی ترتیب می‌دهند و مقاله می‌نویسند بعید هم نیست که بعنوان ابزار فشار به حکومت هم که شده کارهایی صورت دهند. سیمور هرش خبرنگار جنجالی آمریکایی هم چند وقت پیش نوشته‌ بود که مامورین آمریکایی مدت‌هاست برای عملیات شناسایی، از مرزهای شرقی کشور وارد خاک ایران می‌شوند. طبیعی هم هست که این مامورین کمک‌هایی برای عبور از مرز و در خاک ایران بگیرند.
اما به نظر من آنچه که بیشتر اهمیت دارد زمینه‌هایی‌ست که سیاست‌های آقایان در مناطقی مانند بلوچستان و خوزستان و کردستان و تا حدود زیادی آذربایجان فراهم آورده است. تقسیم‌بندی‌های مصنوعی و منفی مردم به شهروندان درجه‌ی اول و دوم و اکثریت و اقلیت نمی‌تواند پیامد و نتیجه‌ی منفی خودش را برای همیشه پنهان نگاه دارد. در مورد بلوچستان و کردستان و خوزستان این تقسیم‌بندی باز هم آشکارتر است چرا که اکثریت مطلق بلوچ‌ها و کردها و تعداد بسیار زیادی از عرب‌های خوزستانی باورمندان سنی هستند. مدارای مذهبی با شعار و سمینارهای وحدت عملی نمی‌شود. مردم این مناطق باید احترام به باورهای‌شان را در عمل ببینند. مدارا این است که مردمی ایرانی بودن را غیر از شناسنامه،‌ در زندگی روزانه‌شان هم لمس کنند صرف نظر از باوری که دارند.

بلوچستان تا آنجایی که من بیاد دارم از محروم‌ترین (شاید محروم‌ترین) مناطق کشور بوده است. حتی زمانی که حکومت پهلوی برای مصرف کردن پول‌های نفتی دچار مشکل پروژه و طرح بود، باز هم سهمی که بلوچستان از بودجه‌های عمرانی می‌برد حداقلی بود برای گذران امور جاری یک استان محروم. گذران مردم بلوچستان در تمام این دهه‌ها یا امکانات محدودی برای خدمت در ادارات و موسسات دولتی بوده، یا کسبی محدود و اندک در شهرها و از همه مهم‌تر قاچاق. از قاچاق مواد مخدر که پرخطرترین و پول‌سازترین بوده تا قاچاق لباس و سیگار و اجناس مصرفی.
متاسفانه آماری در دسترس کسی مثل من نیست اما تعجبی ندارد اگر زندگی درصد بسیار بالایی از مردم استان بطور مستقیم یا غیر مستقیم وابسته به قاچاق کالا باشد.

این فقر و محرومیت و تبعیض است که زمینه‌ساز بحران‌های قومی است. تبعیض‌هایی که بر طبق آن، مردم این مناطق حتی از داشتن مسئولان محلی محروم هستند چه رسد به حداقلی از خودمختاری. در جریان خشونت‌های اهواز، روشنفکران منطقه بارها تذکر دادند که این محرومیت و فرق‌گذاشتن میان مردم فقط به خشم و عصیان دامن می‌زند. مطمئنا در مورد بلوچستان هم همین است. این محرومیت‌هاست که باعث قدرت گرفتن گروه‌های افراطی و چه بسا وابسته می‌شود و از آنها چهره‌های قهرمان می‌سازد. فقط با بیگانه خطاب کردن و تفنگ و مسلسل بیشتر به منطقه فرستادن نمی‌شود جلوی این را گرفت.

پیامد تقسیم‌بندی‌های بدون پشتوانه‌ی "خودی و غیر خودی" و "حق و ناحق" با هزاران رنگ مختلف همین حالا هم نتایج خطرناکی به بار آورده است. چقدر گزارش‌های ناامنی و نا‌آرامی هر روزه در این مناطق در همین اینترنت هست. بی‌تفاوت نباید از کنار این‌ها گذشت.

تنها گزارشی که از بلوچستان در دست دارم نوشته‌ی خبرنگاری‌ست در زاهدان مربوط به بهمن1367. احساسی به من می‌گوید که این گزارش همین امروز هم اعتبار دارد، چه بسا بدتر و ناامید کننده‌تر:
"قدم به قدم شهر پر از مغازه است، و در واقع تنها منبع اشتغال، کسب درآمد و ایفای نقش اجتماعی خرید و فروش کالاهای مصرفی است. در مرکز شهر نیز بچه‌های قدونیم‌قد با پهن کردن بساط روی کف آسفالت حاشیه‌ی خیابان‌ اجناسی را می‌فروشند. نان از جمله‌ی این کالاهاست و همچنین سیگارهای خارجی. لباس‌های دست چندم، تخمه و موز در بساط دست‌فروش‌ها یافت می‌شود و حتی دست پسرکی 12 ساله خرگوشی مشاهده کردیم، و یکی دیگر هم خروسی سر حال و جنگی داشت.
زن‌ها نیز با چادرهای گل‌دار و لباس محلی در تن، روی زمین سرد خیابان چمباتمه زده‌اند و با نگاه‌های سرد و بی‌حال، از رهگذران تمنای خرید خرت و پرت‌های به نمایش در‌آورده را دارند.... در لابلای همه‌ی این خرید و فروش‌ها تعداد کسانی که خسته و درمانده شده‌اند، از اینکه به انتظار بنشینند و تا مشتی تخمه بفروشند و یا چند دانه موز را با زور و التماس و تمنا به مشتریان عرضه کنند، تا معاش بخور و نمیری را کسب کنند، کم نیست."* گزارش‌گر نمونه‌های دیگری هم از زندگی نکبت‌باری می‌اورد که بقول خود او "یکی داستان است پر‌آب چشم". صحنه‌های واقعی از اعتیاد و فحشا و اتاق‌های کوچک گلی پر از دود و بچه‌های سه ساله‌ی معتاد و در جایی دیگر از دخترکی 12-10 ساله که دچار بیماری مقاربتی‌ست و "اگر نجاتش ندهیم، از دست می‌رود".

* نقل از کتاب «سخن‌ها را بشنویم» - محمد‌علی اسلامی ندوشن

نوشته شده توسط پویا در 05:29 PM

May 16, 2006
واردات شکر با "منطق خربنده‌گی"

رادیو فردا گزارشی دارد درباره‌ی اعمال نفوذ آیت‌الله مکارم شیرازی و مصباح یزدی برای جلوگیری از رقابت تولیدکنندگان داخلی قند و شکر با واردکنندگان این کالاها.
وارد کنندگان کیستند؟ البته چه کسی بجز خود این دو و آقازاده‌هایشان که انحصار واردات قندوشکر را در اختیار دارند.
اما تولیدکنندگان داخلی کیستند؟ البته چه کسی بجز افراد حلقه‌ی خودی‌ها و "موجهین" و از جمله سران و فرماندهان ارگان‌های نظامی و اطلاعاتی که کارخانه‌های تولیدی به قیمت‌های ناچیز به آنان واگذار شده‌اند.

عدم توانایی رقابت با قیمت قند و شکر وارداتی، "صاحبان" کارخانه‌ها را مجبور به فروش زمین و تاسیسات این واحدها می‌کند. البته با قیمت‌هایی ناچیزی که پرداخته‌اند، باز هم این چوب حراج زدن بر این تاسیسات سود فراوانی نصیب‌شان می‌کند. پس در این میان بازنده کیست؟ طبق گزارش روزنامه‌های ایران فقط در دزفول حدود 35000 نفر از کارگران و کارکنان، مستقیم یا غیرمستقیم بیکار شده‌اند. مجتمع کشت‌وصنعت دزفول بزرگترین در خاورمیانه است. آقایان و آقازاده‌ها که شکر را وارد می‌کنند. "صاحبان" کارخانه‌ها هم که با فروش زمین و تاسیسات "ضرر" را جبران می‌کنند. "بقیه" هم فکری به حال خود خواهند کرد. شکمی هم گرسنه ماند، ماند، 35 نفر یا 35000 نفر.

می‌خواهم از این موضوع بالا نتیجه‌ی کلی‌تری بگیرم. دکتر طباطبایی که درباره‌ی کتاب جدیدش در پست قبلی نوشتم، در توضیح جدایی تاریخی مردم ایران علیرغم داشتن یک "هویت ملی"، از حکومت‌های‌شان از منطق «خربنده‌گی» حاکمان یاد می‌کند که در طول قرون گذشته مانع تشکیل یک دولت ملی شده بود. منطق خربنده‌گی، منطق حاکمانی‌ست که در پس کشورداری‌شان نه یک اندیشه‌ی سیاسی ملی برای حفظ منافع و مصالح ملت و کشور، که تنها حفظ منافع شخصی و گروهی خودشان و حکومت‌شان نشسته است. اگر در جایی هم مصالحی حفظ شده، آنجا بوده که این مصالح با منافع شخصی و گروهی حاکمان خوانایی موقتی داشته است.

اما منطق خربنده‌گی چیست؟ (خربنده به کسانی می‌گفتند که شغل‌شان کرایه‌دادن الاغ به دیگران بود). حکایتی در چهار مقاله‌ی نظامی عروضی هست:
"احمد بن عبدالله الخجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده بودی،‌ به امیری خراسان چون [چگونه] افتادی؟ گفت: به بادغیس در خجستان، روزی دیوان حنظله‌ی بادغیسی همی خواندم،‌ بدین بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی!

با بزرگیّ و عزّ و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
داعیه‌ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم،‌ راضی نتوانستم شد، خران بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم..."

خربنده‌گان به طمع "مهتری و بزرگی و عزت و نعمت و جاه" بر قدرت تکیه زده‌اند و زمانی هر کدام جای خود را به دیگری داده‌اند، آنچه بر جای مانده این ملت بوده، هر چند سرخورده و با کیسه‌ای خالی‌تر شده.

نوشته شده توسط پویا در 01:23 PM

May 14, 2006
چون و چرا کردن در سنّت‌- «مکتب تبریز» کتابی تازه

دکتر جواد طباطبایی در سال 1380 کتاب «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران» را با این جملات به پایان می‌برد:
"در پایان دوره‌ی گذار [که با شکست جنگ چالدران آغاز شد] آگاهی از زوال اندیشه، بحران در ارکان تمدن ایران، جایگاه کشور در مناسبات جهانی و خودآگاهی «ملی»، تنها می‌توانست از «بیرون» و با پشتوانه‌ی ارزیابی از دگرگونی‌هایی امکان‌پذیر شود که ایرانیان سهمی در ایجاد آن نداشتند، اما هنوز آن دگرگونی‌ها به مرحله‌ای نرسیده بود که پیوند با آن امکان‌پذیر نباشد. با شکست ایران در جنگ‌های ایران و روس، نطفه‌ی آگاهی از بحران و خودآگاهی، در «خط مقدم جبهه»، در «دارالسلطنه‌ی تبریز»، بسته شد و با همین آگاهی و خودآگاهی، دوره‌ای از تاریخ ایران آغاز شد. با این آگاهی و خودآگاهی، و اثراتی که از نظر تاریخ و تاریخ اندیشه به دنبال داشت، سده‌ای- بهتر بگوییم، دورانی- در تاریخ ایران آغاز شد که زادگاه آن، تبریز بود. این سده، در تبریز، با واکنش به شکست ایران در جنگ‌های ایران و روس آغاز شد و با انقلاب مشروطیت به پایان رسید. این سده، سده‌ی مشروطه‌خواهی، و جایگاه و خاستگاه آن «مکتب تبریز» بود."

طباطبایی دنباله‌ی این دوره‌ی گذار پی گرفته و جلد دوم کتاب با نام «مکتب تبریز» در تهران منتشر شده است. من تا امروز جز چند متن کوتاه در معرفی کتاب ندیده‌ام و دوری راه از بازار کتاب ایران، باعث می‌شود که بی‌صبرانه منتظر بمانیم تا پست‌چی از راه برسد. مقاله‌ا‌ی دو قسمتی به قلم سیروس پرویزی که در سایت ایران امروز منتشر شده است، برای آشنایی با نظرات طباطبایی و کتاب «مکتب تبریز» جالب است. قسمت اول - قسمت دوم.
می‌دانم که این سایت در ایران فیلتر است. اگر دوستان مایل هستند، بنویسند تا من این مقاله را بصورت PDF در اینجا بگذارم.

اشاره‌ی طباطبایی به «خط مقدم جبهه» شاید به عباس میرزا ولیعهد روشن‌اندیش فتحعلی‌شاه باشد که هم فرمانده‌هی ارتش نه چندان مهیای ایران را در جنگ با روسیه به عهده داشت و هم مسئولیت مذاکره‌ی پس از شکست ایران را. جنگی که فقط با بی‌سیاستی دربار و رویاهای روحانیان که بر جهاد اسلام علیه کفر اصرار داشتند می‌توانست شکل بگیرد، که سرانجام آن، جز از دست رفتن بخش بزرگی از خاک کشور و تحمیل غرامت‌های کلان بر کیسه‌ی خالی مردم چیزی نبود.

حالا که به اینجا رسید از عباس‌میرزا بعنوان یکی از شخصیت‌های مرکزی «مکتب تبریز» هم کمی یاد کنیم: یک افسر فرانسوی که مدتی در تبریز در خدمت ارتش ایران بوده می‌نویسد:
"[عباس‌میرزا] چون می‌داند که برای موفقیت باید متحمل زحمات فراوان شود و اطلاعات وسیع داشته باشد به تحصیل می‌پردازد و از زنان دوری می‌جوید و اغلب شبها به مطالعه مشغول است ... در ضمن بسیار علاقمند است بداند چه عواملی باعث پیشرفت غرب گشته است و حاضر است همه‌ی سنن ملی و مذهبی را برای پیشرفت ایران کنار بگذارد و هرگونه تاسیسات نظامی و غیرنظامی که لازم باشد به سبک غرب بنیان‌گذاری کند..."

فرانسوی دیگری به نام ژوبر از آنچه در ذهن عباس‌میرزا می‌گذشته می‌نویسد و از گفتگویی که در اردوگاه نظامی ایران با او داشته می‌گوید. عباس‌میرزا از ژوبر می‌پرسد:
"آن چه قدرتی است که شما را تا این اندازه از ما برتر ساخته است. دلایل پیشرفت شما و ضعف ثابت ما کدام است؟ شما هنر حکومت کردن، هنر پیروز شدن، هنر به کار انداختن همه‌ی وسایل انسانی را می‌دانید. در صورتی که ما گویی محکوم شده‌ایم که در منجلاب جهل غوطه‌ور باشیم و به زور درباره‌ی آینده‌ی خود بیندیشیم. آیا قابلیت سکونت و باروری خاک و توانگری مشرق‌زمین از اروپای شما کمتر است؟ اشعه‌ی آفتاب که پیش از آنکه به شما برسد نخست از روی کشور ما می‌گذرد آیا تسبت به شما نیکوکارتر از ماست؟ آیا آفریدگار نیکی‌دهش که بخشش‌های گوناگون می‌کند خواسته است که به شما بیش ازما همراهی کند؟ من که چنین اعتقادی ندارم. ای بیگانه به من بگو که چه باید بکنم تا جان تازه‌ای به ایرانیان بدهم ...".

آنچه در ذهن عباس‌میرزا جرقه زده بوده، همین «چرا»هاست. تا پرسشی نباشد، تفکر و پیشرفتی را چگونه می‌توان تصور کرد؟
این پرسیدن ها را مقایسه کنیم با آنهایی که تکیه‌زده بر مخدّه‌ی سنت با تکبر می‌گویند: "صنعت و تکنولوژی غرب را می‌گیریم و بقیه‌اش را به دور می‌ریزیم ...". بی‌انکه آن تکبر فرصتی برای اندیشیدن بگذارد که در پس آن علم و فن، اندیشه‌ای خردگرا و «چون و چرا» کن نشسته است نه باورهای وهم‌آلود که هر آن ممکن است اراده‌ای نظم هستی را به تلنگری بر هم بزند ...
----------
پی‌نوشت:
یک نظر از دوست گرامی وبلاگ ایران امروز و دو ایمیل کوتاه کافی‌ست تا من متن مقاله‌ای را که در بالا لینک داده‌ام در اینجا بگذارم که دانلود کنید. فقط لازم است بگویم که این، به معنی تایید هر‌آنچه در آن مقاله آمده نیست. بخصوص نظرات نویسنده درباره‌ی کتاب بحث‌ انگیز «مشروطه‌ی ایرانی» جای گفتگوی زیاد دارد. اما هدفم بیشتر تحریک ذهن دوستان برای دنبال کردن موضوعات و بحث‌های مربوط به "گذار از سنت به مدرنیته" است که شاید با خواندن این مقاله به خواندن و تحقیق و گفتگوی بیشتر درباره‌ی این موضوع جلب شوند.
برای دانلود کردن، با یک کلیک راست روی لینک، گزینه‌ی Save Target As را انتخاب کنید.

نوشته شده توسط پویا در 03:56 PM

May 11, 2006
نگاهی دوباره به الگوهای ما درباره‌ی حقوق زنان

همانطور که در یادداشت قبلی هم اشاره کردم،‌ به یاد داشته باشیم که وقتی آریاییان از شمال به فلات ایران مهاجرت کردند، به یک برهوت انسانی و فرهنگی وارد نشدند. پیش از آنان هزاران سال تمدن و و شهرنشینی و فرهنگ در این سرزمین وجود داشت که جزئی از تمدن بین‌النهرین به شمار می‌رفت. آنچه با مهاجرت آریاییان اتفاق افتاد نه یک آموزش فرهنگی از طرف آریاییان به مردم بومی که یک درآمیزی با فرهنگ این مردم بود. این درآ‌میزی هم شامل دین و رسوم می‌شد و هم شامل قوانین اجتماعی و خانوادگی. توجه داشته باشیم که "ایرانی‌ترین" و قدیمی‌ترین پدیده‌ی فرهنگی‌مان جشن نوروز، ریشه در آیین‌های تمدن‌های بین‌النهرینی پیش از ما دارد. عزیزترین اسطور‌ه‌ی ما سیاوش،‌ ریشه در اسطوره‌های بین‌النهرینی دارد که تازه از صورتی زنانه در تمدن سومری به شکل مردانه در تمدن عیلامی رسیده و از آنجا به شکل سیاوش ما در آمده است. نمونه‌های دیگری را هم در سطحی که می‌دانستم در یادداشت پیش آوردم.
در مورد پدیده‌ی چندهمسری‌، تازه محققانی مانند دکتر مظاهری معتقدند که آریایی پایین‌دست جامعه، تک‌همسری را پس از اشتغال به کشاورزی و سکونت دائمی بر روی زمین، از اقوام بومی فلات ایران گرفت. وگرنه چندهمسری پدیده‌ای قدیمی و جاافتاده در میان آریاییان پیش از مهاجرتشان بود.

درباره‌ی دوره‌ی ساسانیان که بلافاصله پیش از ورود اسلام فرمان‌روایی می‌کردند، باید توجه کنیم که قوانین حاکم بر جامعه خصلت دینی داشتند و این روحانیون دینی بودند که با تفسیر و برداشت خودشان از دین زرتشتی، یک سیستم قانون‌گذاری و فقهی برای اداره‌ی جامعه وضع کرده بودند. مانند همه‌ی حکومت‌های دینی، قدرت اصلی روحانیون در سیستم قضایی و قانوگذاری قرار داشت که از آن طریق همه‌ی امور جامعه را از تولد تا ازدواج و کار و کسب و مرگ، زیر کنترل داشتند.

در مورد وضعیت زنان و حقوق آنها، جامعه‌ی ساسانی جامعه‌ای عمیقا پدرسالار بود و قوانین توسط مردان و برای حفظ نظام پدرسالار نوشته و اجرا می‌شد. مرد بعنوان پدر، رئیس، پادشاه و «سردار خانه» محسوب می‌شد. لقب او "دوتاک سردار" بود که به معنی رئیس خانواده است. تسلط پدر بر خانواده و اعضای آن تسلطی مطلق بود.

در مورد وضع زنان برای اینکه یادداشت زیاد هم طولانی نشود به چند موضوع مهم یعنی چندهمسری، حقوق دختر در ازدواج، تقسیم ارث و شرکت زنان در کسب وکار اشاره‌ای می‌کنم. متنی که بیشتر پایه‌ی مطالعه و مرجع است قانون‌نامه‌ی پهلوی یا «ماتیکان هزارداتستان»‌ است که این قوانین شامل حال مردم عادی جامعه‌ی ساسانی و نه فقط اشراف و بزرگان هم می‌شده است. این سند مربوط به قرون سوم تا ششم میلادی است که تقریبا تمامی دوره‌ی ساسانی را در بر می‌گیرد.

بطور کلی پنج شکل متفاوت ازدواج در جامعه‌ی ساسانی وجود داشته که برای اینکه زیاد وارد جزئیات نشویم به دو شکل اصلی اشاره می‌کنم.

شکل اول، ازدواج کامل است که با قرارداد خانواده‌های دو طرف انجام می‌شود. حداقل سن دختر و پسر در ازدواج 15 سال کامل است (نامزدی‌های زودرس فامیلی خیلی زودتر از این سن صورت می‌گرفته‌اند) . در ازدواج کامل یا «پادخشاییها زنیه» زن بعنوان شاه‌زن تلقی می‌شود و کدبانوی خانه لقب می‌گیرد. شاه‌زن و فرزندانش که شاه‌فرزند خوانده می‌شوند وارثان اصلی پدر هستند. دختر پس از ازدواج از زیر قدرت پدر خارج می‌شود و در زیر قدرت شوهر و پدر شوهر قرار می‌گیرد، چون پدر شوهر است که سردار خانواده‌ی اوست. وقتی که پدر شوهر می‌میرد، شوهر هم «کدگ خودای»، و هم سردار خانه می‌شود. یک نکته‌ی فرعی هم در اینجا هست که اگر دختر،‌ تنها فرزند خانواده باشد فقط در صورتی می‌تواند بعنوان شاه‌زن تلقی شود که دو پسر بدنیا بیاورد که یکی جانشین پدر خودش باشد و دومی جانشین پدر شوهرش.

این وظیفه‌ی مقدس پدر است که برای دخترش شوهری مناسب پیدا کند. دختر را به زور نمی‌توان شوهر داد. از طرف دیگر اگر دختری بدون رضایت پدرش (سردار)‌ ازدواج کند در واقع کاری غیر طبیعی انجام داده است. دختر در این صورت «خودسرای» لقب می‌گیرد. به موجب قانون "خودسرای به معنی دختری است که تنها به میل و اراده‌ی خودش شوهر می‌کند. این دختر نه هیچ‌گونه قرب و منزلتی نزد خدایان دارد ... نه کمترین سهمی از میراث پدر و مادر خود می‌تواند ببرد". تنها چاره‌ی خودسرای یا جلب توجه پدر است یا اینکه فرزند پسری به دنیا بیاورد و این فرزند از طرف شوهر مشروع شناخته شود و در آخر فرزند پسر پس از اینکه به بلوغ رسید ازدواج مادرش را شرعی بداند و آن را تایید کند.

اما صورت دوم ازدواجی هست که زن از حقوق شاه‌زن برخوردار نیست. این زن «چاکرزن» خوانده می‌شود و به معنی این است که بیوه‌زنی در خدمت شوهری است که مرده ولی با مرد دومی ازدواج می‌کند. مردان در کنار شاه‌زن می‌توانستند یک یا چند چاکرزن اختیار کنند. زن بیوه یا دختری که نامزدش مرده باشد به فرزندی خانواده‌ی جدیدش پذیرفته نمی‌شود چون زن بیش از یک‌ بار (ازدواج اول)‌ نمی‌تواند سرداری برای خودش داشته باشد (پدر شوهر اول). چاکرزن از حقوق شاه‌زن برخوردار نیست و خود او و فرزندانش هیچ ارثی از شوهر نمی‌برند. فرزندانش که چاکرفرزند هستند فقط در صورتی که از طرف پدر طبیعی‌شان بعنوان فرزند پذیرفته شوند، حق ارث دارند آنهم نه به اندازه‌ی شاه‌فرزندان. چاکرفرزندان در واقع فرزند شوهر اول (که مرده است) به حساب می‌آیند با اینکه پدر طبیعی‌شان همین پدر است. دختری که نامزدش بمیرد هرگز امتیازات همسالانش را در ازدواج،‌ پیدا نخواهد کرد.

در مورد ارث بدون اینکه بخواهیم در جزئیات وارد شویم،‌ بطور کلی دو نوع متفاوت وجود داشته است: بهر (Bahr) و اپرمند (Aparmand). که دومی بیشتر بعنوان اضافه‌ای بر سهم اصلی وارث بوده که از طرف پدر داده می‌شده است. حق پسر و دختر (از مادر شاه‌زن) در ارث به این صورت بوده که سهم دختر نصف سهم پسر است. زنی که شاه‌زن باشد سهم کامل می‌برد اما اگر تنها دختر پدرش بوده باشد باز هم حقوقش از شاه‌زن پایین‌تر است و تنها مهرش که کمتر از مهر شاه‌زن هم هست به او تعلق می‌گیرد. به چاکرزن که در واقع برای بار دوم بیوه شده، هیچ ارثی تعلق نمی‌گیرد، مگر اینکه سهم اضافه‌ای از طرف شوهر پیش از مرگش برای او وصیت شده باشد. زن خودسرای اگر شوهرش وصیتی نکرده باشد،‌ ارثی نمی‌برد.

در مورد کسب و کار، نمونه‌ای که در سند حقوقی ماتیکان هزارداتستان آمده این است که مردی می‌تواند مال دو همسر خودش را به شراکت بگذارد (یعنی شرکتی تاسیس کند) و اگر شوهر چنین کند دیگر زنان نمی‌توانند بخواست خودشان از این شراکت صرف نظر کنند چرا که حاکم و سردار مرد است و اوست که می‌تواند تصمیم بگیرد.

اگر به نمونه‌های بالا دقت کنیم معلوم است که این تقسیم‌بندی زنان به شاه‌زن، چاکرزن،‌ خودسرای و تقسیم‌بندی‌های دیگر همه بر اساس رابطه‌ای که زن با مرد بعنوان محور، حاکم و قدرقدرت و سردار دارد تعیین می‌شود. به نظر می‌آید که زن نه بعنوان موجودی مستقل که بر اساس نزدیکی یا دوری‌اش به روابط پدرسالارانه تعریف می‌شود. در مورد خودسرای مثلا،‌ مشروعیت انتخاب و ازدواجش موکول به بزرگ شدن پسرش و تایید اوست، یا در مورد دختر نوبالغی که تنها بخاطر فوت مرد (نامزدش) به یکباره تمام موقعیت اجتماعی‌اش برای همیشه به چاکرزن تقلیل پیدا می‌کند.

مجموعه‌ی این نوشته و یادداشت قبلی نشان می‌دهد که روابط جامعه‌ی پدرسالار به زمانی بسیار قدیمی‌تر از ورود اسلام به ایران بر می‌گردد. قوانین جامعه‌ی ساسانی و همچنین قوانین اسلامی نمی‌توانسته‌اند جدا ازنظام حقوقی بوده باشند که پیش ازآن در طول هزاران سال شکل گرفته بوده‌اند. به نظر من برای فهمیدن ریشه‌ها باید بسیار دورتر از ورود اسلام به ایران سفر کنیم و قوانین حقوقی را در این روند تاریخی ببینیم.

نوشته شده توسط پویا در 07:35 PM

May 09, 2006
در تاریخ بدنبال الگویی برای حقوق و موقعیت زنان نگردیم. تلاش کنیم تاریخ را به سهم خودمان بسازیم

دوستان امیدوارم حوصله‌ی خواندن مطلب نه چندان کوتاه امروز را داشته باشید.
عصر شنبه‌ای که گذشت فرصتی دست داد تا سری به اتاق فمینیست‌های ایران در پالتاک بزنم که آدرس آن را موناهیتا برایم فرستاده بود و اینطور که می‌گفتند اولین شنبه‌ی هر ماه جمعی دارند و گفتی و شنیدی. موضوع این‌بارشان حجاب زنان بود.
موضوعی که توجه مرا بیشتر به خودش جلب کرد این بود که بعضی نظردهنده‌گان تلاش می‌کردند و فکر می‌کنم خودشان هم باور داشتند که وضع زنان ایرانی در دوره‌ی پیش از اسلام بسیار خوب بوده و نه خبری از حجاب بوده و نه انقیاد زنان و هر چه پس از آن آمده چیزی نه "ایرانی" که تحمیلی خارجی یا "انیرانی" بوده. فکر می‌کنم ریشه‌ی بسیاری از این تصورات به نارضایتی‌ها از وضع موجود بر می‌گردد که برای بعضی واکنشی به صورت باستان‌گرایی به همراه دارد. باستان‌گرایی به معنی قائل شدن به دوره‌ای طلایی و اندیشه‌ای عالی و والا که باید به همان بازگشت، به آنچه که در این دیدگاه "ایرانی"ست.
تلاش من برای سیاه یا سفید جلوه دادن وقایع تاریخی نیست. به نظر من تاریخ هم مانند هر پدیده‌ی انسانی، خاکستری است. گرایشات غالب هست، روندهای غالب هست، اما "همه یا هیچ" نیست. من چند نمونه‌ی تاریخی را که به موضوع زنان هم ارتباط مستقیم دارد در فکرم هست که همان‌ها را می‌نویسم، چرا که اصلا جرقه‌ی عصر شنبه را همین موضوع حجاب و روابط پدرسالارانه‌ی دوره‌ی پیش از اسلام، در ذهنم زد.

تا جایی که من می‌دانم و فکر می‌کنم چندان دور از واقعیت هم نباشد قدیمی‌ترین سندی که درباره‌ی حجاب زنان در تمدن بین‌النهرین دیده شده مربوط به قوانین جامعه‌ی آشور حدود 1200 پیش از میلاد یعنی 3200 سال پیش است. متن قانون آشوری این محدودیت را برای همه‌ی زنان بجز روسپیان و خدمتکاران الزامی می‌داند:
بند 1.40 – "اگر زنان یا دختران مردی به کوچه بروند، موهای آنان باید پوشیده باشد. روسپی خودش را نباید بپوشاند. زنان خدمتکار خودشان را نمی پوشانند. پیراهن روسپیان و خدمتکارانی که پوشیده باشند توقیف خواهد شد و 50 ضربه تازیانه خواهند خورد و روی سرشان قیر ریخته خواهد شد".

می‌دانیم وقتی قبایل آریایی به سرزمین ایران پا گذشتند پیش از آنان حداقل حدود 4000 سال فرهنگ در این سرزمین و همسایگانش وجود داشته و با آمیخته شدن آریاییان با اقوامی که قبلا در این سرزمین زندگی می‌کرده‌اند، درآمیختگی فرهنگی هم صورت گرفته است. در مورد مشخص حجاب، اگر این را به معنی کلی آن یعنی وسیله‌ای برای جداکردن زنان از اجتماع و "حفظ" آنان در نظر بگیریم، می‌دانیم که در دوران پادشاهان هخامنشی حداقل در مورد زنان دربار و اشراف چنین جدایی و محدودیت‌هایی وجود داشته است. یکی از نشانه‌ها وجود خواجه‌های درباری بوده که وظیفه‌ی مراقبت و نگهداری حرم شاهی و اندرون اشراف را بعهده داشته‌اند. بعضی از این خواجه‌های درباری هخامنشیان به اسم، در تاریخ شناخته شده‌اند. منظورم در اینجا از خواجه، مردانی‌ست که در دوران کودکی و نوجوانی اخته می‌شدند تا بتوانند در اندرون شاهان و اشراف آزادانه رفت و آمد کنند. وظیفه‌ی اصلی خواجه‌ها همان رفع نیازهای روزانه‌ی زنان حرم برای ارتباط با دنیای خارج یا مردان بوده است. واژه‌ی انگلیسی Eunuch (اخته) از واژه‌ی یونانی اونوخوس Eunoukhos می‌آید که در اصل به معنی "نگهبان تختخواب" ‌است.
پلوتارک تاریخ‌نگار یونانی می‌نویسد: (یونانی‌ها به شرقی‌ها بربر می‌گفتند)
"بربرها نسبت به آزادی روابط [زن و مرد] سخت حساسیت دارند، تا آن حد که اگر کسی به یکی از صیغه‌های شاه نزدیک شود و یا او را لمس کند، و یا حتی اگر در جریان سفر، از ارابه‌های حامل بانوان بگذرد و با آن تماس حاصل کند، با مجازات مرگ پاداش داده می‌شود".
در جای دیگر ادامه می‌دهد: "بربرها نه‌تنها زنان قانونی (hai gametai) خود را به سختی محفوظ می‌دارند، بلکه زنانی را که با پرداخت پول خریداری کرده‌اند و به آنها عنوان صیغه (pallakai) می‌دهند نیز تحت مراقبت شدید قرار می‌دهند تا هیچ فرد خارجی آنها را نبیند. آنها در خانه در انزوای کامل می‌مانند و در وقت سفر آنها را با ارابه‌های چهارچرخ که از هر چهار سو با پرده بسته است، حمل و نقل می‌کنند". گویا تنها اردشیر بوده که اجازه داد همسرش در ارابه‌ی روباز حرکت کند. از طرف دیگر می‌دانیم این رسم : "کورشو" و "دورشو" هنگامی که حرم شاه یا حاکم از کوچه می‌گذشته تا زمان قاجاریه هم وجود داشت که هرکس ازبی‌خبری یا تعلل بر سر راه می‌ماند سروکارش با شلاق و مشت و لگد بود و چه بسا سرش هم بر باد می‌رفت.

حالا که درباره‌ی حرم و زنان شاه و اشراف گفتم خوب است به موضوع چندهمسری هم اشاره‌ای کنم:
به گزارش هرودوت چندهمسری در میان ایرانیان رواج داشته است. بطور مشخص، در دربار شاهان و در میان اشراف، زنان به سه دسته تقسیم می‌شده اند: زنانی که بعنوان همسران رسمی به حساب می‌آمدند و وارث اصلی پدر از میان فرزندان آنها انتخاب می‌شده است. هرودوت به اینها نام gynaikes یا زن رسمی می‌دهد. دسته‌ی دوم زنان صیغه‌ای بودند که نام pallaki یا زنان مراقبت به آنها می‌دهد و دسته‌ی سوم هم زنان مجالس جشن و خوشگذرانی‌های شبانه بوده‌اند که با نام hetairai یا زنان عشرت از آنها یاد می‌کند. پلوتارک می‌گوید وقتی موقع مجالس خوشگذارانی می‌شد، زنان رسمی مجلس را ترک می‌کردند و به اندرون فرستاده می‌شدند.
وظیفه‌ی زنان رسمی بدنیا آوردن وارث تخت و تاج بود و ایجاد کانون خانوادگی، وظیفه‌ی زنان صیغه مراقبت و کارهای جاری روزانه بود (فرزندان آنها نمی‌توانستند به جایگاه رسمی برسند) و وظیفه‌ی زنان دسته‌ی سوم هم گرداندن مجالس شبانه و رقص و آواز.

البته در همین زمان بودند دختران جوان درباری که هم‌پای پسران ورزش و تیراندازی و اسب‌سواری می‌کردند. با وجود این، به نظر می‌رسد که گرایش غالب، بر جدایی اجتماعی زنان، حداقل در سطح اشرافی و درباری بوده است.
در مورد زنان معمولی جامعه مانند زنان کشاورز و زنانی که مردانشان یا خودشان پیشه‌ور بودند گویا اطلاعات زیادی بدست نیامده یا من ندیده‌ام. اما به دلیل شرایط کار و زندگی روزانه، در محیط‌های روستایی زنان نمی‌توانسته‌اند مانند شهر در اندرون بنشینند. شرایط زندگی خانواده، به اجبار زنان را به صورت نیروی کار فعال در می‌آورده است. اما بدون شک خانواده ساختار پدرسالاری خودش را حفظ می‌کرده و شرکت فعال زنان در کار هنوز نمی‌توانسته حقوقی را که پدر بعنوان رئیس مطلق خانواده داشته محدود کند.

نکته‌ای هم از ساختار خانواده‌ در جامعه‌ی ایرانی بگویم که به گفته‌ی دکتر مظاهری، پدر در آن دارای قدرت مطلق بود و ساخت پدرسالانه‌ی خانواده اختیار نسبتا نامحدودی به رئیس خانواده می‌داد. اختیاراتی در حد "کشتن، به بردگی فروختن، از خود ندانستن (یا عاق کردن)،‌ شکنجه‌دادن و رها کردن و سرراه گذاشتن" زنان و فرزندان. ‌

برای اینکه این مطلب از یک نوشته‌ی وبلاگ طولانی‌تر نشود، به موضوع حقوق زنان در دوره‌ی ساسانیان و پیش از آمدن اسلام در پست بعدی اشاره می‌کنم.
امیدم هم اینست که اگر از وضع موجود ناراضی هستیم، خودمان را با تصورات و خیالات تازه‌ای سرگرم نکنیم و الگوی جدیدی برای مدینه‌ی فاضله‌ در رویای‌مان نسازیم.

نوشته شده توسط پویا در 07:15 PM

May 06, 2006
به دنبال کرده‌ها و ناکرده‌های جهانبگلو نباشیم

رامین جهانبگلو که به اتهام "جاسوسی" در زندان است اولین نفری نیست که در شرایطی «نامعلوم» دستگیر شده، در شرایطی «نامعلوم» بسر می‌برد و سرنوشت «نامعلومی» در انتظار اوست. همه می‌دانیم که سال‌هاست این روش ادامه دارد.
در دوران پس از سال‌های 60، شاید شادروان سعیدی سیرجانی از اولین کسانی بود که با این اتهام‌ها بازداشت می‌شد و با تن و روحی خْرد به کرده و نکرده و نفی خودش اعتراف می‌کرد. خوشبینی‌ست که تصور کنیم جهانبگلو آخرین نفر خواهد بود. یک‌بار خاتمی چنین ساده‌اندیشی کرد و از "کور کردن چشم فتنه" گفت که اقتدارطلبان حتی در دوران ریاست‌ جمهوری خودش هم نشان دادند که این "فتنه" چه ریشه‌های محکمی دوانده است. عبارت کور کردن چشم فتنه یک زمینه‌ی مذهبی دارد و آن را در صدر اسلام علی امام اول شیعیان درباره‌ی شکست دادن خوارج گفته بود و برای همین می‌گویم که خاتمی ساده‌اندیشی کرد و آن موقع این را باور داشت.

اما تفکری که در پشت این دستگیری‌ها و اعترافات قرار دارد چیست؟ نه اینکه هیچکس نداند. ستون روزنامه‌هایی مثل کیهان علنا می‌نویسند که هیچ دگراندیشی را تحمل نخواهند کرد و مخصوصا دگراندیشان سکولار را. آنچه به نام خط قرمز معروف شده تازه برای خودی‌های سابق و نواندیشان دینی‌ست. برای روشنفکر سکولار چیزی به نام خط قرمز وجود ندارد. وجود او یا بهتر بگویم ابراز و جود او خط قرمز است. دگراندیش سکولار با سکولار بودنش از خط قرمز عبور کرده است، تا کی موقع مناسب یا ضروری برسد که تاوان پس بدهد. برای همین، سوال: "مگر او چه کرده بود؟ او که اهل عبور از خط قرمزها نبود" شاید زیاد اعتباری نداشته باشد.

فرج سرکوهی عضو کانون نویسندگان و سردبیر نشریه‌ی آدینه که در جریان تهدید و سرکوب اعضای کانون در آبان‌ماه 1375 یعنی حدود یک ‌سال پیش از به قدرت رسیدن خاتمی به زندان افتاد از گفتگویی می‌نویسد که در این دورانی که خودش دوران "وحشت" و "زنده‌بگوری" می‌نامد با سعید امامی معاون وزیر اطلاعات وقت در سلول بازداشت‌گاهش داشته است. سعید امامی بعدها در جریان قتل‌های زنجیره‌ای بقتل رسید. اما مهم تفکری‌ست که در پشت این بگیر وببندها نشسته است.

سرکوهی در کتاب "یاس و داس" که بخشی از آن، شرح روزهای زندانش است از گفته‌های سعید امامی می‌گوید که نظام حاکم را از نظر مکتبی بودن با نظام شوروی سابق مقایسه می‌کند، البته با این تفاوت که نظام جمهوری اسلامی برحق است و با ایدئولوژی آسمانی و نظام شوروی سابق بر باطل و با یک ایدئولوژی زمینی. در این مقایسه می‌گوید که آنها هم وقتی فضا را کمی باز کردند "به یکباره با روشنفکران مستقل و منفردی روبه‌رو شدند که به دلیل فعالیت‌های فرهنگی و علمی و حقوق‌بشری معروف می‌شوند و چهره".
فرج سرکوهی از تاکید آنها بر "تهاجم فرهنگی" می‌گوید و اینکه آنها خطر را در وجود روشنفکرانی که آنها را غرب‌زده و لیبرال می‌دانند می‌بینند. مسئله این‌جاست که نگذارند کسی چهره شود. افراد را "بر حسب میزان فاصله‌شان از مبانی و سیاست‌های نظام و توانایی‌های فکری و سابقه‌شان" دست‌چین می‌کنند تا به هر قیمتی که شده نگذارند "چهره" شوند.
وقتی که سرکوهی می‌گوید "فرهنگ با سرکوب و کشتار به جایی نمی‌رسد و ما (یعنی کانون نویسندگان) رغبتی به فعالیت سیاسی نداریم"، امامی می‌گوید: "چه بخواهید چه نخواهید خواست‌های شما به معنای عبور از مبانی و خط‌ قرمزهای نظام است".
در جای دیگری به سرکوهی می‌گوید: "ما همه‌ی آلترناتیوها را خنثی کرده‌ایم. همه‌ی سازمان‌های سیاسی را نابود کرده‌ایم یا بی‌اثر. اکنون با پدیده‌ی روشنفکران منفرد و مستقلی روبه‌رو هستیم که در عرصه‌‌های فرهنگی و فکری و علمی فعال اند. تشکیلاتی نیستند اما در آینده برای ما خطرناک‌تراند".

رامین جهانبگلو فرج سرکوهی نیست. نه چپ مارکسیست بوده، نه سال‌ها فعالیت روشنفکری داشته، نه سازمانده و تشکیلاتی بوده و نه مانند او سال‌ها در زندان بوده است. جهانبگلو سعیدی سیرجانی هم نیست، سیامک پورزند هم نیست. این‌ها هیچکدام مانند هم نیستند. یکسان اندیشه نمی‌کنند. عمل اجتماعی‌شان یکسان نیست. تنها وجه مشترک‌شان این است که دگراندیش‌اند. اما اتهامات همه‌شان به طرز باورنکردنی یکی‌ست. آنها غرب‌زده‌اند و عامل تهاجم فرهنگی و جاسوس. همه‌شان از نظر شخصی فاسدند، شراب‌خواره‌، معتاد و زناکار یا لواط‌کار. پرونده‌ای که ساخته می‌شود باید کامل باشد. پرونده‌هایی همه مثل هم. در خیلی از اوراق این پرونده‌ها شاید اگر تنها اسم‌ها را عوض کنی تفاوتی با بقیه نکند.
به دنبال دلیل در آنچه جانبگلو یا دیگری کرده یا نکرده نگردیم، در اندیشه و سیاستی بگردیم که هر غیرخودی را دشمن می‌داند و او را از سر راه بر می‌دارد.

نوشته شده توسط پویا در 04:49 PM

May 04, 2006
سرانجام توهمات و تصمیم‌گیری پشت درهای بسته

در دو پست قبلی درباره‌ی مقاله‌ای که در نشریه‌ی Foreign Affairs منتشر شده است نوشتم. موضوع مقاله اشتباهات سیاسی رژیم صدام حسین حتی در حساس‌ترین مراحل پیش از حمله‌ی آمریکا است. و همچنین توهماتی که گریبان کل سیستم از پایین‌ترین مقامات تا خود صدام را گرفته بود. در واقع وقتی نمونه‌ها را می‌خوانیم معلوم می‌شود که این توهمات هرچه بالاتر در سیستم می‌رویم بیشتر بوده است. نمونه‌های بسیاری در این مقاله آمده که بد نیست بعضی از آنها را با هم مرور کنیم.

طارق عزیز وزیر خارجه‌ی با تجربه‌ی عراق می‌گوید صدام حسین روی اختلاف فرانسه و روسیه با آمریکا خیلی جدی حساب می‌کرد. صدام می‌گفت: "فرانسه و روسیه قراردادهای تجارتی و خدماتی بزرگی در عراق دارند. در صورت تحریم آمریکا آنها هیچوقت از میلیون‌ها دلار سرمایه‌های‌شان صرف‌نظر نخواهند کرد. از طرف دیگر فرانسه و روسیه در مقابل آمریکا عرض‌اندام خواهند کرد و قطعنامه بر علیه عراق را وتو خواهند کرد." ابراهیم عبدالستار رئیس ستاد ارتش می‌گوید "صدام معتقد بود اگر حتی حمله‌ای هم به عراق بشود، فشارهای بین‌المللی نمی‌گذارند زیاد طول بکشد و از طرف دیگر فکر می‌کرد که نیروهای عراق آنقدر قوی هستند که از جنگ پیروز بیرون خواهند آمد".

همه‌ی ما حتما سعیدالصحاف وزیر اطلاعات عراق را یادمان هست که چطور جلوی دوربین تلویزیون همه‌ی شکست‌ها را انکار می‌کرد و کار به جایی رسیده بود که حرف‌هایش دیگر بیشتر خنده‌دار بود تا حتی دروغ‌گویی. اما در مورد بالاترین مقامات رژیم عراق اینطور نبود. اسناد نشان می‌دهند که رهبری سیاسی عراق واقعا حرف‌های او را باور می‌کرده است! مثلا پس از ده روز که از جنگ می‌گذشت رژیم عراق از روسیه و چین خواسته بود که برای آتش‌بس تلاش نکنند. ژنرال عابد حمید محمود منشی مخصوص صدام از وزیر خارجه خواسته بود که به روسیه و چین بگوید تنها چیزی که عراق می‌پذیرد عقب‌نشینی کامل آمریکاست و گرنه نیروهای عراقی در حال پیروزی هستند. در همین موقع تانک‌های آمریکایی در 160 کیلومتری بغداد بودند.

در زمان پیش از جنگ و حتی در طول جنگ، صدام و دستیارانش بیشتر نگران مخالفان درونی بودند تا وضع جبهه‌ها.
یک نمونه‌ی جالب که مقاله درباره‌اش می‌نویسد نشان می‌دهد که پیامد اختناق و سرکوب و ترس چیزی جز دروغ و فریب حتی در حساس‌ترین موارد نیست.
عراق که در طول سا‌ل‌های پس از جنگ اول خلیج فارس زیر تحریم شدید بین‌المللی بود، یک کمیسیون صنعتی و تحقیقاتی نظامی برای تولید اسلحه دایر کرده بود. کمیسیون که ادارات و نهادهای مختلفی را سرپرستی می‌کرد مرتبا گزارش می‌داد که دانشمندان و صنعت‌گران عراقی در حال ابتکارات و تولیدات نظامی جدید هستند. یک گزارش سالانه‌ی این کمیسیون از 170 پروژه‌ی تحقیقاتی می‌گوید که یک و نیم درصد کل درآمد ملی عراق را مصرف می‌کردند. یک مقام رسمی عراقی می‌گوید همه آنقدر از صدام می‌ترسیدند که وقتی از کمیسیون نتیجه‌ی تحقیقات را می‌پرسید،‌ با دروغ و با جعل اسناد، نشان می‌دادند که همه‌ی پروژه‌ها رو به پیشرفت هستند. نشان داده شده که رهبران سیاسی واقعا این پروژه‌ها را باور می‌کرده‌اند و بر اساس آنها تصمیم‌گیری می‌کردند!
طارق عزیز وزیر خارجه می‌گوید: "آدم‌هایی که در کمیسیون نظامی بودند درغگو بودند. آنها به همه و از جمله صدام دروغ می‌گفتند. آنها مرتبا می‌گفتند که در حال طرح‌ریزی یا تولید اسلحه‌های مخصوصی هستند تا به این وسیله بتوانند بیشتر بودجه و اعتبار از صدام بگیرند: پول،‌ اتوموبیل، همه چیز. ولی آنها دروغگو بودند. اگر همه‌ی چیزهایی که می‌گفتند راست بود و آن اسلحه‌های سرّی واقعیت داشت، پس چرا این‌ها عمل نکردند؟" بسیاری از طرح‌ها جعل می‌شد و گزارش‌هایی که به رهبری سیاسی می‌دادند همه تحریف شده و دروغ بودند.

یک نمونه‌ی دیگر نشان می‌دهد که ترس و دروغ حتی شامل پسر بزرگ صدام حسین، قصی هم می‌شد. در اواخر سال 2000 صدام متوجه شده بود که هفتاد وسیله‌ی نقلیه نظامی عراق از کار افتاده‌اند. او از پسرش قصی خواست که این مشکل را حل کند. مکانیک‌های گارد جمهوری ادعا کردند که می‌توانند در صورت داشتن بودجه‌ی لازم این وسایل نقلیه را تعمیر کنند. قصی موافق کرد و بودجه را پرداخت. پس از مدتی که وسایل نقلیه حاضر شدند بازرسی را به تعمیرگاه فرستاد و بازرس هم دید که هفتاد وسیله‌ی نقلیه در دو ردیف 35تایی قرار داده شده‌اند با ظاهری بسیار تمیز و مرتب مثل اینکه کاملا نو هستند. قصی این خبر را با خوشحالی به صدام داد. در یک بازرسی دوم که خواستند وسایل نقلیه را حرکت بدهند دیدند که هیچکدام واقعا تعمیر نشده‌اند و قادر به حرکت نیستند. قصی که قبلا خبر را به صدام داده بود،‌ دیگر جرات نکرد اقدام دیگری بکند و فقط می‌خواست که این خبر پنهان بماند تا باعث دردسر نشود.

نمونه‌ی دیگر گزارش مانوورهای نظامی بود که با غلو کردن و تحریف و جعل داده می‌شد. مثلا در گزارش مانوور شماره‌ی 11 "شاهین طلایی" آمده است که لشکر سوم و چهارم عراق در یک مانوور بزرگ موفقیت‌آمیز شرکت کرده‌اند. اسناد پس از جنگ و سقوط رژیم نشان می‌دهد که این دولشکر در آن تاریخ اصلا فعالیت و مانووری نداشته‌اند!

در مقاله نمونه‌های دیگری هم آمده است که پایه‌ی توهمات بالاترین مقامات رژیم صدام بوده‌اند. شاید این نمونه‌های کوچک و مشخص بهتر نشان بدهند که اشکال کار یک سیستم بسته‌ی تصمیم‌گیری که فقط روی "خودی"ها تکیه می‌کند می‌تواند بزرگترین هزینه‌ها را به مردم آن کشور تحمیل کند.
اگر فرصتی شد شاید نمونه‌های دیگری را هم با هم مروری کردیم.

نوشته شده توسط پویا در 07:23 PM

May 02, 2006
دستگیری روشنفکر ایرانی رامین جهانبگلو

در خبرها جسته و گریخته آمده است که رامین جهانبگلو روشنفکر ایرانی چند روزی‌ست که دستگیر شده است. به نوشته‌ی روزآنلاین همسرش در پاسخ به اینکه آیا دستگیری او حقیقت دارد فقط گریه می‌کرده است. آنچه بر امثال سعیدی سیرجانی، فرج سرکوهی، سیامک پورزند و زهرا کاظمی رفت فقط نگرانی‌ها را بیشتر می‌کند.

جهانبگلو نوشته‌ها و سخنرانی‌های زیادی در باره‌ی مدرنیته، روشنفکری و از آن جمله نقد "روشنفکری دینی" بعنوان یک مفهوم دارد. در جایی می‌نویسد: "شاید بتوان گفت که وظیفه‌ی اصلی روشنفکر در جامعه‌ای که فاصله‌ی میان حقیقت و دروغ مخدوش شده است، زندگی و مبارزه برای حقیقت است"* و در جای دیگری ادامه می‌دهد: "این پیکار برای حقیقت در برابر قدرت همواره مبارزه‌ای خشونت‌پرهیز است که حربه‌ی اندیشه‌ی انتقادی را علیه اقتدارطلبی فکری و اجتماعی بکار می‌گیرد. پس حقیقت‌جویی روشنفکر به معنای انتقام‌جویی نیست".*

چرا پس از 27 سال هنوز باید در این توهم بود که با بگیروببند و داغ و درفش می‌توان اندیشه را متوقف کرد؟


* به نقل از کتاب رامین جهانبگلو «بین گذشته و آینده»

نوشته شده توسط پویا در 07:42 PM

May 01, 2006
ما حقوق و نان نمی‌خواهیم، ما هسته‌ای هستیم

آنچه سیاست‌های واقعی آقایان را در مورد کارگران نشان می‌دهد سخنرانی‌های کلیشه‌ای "مستضعفان"، "محرومان" و "دست‌های پینه‌بسته" نیست. لباس پنج‌هزارتومانی و پیکان زنگ‌زده‌ و فقیرنمایی هم نیست. سخن گفتن از اینکه "ايجاد تشكل‌هاي كارگري چيز خوبي است و شما كارگران خود مي‌توانيد طبق قانون برنامه‌ريزي و اين تشكل‌ها را ايجاد كنيد" هم نیست.

آنچه واقعی‌ست زندگی اکثریت افراد جامعه و از جمله کارگران است. رانندگان شرکت واحد همین "چیز خوب" را تشکیل دادند اما نتیجه‌ی درخواست مطالبتشان توسط همین "چیز خوب" ضرب و شتم و زندان و بیکاری بود. دخترک 12 ساله‌ی آنها را هم از رختخواب بیرون کشیدند و به همراه مادرانشان در مینی‌بوس به بازداشت‌گاه بردند تا دیگر هیچ کارگری فکر این "چیز خوب"‌ هم از خیالش نگذرد. این همه تظاهرات و اعتراض‌ها را کارگران برای دست‌مزدهای عقب‌افتاده‌شان می‌کنند. من در جایی ندیدم مدیران که به گفته‌ی رئیس‌جمهور در خدمت کارگران هستند برای حقوق‌‌شان و وضع بد زندگی‌شان اعتراضی کرده باشند.
این تعداد روزافزون کودکان کار و وضعیت وحشتناک زندگی‌شان در خیابان‌ها است که واقعی‌ست.

اما به گفته‌ی آقایان "کارگران ما همه هسته‌ای هستند". کارگری که یک‌سال است حقوق نگرفته از حقوقش که پایه‌ی زندگی خود و خانواده‌اش است می‌گذرد اما از "انرژی هسته‌ای" نمی‌گذرد.
حق مسلم کودک 8-7 ساله در خیابان‌ها، غذای کافی و جای خواب و کلاس درس و مدرسه و بازی نیست. این‌ها حق مسلم بچه‌های "دشمن" است. حق مسلم کودکان کار ما "انرژی هسته‌ای" است.

سخنرانی‌های آقایان درباره‌ی روز کارگر جای پاسخ ندارد. آنقدر از واقعیت‌ها بدور است که تنها زهرخندی کافی‌ست. زهرخندی نه به حرف‌های آنها، به روزگار خود ما. از این همه تناقض‌گویی و سخنان بی‌هوده احساس بدی به آدمی دست می‌دهد.

این فلش را 2 سال پیش درباره‌ی کودکان کار ساختم. اگر ندیده‌اید می‌توانید تماشا کنید. اگر هم دیده‌اید، متاسفانه هنوز موضوع آن قدیمی نشده است.

نوشته شده توسط پویا در 11:06 AM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661