|
|
|
« April 2006 |
Main
| June 2006 »
May 31, 2006
جان شیفته پر کشید...
جان شیفته پر کشید. بهآذین را میگویم. * برگرفته از واپسین جملههای «از هر دری». نوشته شده توسط پویا در 07:02 PM May 29, 2006خشونت نهادینه مایهی افتخار نیست. آنچه بر سر رویا طلوعی آوردند ...
دوستان، مطلب امشب کوتاه نیست امیدوارم حوصله کنید و بخوانید.
مگر ما نبودیم که همین صدوپنجاه سال پیش بابیان را شمعآجین میکردیم و در خیابانها در کارنوال هلهله و شادی بر روی آنها آب دهان میانداختیم؟ اگر یادمان رفته که شمعآجین چیست، همان سوراخ کردن بدن انسانهای زنده با نوک خنجر و گذاشتن شمع روشن در آن سوراخهاست. مگر هر دستهای از این مردمان را برای پاره پاره شدن میان صنفهای مختلف تقسیم نکردیم تا در این وحشیگری ملی کسی بیگناه نماند؟ اینها گذشتههای دور است؟ فکر نمیکنم پنجاه سال و شصت سال برای ملتی، چندان دور باشد. اما بقیه را میگذاریم و جلوتر میآییم شاید یادمان باشد که درسالهای 60 ، دختر نوجوان ترسخوردهای را که برای فروختن روزنامهای در خیابان فاتحانه صید کرده بودیم و با کمال خلوص و ایمان به حق، به اعدام محکومش کرده بودیم، در شب آخر هم این "رحم و شفقت" ادعایی ما دست از سر او بر نمیداشت و با تنی خورد و به زور تصرفشده، او را به آخرین صبحگاه زندگیش میرساندیم. و نه یکی و نه دوتا و "عدم خشونت" ما همچنان قربانی میگرفت. تا سال 67 که باز با کامل خلوص و ایمان اما اینبار با عجلهای بیمثال هزاران نفر را به دیار نیستی فرستادیم. اینها را جوانترین دوستان هم باید یادشان باشد. تا برسد به زهرا کاظمی و امروز که رویا طلوعی در رستورانی در خارج از کشور با هق هق گریه به ما بگوید که ما خشونتگریم و مایهی افتخاری هم نیست. که جای شرم برای هر انسانی دارد، بخصوص اگر ایرانی باشی. اینکه در دارفور سودان بچهی شیرخواره را از بغل مادر جدا میکنند و در آتش میاندازند، وجدان ما را آسوده نسازد که خدا را شکر که ما اینچنین نیستیم. شاید هستیم اما فقط چشمانمان را بستهایم تا آبرویمان را حفظ کنیم. آدمکشی توسوکی از خشونتی که ما در جامعه نهادینه کردهایم جدا نیست. اگر او در صحرا سر میبرد و جنایت میکند، ما در سلول به دخترک نوجوان و زن چهلساله و پیرمرد شصت و چندساله هم رحم نمیکنیم. ما تنها زمانی میتوانیم از خشونت دوری کنیم که خشونتگری امروزمان را نفی نکنیم. اولین گام هر معتاد به الکل یا مواد مخدر این است که بپذیرد معتاد است، گرفتار است. نوشته شده توسط پویا در 06:41 PM May 27, 2006واژههای شاملو بر زبان دانشجویان
![]() عکس بالا از همین حرکت دانشجویی روزهای اخیر است. نگاهم که به شعر روی کاغذ افتاد، اول شاد شدم که واژههای شاملو در ذهن و دهان دانشجویان جوان ما زنده است. به یادم آمد مدتی پیش این شعر را با صدای خود احمد شاملو در وبلاگم گذاشته بودم که دوباره گوش کردن آن باید همانقدر زیبا باشد. ---------- تصویر قاصدک* از جامعهمان، از هر روزمان، از این مرز پرگهر. با کمشمارترین واژهها، اما عریان و گویا. نوشته شده توسط پویا در 07:16 PM May 25, 2006پراکندهها: از مانا نیستانی تا غارنشینان جیرفت
من مانا نیستانی را فقط از روی کاریکاتورهای او در روزنامههای اصلاحطلب که روی اینترنت هم بودهاند میشناسم. فکر نمیکنم در ذهن این جوانهای روزنامهنگار فکر توهین به مردم هم بگذرد. از طرف دیگر هر روزنامهای مسئول و سردبیری هم دارد که معمولا جوابگو اوست. و البته جوابگو، نه اینکه حالا اگر دیگری را به جای این کاریکاتوریست دستگیر بودند، کار درستی میبود. باور کردن این خبر به نظر من خیلی مشکل است. اینطور که ایشان میگوید در طول صدها سال این جمعیت 200 نفری در 120 کیلومتری یک شهرستان کوچک هیچ تماسی با محیط اطراف نداشتهاند. یعنی اینقدر کوهها و درههای این 120 کیلومتر صعبالعبور هستند که صدها سال این جمعیت کوچک را جدا کرده است؟ ادعاهایی که موجب شوخی و تفریح میشود در مجلس کم نبوده، از جمله گفتهی عباسی نمایندهی بندرعباس در مجلس پنجم که: "جمهوری اسلامی مسئول پاره کردن لایه اوزون نیست، هر که پاره کرده خودش هم تعمیر کند"! نوشته شده توسط پویا در 07:07 PM May 23, 2006"کمتر بودن از زن" و نوشتهای دیگر
ترجمهی انگلیسی نامهی اکبر گنجی به بانویمان سیمین بهبهانی ... یکی روشن نبودن مفاهیم مشخصی بود که جنبش، جذابیت و بزرگی خودش را از آنها گرفته بود. از مفهوم "حکومت بر پایهی قانون" بگیریم تا "جامعهی مدنی". مثلا در مورد اول مشخص شد که سیستم قانونگذاری بصورتیست که به سادگی میتوان با تکیه بر همان قوانین، دست هر جنبش اصلاحطلبانه را از پشت بست. یا اینکه برای اصلاح خود این قوانین چه باید کرد و چه ابزار واقعی و عملی در دست مردم است. در مورد دوم هم تا روز آخر دولت خاتمی و میتوان ادعا کرد تا امروز هم تعریف دقیق و مشخصی ازآن داده نشده است. نه پایهی قانونگذاری در چنین جامعهای معلوم شد و نه نقش نهادهای این جامعهی مدنی. مفاهیم مهم دیگری هم مثل "ایران برای همهی ایرانیان" بود که این واژهی "همه" هیچگاه تعریف نمیشد و بنابر فشار محافظهکاران حلقهی این "همه"، بزرگ و کوچک میشد. و سوم هم شاید محدود کردن جنبش اصلاحات به درگیریهای سیاسی با رقبا بود. دیدن این دشوار نبود که تا مردم دستآوردهای اصلاحات را بر سر سفرههایشان نبینند، همیشه این فرصت برای محافظهکاران هست تا با فریب بتوانند ضعفهای اقتصاد مافیایی را که خودشان سازندهی اصلی آن بودهاند به حریف نسبت بدهند. که باید اعتراف کرد موفق هم شدند. شکی نیست که در تمام ضعفهای بالا فشار و توطئههای محافظهکاران بیاهمیت نبود اما بیعملی و بیسیاستی را به حساب آنها گذاشتن به نظر من یا سادهاندیشیست یا در بدترین حالت سلب مسئولیت از خود. نوشته شده توسط پویا در 06:49 PM May 21, 2006وبلاگ جای بلند فکر کردن هم هست- چند خطی دربارهی خودکامهگی
این را بیشتر بعنوان «کمی بلند فکر کردن» من برای انسجام دادن به بعضی اطلاعات، بخوانید. نظر غالب این است که یکی از مهمترین پایههای خودکامهگی تاریخی در کشور ما مالکیت بیچون و چرای شاه و سلطان بر ابزار اصلی تولید یعنی زمین و آب بوده است. خشکی آب و هوا و محدودیت منابع آب، تولید کشاورزی را وابسته به سیستم فنی و اداری پیچیدهای میکرده است که جز با دخالت مستقیم حکومت و در راس آن پادشاه، امکانپذیر نبوده است. مالک اصلی زمین شاه بوده و شکلهای دیگر مالکیت همه از او ناشی میشده است. شکلهای دیگری بصورت واگذاری (اقطاع) زمین (یا عواید زمین) به اعضای خانوادهی سلطنتی یا سرداران و فرماندهان جنگی و یا روحانیون انجام میشده است. این شکلهای مختلف واگذاری که با نام تیول هم خوانده میشده، به معنی از میان رفتن مالکیت پادشاه بر زمین نمیشده است و با ارادهی او، مالکیت میتوانسته هر زمان پس گرفته شود. در مورد واگذاری، با اینکه این شکل مالکیت محدود خصوصی از ورود اسلام به بعد بود که بیشتر رواج پیدا کرد، اما از دورهی ایران باستان وجود داشته است (و پیش از آن در بینالنهرین. در قوانین حمورابی این زمینها ایلکو نام دارند). یکی از نمونهها واگذاری زمین به جنگجویان در دوران سلوکیه پیش از سلسلهی اشکانیان است. این زمینها کلروس نام داشتند که در واقع بخشی از زمینهای شاهی بودند. "مالک" جدید (یک نمونه با نام منسیماخ) همچنان باید مالیات زمین را به خزانهی شاه میپرداخت. در قرارداد واگذاری قید شده بود که پادشاه میتواند این قرارداد را فسخ کند: "شاه حق دارد زمین مذکور را از اختیارصاحب آن خارج کند".شاه همچنین میتوانست زمینهایی را که به شهرها واگذار کرده بود پس بگیرد و هستی اهل شهر را متزلزل کند. در سال 32 میلادی شاه زمینهایی به بابل و دو شهر دیگر واگذار کرد ولی در سال 37 همهی زمینها و محصولات و دامها را پس گرفت که به این ترتیب این چند شهر در وضعیت بسیار سختی قرار گرفتند و چه بسا که شهرهایی از میان میرفتند یا مردم به گرسنگی و مشقت میافتادند. در شکلی از واگذاری زمین که سیورغال نام دارد و از زمان حکومت ایلخانان (بعد از مغول) رسم شد، این مالکیت از پرداخت بسیاری از مالیاتها (نه همهشان) معاف بود. از طرف دیگر پس از مرگ کسی که این زمین و عواید آن به او تعلق گرفته بود، مالکیت کامل به وراث او میرسید (احتمالا پس از تایید نمایندهی حکومت یا شاه). این شکل واگذاری بوده که پایهی زمینهای اربابی را در قرون بعدی و بخصوص در زمان قاجاریه گذاشته است. نوشته شده توسط پویا در 12:32 PM May 20, 2006سالروز تولد مصدق و اندیشهی تجددخواهی در عمل
این روزها صدوبیستوسومین سالروز تولد دکتر مصدق چهرهی ملی ماست. یاد کردن از کسی مانند مصدق بیشتر از آن که جنبهی شخصی داشته باشد، احترام و ارجگذاری به اندیشهی تجدد و ترقیخواهیست. اندیشهای که بر طبق آن، سرنوشت مردم و ملت کشور به خرد جمعی آنان در نهادهای کاملا آزاد و انتخابی مثل مجلس واگذار میشود. نهادهای انتخابی که نمایندهی همهی مردم صرفنظر از باورهای مذهبی، جنسیت و یا قومیت هستند. و در کنار اینها در سطح جامعه، مطبوعات آزاد و احزاب سیاسی و اتحادیهها و در یک کلام نهادهای یک جامعهی مدنی. اینها اندیشههایی بود که دکتر مصدق در عمل به آنها باور داشت و تا عصر 28 مرداد سال 32 که با کودتا برکنار شد، در حالیکه در قدرت بود، به آنها وفادار ماند. نوشته شده توسط پویا در 10:00 PM May 17, 2006سخنها را بشنویم- مطلبی دربارهی بلوچستان
خشونتهای بلوچستان را هم میتوان مانند خشونتهای خوزستان و بخصوص اهواز به سادگی به توطئههای خارجی نسبت داد. به نظر من این نقش عوامل خارجی چه بسا بیپایه هم نباشد. بلوچستان تا آنجایی که من بیاد دارم از محرومترین (شاید محرومترین) مناطق کشور بوده است. حتی زمانی که حکومت پهلوی برای مصرف کردن پولهای نفتی دچار مشکل پروژه و طرح بود، باز هم سهمی که بلوچستان از بودجههای عمرانی میبرد حداقلی بود برای گذران امور جاری یک استان محروم. گذران مردم بلوچستان در تمام این دههها یا امکانات محدودی برای خدمت در ادارات و موسسات دولتی بوده، یا کسبی محدود و اندک در شهرها و از همه مهمتر قاچاق. از قاچاق مواد مخدر که پرخطرترین و پولسازترین بوده تا قاچاق لباس و سیگار و اجناس مصرفی. این فقر و محرومیت و تبعیض است که زمینهساز بحرانهای قومی است. تبعیضهایی که بر طبق آن، مردم این مناطق حتی از داشتن مسئولان محلی محروم هستند چه رسد به حداقلی از خودمختاری. در جریان خشونتهای اهواز، روشنفکران منطقه بارها تذکر دادند که این محرومیت و فرقگذاشتن میان مردم فقط به خشم و عصیان دامن میزند. مطمئنا در مورد بلوچستان هم همین است. این محرومیتهاست که باعث قدرت گرفتن گروههای افراطی و چه بسا وابسته میشود و از آنها چهرههای قهرمان میسازد. فقط با بیگانه خطاب کردن و تفنگ و مسلسل بیشتر به منطقه فرستادن نمیشود جلوی این را گرفت. پیامد تقسیمبندیهای بدون پشتوانهی "خودی و غیر خودی" و "حق و ناحق" با هزاران رنگ مختلف همین حالا هم نتایج خطرناکی به بار آورده است. چقدر گزارشهای ناامنی و ناآرامی هر روزه در این مناطق در همین اینترنت هست. بیتفاوت نباید از کنار اینها گذشت. تنها گزارشی که از بلوچستان در دست دارم نوشتهی خبرنگاریست در زاهدان مربوط به بهمن1367. احساسی به من میگوید که این گزارش همین امروز هم اعتبار دارد، چه بسا بدتر و ناامید کنندهتر: * نقل از کتاب «سخنها را بشنویم» - محمدعلی اسلامی ندوشن نوشته شده توسط پویا در 05:29 PM May 16, 2006واردات شکر با "منطق خربندهگی"
رادیو فردا گزارشی دارد دربارهی اعمال نفوذ آیتالله مکارم شیرازی و مصباح یزدی برای جلوگیری از رقابت تولیدکنندگان داخلی قند و شکر با واردکنندگان این کالاها. میخواهم از این موضوع بالا نتیجهی کلیتری بگیرم. دکتر طباطبایی که دربارهی کتاب جدیدش در پست قبلی نوشتم، در توضیح جدایی تاریخی مردم ایران علیرغم داشتن یک "هویت ملی"، از حکومتهایشان از منطق «خربندهگی» حاکمان یاد میکند که در طول قرون گذشته مانع تشکیل یک دولت ملی شده بود. منطق خربندهگی، منطق حاکمانیست که در پس کشورداریشان نه یک اندیشهی سیاسی ملی برای حفظ منافع و مصالح ملت و کشور، که تنها حفظ منافع شخصی و گروهی خودشان و حکومتشان نشسته است. اگر در جایی هم مصالحی حفظ شده، آنجا بوده که این مصالح با منافع شخصی و گروهی حاکمان خوانایی موقتی داشته است. اما منطق خربندهگی چیست؟ (خربنده به کسانی میگفتند که شغلشان کرایهدادن الاغ به دیگران بود). حکایتی در چهار مقالهی نظامی عروضی هست: با بزرگیّ و عزّ و نعمت و جاه خربندهگان به طمع "مهتری و بزرگی و عزت و نعمت و جاه" بر قدرت تکیه زدهاند و زمانی هر کدام جای خود را به دیگری دادهاند، آنچه بر جای مانده این ملت بوده، هر چند سرخورده و با کیسهای خالیتر شده. نوشته شده توسط پویا در 01:23 PM May 14, 2006چون و چرا کردن در سنّت- «مکتب تبریز» کتابی تازه
دکتر جواد طباطبایی در سال 1380 کتاب «دیباچهای بر نظریهی انحطاط ایران» را با این جملات به پایان میبرد: طباطبایی دنبالهی این دورهی گذار پی گرفته و جلد دوم کتاب با نام «مکتب تبریز» در تهران منتشر شده است. من تا امروز جز چند متن کوتاه در معرفی کتاب ندیدهام و دوری راه از بازار کتاب ایران، باعث میشود که بیصبرانه منتظر بمانیم تا پستچی از راه برسد. مقالهای دو قسمتی به قلم سیروس پرویزی که در سایت ایران امروز منتشر شده است، برای آشنایی با نظرات طباطبایی و کتاب «مکتب تبریز» جالب است. قسمت اول - قسمت دوم. اشارهی طباطبایی به «خط مقدم جبهه» شاید به عباس میرزا ولیعهد روشناندیش فتحعلیشاه باشد که هم فرماندههی ارتش نه چندان مهیای ایران را در جنگ با روسیه به عهده داشت و هم مسئولیت مذاکرهی پس از شکست ایران را. جنگی که فقط با بیسیاستی دربار و رویاهای روحانیان که بر جهاد اسلام علیه کفر اصرار داشتند میتوانست شکل بگیرد، که سرانجام آن، جز از دست رفتن بخش بزرگی از خاک کشور و تحمیل غرامتهای کلان بر کیسهی خالی مردم چیزی نبود. حالا که به اینجا رسید از عباسمیرزا بعنوان یکی از شخصیتهای مرکزی «مکتب تبریز» هم کمی یاد کنیم: یک افسر فرانسوی که مدتی در تبریز در خدمت ارتش ایران بوده مینویسد: فرانسوی دیگری به نام ژوبر از آنچه در ذهن عباسمیرزا میگذشته مینویسد و از گفتگویی که در اردوگاه نظامی ایران با او داشته میگوید. عباسمیرزا از ژوبر میپرسد: آنچه در ذهن عباسمیرزا جرقه زده بوده، همین «چرا»هاست. تا پرسشی نباشد، تفکر و پیشرفتی را چگونه میتوان تصور کرد؟ نوشته شده توسط پویا در 03:56 PM May 11, 2006نگاهی دوباره به الگوهای ما دربارهی حقوق زنان
همانطور که در یادداشت قبلی هم اشاره کردم، به یاد داشته باشیم که وقتی آریاییان از شمال به فلات ایران مهاجرت کردند، به یک برهوت انسانی و فرهنگی وارد نشدند. پیش از آنان هزاران سال تمدن و و شهرنشینی و فرهنگ در این سرزمین وجود داشت که جزئی از تمدن بینالنهرین به شمار میرفت. آنچه با مهاجرت آریاییان اتفاق افتاد نه یک آموزش فرهنگی از طرف آریاییان به مردم بومی که یک درآمیزی با فرهنگ این مردم بود. این درآمیزی هم شامل دین و رسوم میشد و هم شامل قوانین اجتماعی و خانوادگی. توجه داشته باشیم که "ایرانیترین" و قدیمیترین پدیدهی فرهنگیمان جشن نوروز، ریشه در آیینهای تمدنهای بینالنهرینی پیش از ما دارد. عزیزترین اسطورهی ما سیاوش، ریشه در اسطورههای بینالنهرینی دارد که تازه از صورتی زنانه در تمدن سومری به شکل مردانه در تمدن عیلامی رسیده و از آنجا به شکل سیاوش ما در آمده است. نمونههای دیگری را هم در سطحی که میدانستم در یادداشت پیش آوردم. دربارهی دورهی ساسانیان که بلافاصله پیش از ورود اسلام فرمانروایی میکردند، باید توجه کنیم که قوانین حاکم بر جامعه خصلت دینی داشتند و این روحانیون دینی بودند که با تفسیر و برداشت خودشان از دین زرتشتی، یک سیستم قانونگذاری و فقهی برای ادارهی جامعه وضع کرده بودند. مانند همهی حکومتهای دینی، قدرت اصلی روحانیون در سیستم قضایی و قانوگذاری قرار داشت که از آن طریق همهی امور جامعه را از تولد تا ازدواج و کار و کسب و مرگ، زیر کنترل داشتند. در مورد وضعیت زنان و حقوق آنها، جامعهی ساسانی جامعهای عمیقا پدرسالار بود و قوانین توسط مردان و برای حفظ نظام پدرسالار نوشته و اجرا میشد. مرد بعنوان پدر، رئیس، پادشاه و «سردار خانه» محسوب میشد. لقب او "دوتاک سردار" بود که به معنی رئیس خانواده است. تسلط پدر بر خانواده و اعضای آن تسلطی مطلق بود. در مورد وضع زنان برای اینکه یادداشت زیاد هم طولانی نشود به چند موضوع مهم یعنی چندهمسری، حقوق دختر در ازدواج، تقسیم ارث و شرکت زنان در کسب وکار اشارهای میکنم. متنی که بیشتر پایهی مطالعه و مرجع است قانوننامهی پهلوی یا «ماتیکان هزارداتستان» است که این قوانین شامل حال مردم عادی جامعهی ساسانی و نه فقط اشراف و بزرگان هم میشده است. این سند مربوط به قرون سوم تا ششم میلادی است که تقریبا تمامی دورهی ساسانی را در بر میگیرد. بطور کلی پنج شکل متفاوت ازدواج در جامعهی ساسانی وجود داشته که برای اینکه زیاد وارد جزئیات نشویم به دو شکل اصلی اشاره میکنم. شکل اول، ازدواج کامل است که با قرارداد خانوادههای دو طرف انجام میشود. حداقل سن دختر و پسر در ازدواج 15 سال کامل است (نامزدیهای زودرس فامیلی خیلی زودتر از این سن صورت میگرفتهاند) . در ازدواج کامل یا «پادخشاییها زنیه» زن بعنوان شاهزن تلقی میشود و کدبانوی خانه لقب میگیرد. شاهزن و فرزندانش که شاهفرزند خوانده میشوند وارثان اصلی پدر هستند. دختر پس از ازدواج از زیر قدرت پدر خارج میشود و در زیر قدرت شوهر و پدر شوهر قرار میگیرد، چون پدر شوهر است که سردار خانوادهی اوست. وقتی که پدر شوهر میمیرد، شوهر هم «کدگ خودای»، و هم سردار خانه میشود. یک نکتهی فرعی هم در اینجا هست که اگر دختر، تنها فرزند خانواده باشد فقط در صورتی میتواند بعنوان شاهزن تلقی شود که دو پسر بدنیا بیاورد که یکی جانشین پدر خودش باشد و دومی جانشین پدر شوهرش. این وظیفهی مقدس پدر است که برای دخترش شوهری مناسب پیدا کند. دختر را به زور نمیتوان شوهر داد. از طرف دیگر اگر دختری بدون رضایت پدرش (سردار) ازدواج کند در واقع کاری غیر طبیعی انجام داده است. دختر در این صورت «خودسرای» لقب میگیرد. به موجب قانون "خودسرای به معنی دختری است که تنها به میل و ارادهی خودش شوهر میکند. این دختر نه هیچگونه قرب و منزلتی نزد خدایان دارد ... نه کمترین سهمی از میراث پدر و مادر خود میتواند ببرد". تنها چارهی خودسرای یا جلب توجه پدر است یا اینکه فرزند پسری به دنیا بیاورد و این فرزند از طرف شوهر مشروع شناخته شود و در آخر فرزند پسر پس از اینکه به بلوغ رسید ازدواج مادرش را شرعی بداند و آن را تایید کند. اما صورت دوم ازدواجی هست که زن از حقوق شاهزن برخوردار نیست. این زن «چاکرزن» خوانده میشود و به معنی این است که بیوهزنی در خدمت شوهری است که مرده ولی با مرد دومی ازدواج میکند. مردان در کنار شاهزن میتوانستند یک یا چند چاکرزن اختیار کنند. زن بیوه یا دختری که نامزدش مرده باشد به فرزندی خانوادهی جدیدش پذیرفته نمیشود چون زن بیش از یک بار (ازدواج اول) نمیتواند سرداری برای خودش داشته باشد (پدر شوهر اول). چاکرزن از حقوق شاهزن برخوردار نیست و خود او و فرزندانش هیچ ارثی از شوهر نمیبرند. فرزندانش که چاکرفرزند هستند فقط در صورتی که از طرف پدر طبیعیشان بعنوان فرزند پذیرفته شوند، حق ارث دارند آنهم نه به اندازهی شاهفرزندان. چاکرفرزندان در واقع فرزند شوهر اول (که مرده است) به حساب میآیند با اینکه پدر طبیعیشان همین پدر است. دختری که نامزدش بمیرد هرگز امتیازات همسالانش را در ازدواج، پیدا نخواهد کرد. در مورد ارث بدون اینکه بخواهیم در جزئیات وارد شویم، بطور کلی دو نوع متفاوت وجود داشته است: بهر (Bahr) و اپرمند (Aparmand). که دومی بیشتر بعنوان اضافهای بر سهم اصلی وارث بوده که از طرف پدر داده میشده است. حق پسر و دختر (از مادر شاهزن) در ارث به این صورت بوده که سهم دختر نصف سهم پسر است. زنی که شاهزن باشد سهم کامل میبرد اما اگر تنها دختر پدرش بوده باشد باز هم حقوقش از شاهزن پایینتر است و تنها مهرش که کمتر از مهر شاهزن هم هست به او تعلق میگیرد. به چاکرزن که در واقع برای بار دوم بیوه شده، هیچ ارثی تعلق نمیگیرد، مگر اینکه سهم اضافهای از طرف شوهر پیش از مرگش برای او وصیت شده باشد. زن خودسرای اگر شوهرش وصیتی نکرده باشد، ارثی نمیبرد. در مورد کسب و کار، نمونهای که در سند حقوقی ماتیکان هزارداتستان آمده این است که مردی میتواند مال دو همسر خودش را به شراکت بگذارد (یعنی شرکتی تاسیس کند) و اگر شوهر چنین کند دیگر زنان نمیتوانند بخواست خودشان از این شراکت صرف نظر کنند چرا که حاکم و سردار مرد است و اوست که میتواند تصمیم بگیرد. اگر به نمونههای بالا دقت کنیم معلوم است که این تقسیمبندی زنان به شاهزن، چاکرزن، خودسرای و تقسیمبندیهای دیگر همه بر اساس رابطهای که زن با مرد بعنوان محور، حاکم و قدرقدرت و سردار دارد تعیین میشود. به نظر میآید که زن نه بعنوان موجودی مستقل که بر اساس نزدیکی یا دوریاش به روابط پدرسالارانه تعریف میشود. در مورد خودسرای مثلا، مشروعیت انتخاب و ازدواجش موکول به بزرگ شدن پسرش و تایید اوست، یا در مورد دختر نوبالغی که تنها بخاطر فوت مرد (نامزدش) به یکباره تمام موقعیت اجتماعیاش برای همیشه به چاکرزن تقلیل پیدا میکند. مجموعهی این نوشته و یادداشت قبلی نشان میدهد که روابط جامعهی پدرسالار به زمانی بسیار قدیمیتر از ورود اسلام به ایران بر میگردد. قوانین جامعهی ساسانی و همچنین قوانین اسلامی نمیتوانستهاند جدا ازنظام حقوقی بوده باشند که پیش ازآن در طول هزاران سال شکل گرفته بودهاند. به نظر من برای فهمیدن ریشهها باید بسیار دورتر از ورود اسلام به ایران سفر کنیم و قوانین حقوقی را در این روند تاریخی ببینیم. نوشته شده توسط پویا در 07:35 PM May 09, 2006در تاریخ بدنبال الگویی برای حقوق و موقعیت زنان نگردیم. تلاش کنیم تاریخ را به سهم خودمان بسازیم
دوستان امیدوارم حوصلهی خواندن مطلب نه چندان کوتاه امروز را داشته باشید. تا جایی که من میدانم و فکر میکنم چندان دور از واقعیت هم نباشد قدیمیترین سندی که دربارهی حجاب زنان در تمدن بینالنهرین دیده شده مربوط به قوانین جامعهی آشور حدود 1200 پیش از میلاد یعنی 3200 سال پیش است. متن قانون آشوری این محدودیت را برای همهی زنان بجز روسپیان و خدمتکاران الزامی میداند: میدانیم وقتی قبایل آریایی به سرزمین ایران پا گذشتند پیش از آنان حداقل حدود 4000 سال فرهنگ در این سرزمین و همسایگانش وجود داشته و با آمیخته شدن آریاییان با اقوامی که قبلا در این سرزمین زندگی میکردهاند، درآمیختگی فرهنگی هم صورت گرفته است. در مورد مشخص حجاب، اگر این را به معنی کلی آن یعنی وسیلهای برای جداکردن زنان از اجتماع و "حفظ" آنان در نظر بگیریم، میدانیم که در دوران پادشاهان هخامنشی حداقل در مورد زنان دربار و اشراف چنین جدایی و محدودیتهایی وجود داشته است. یکی از نشانهها وجود خواجههای درباری بوده که وظیفهی مراقبت و نگهداری حرم شاهی و اندرون اشراف را بعهده داشتهاند. بعضی از این خواجههای درباری هخامنشیان به اسم، در تاریخ شناخته شدهاند. منظورم در اینجا از خواجه، مردانیست که در دوران کودکی و نوجوانی اخته میشدند تا بتوانند در اندرون شاهان و اشراف آزادانه رفت و آمد کنند. وظیفهی اصلی خواجهها همان رفع نیازهای روزانهی زنان حرم برای ارتباط با دنیای خارج یا مردان بوده است. واژهی انگلیسی Eunuch (اخته) از واژهی یونانی اونوخوس Eunoukhos میآید که در اصل به معنی "نگهبان تختخواب" است. حالا که دربارهی حرم و زنان شاه و اشراف گفتم خوب است به موضوع چندهمسری هم اشارهای کنم: البته در همین زمان بودند دختران جوان درباری که همپای پسران ورزش و تیراندازی و اسبسواری میکردند. با وجود این، به نظر میرسد که گرایش غالب، بر جدایی اجتماعی زنان، حداقل در سطح اشرافی و درباری بوده است. نکتهای هم از ساختار خانواده در جامعهی ایرانی بگویم که به گفتهی دکتر مظاهری، پدر در آن دارای قدرت مطلق بود و ساخت پدرسالانهی خانواده اختیار نسبتا نامحدودی به رئیس خانواده میداد. اختیاراتی در حد "کشتن، به بردگی فروختن، از خود ندانستن (یا عاق کردن)، شکنجهدادن و رها کردن و سرراه گذاشتن" زنان و فرزندان. برای اینکه این مطلب از یک نوشتهی وبلاگ طولانیتر نشود، به موضوع حقوق زنان در دورهی ساسانیان و پیش از آمدن اسلام در پست بعدی اشاره میکنم. نوشته شده توسط پویا در 07:15 PM May 06, 2006به دنبال کردهها و ناکردههای جهانبگلو نباشیم
رامین جهانبگلو که به اتهام "جاسوسی" در زندان است اولین نفری نیست که در شرایطی «نامعلوم» دستگیر شده، در شرایطی «نامعلوم» بسر میبرد و سرنوشت «نامعلومی» در انتظار اوست. همه میدانیم که سالهاست این روش ادامه دارد. اما تفکری که در پشت این دستگیریها و اعترافات قرار دارد چیست؟ نه اینکه هیچکس نداند. ستون روزنامههایی مثل کیهان علنا مینویسند که هیچ دگراندیشی را تحمل نخواهند کرد و مخصوصا دگراندیشان سکولار را. آنچه به نام خط قرمز معروف شده تازه برای خودیهای سابق و نواندیشان دینیست. برای روشنفکر سکولار چیزی به نام خط قرمز وجود ندارد. وجود او یا بهتر بگویم ابراز و جود او خط قرمز است. دگراندیش سکولار با سکولار بودنش از خط قرمز عبور کرده است، تا کی موقع مناسب یا ضروری برسد که تاوان پس بدهد. برای همین، سوال: "مگر او چه کرده بود؟ او که اهل عبور از خط قرمزها نبود" شاید زیاد اعتباری نداشته باشد. فرج سرکوهی عضو کانون نویسندگان و سردبیر نشریهی آدینه که در جریان تهدید و سرکوب اعضای کانون در آبانماه 1375 یعنی حدود یک سال پیش از به قدرت رسیدن خاتمی به زندان افتاد از گفتگویی مینویسد که در این دورانی که خودش دوران "وحشت" و "زندهبگوری" مینامد با سعید امامی معاون وزیر اطلاعات وقت در سلول بازداشتگاهش داشته است. سعید امامی بعدها در جریان قتلهای زنجیرهای بقتل رسید. اما مهم تفکریست که در پشت این بگیر وببندها نشسته است. سرکوهی در کتاب "یاس و داس" که بخشی از آن، شرح روزهای زندانش است از گفتههای سعید امامی میگوید که نظام حاکم را از نظر مکتبی بودن با نظام شوروی سابق مقایسه میکند، البته با این تفاوت که نظام جمهوری اسلامی برحق است و با ایدئولوژی آسمانی و نظام شوروی سابق بر باطل و با یک ایدئولوژی زمینی. در این مقایسه میگوید که آنها هم وقتی فضا را کمی باز کردند "به یکباره با روشنفکران مستقل و منفردی روبهرو شدند که به دلیل فعالیتهای فرهنگی و علمی و حقوقبشری معروف میشوند و چهره". رامین جهانبگلو فرج سرکوهی نیست. نه چپ مارکسیست بوده، نه سالها فعالیت روشنفکری داشته، نه سازمانده و تشکیلاتی بوده و نه مانند او سالها در زندان بوده است. جهانبگلو سعیدی سیرجانی هم نیست، سیامک پورزند هم نیست. اینها هیچکدام مانند هم نیستند. یکسان اندیشه نمیکنند. عمل اجتماعیشان یکسان نیست. تنها وجه مشترکشان این است که دگراندیشاند. اما اتهامات همهشان به طرز باورنکردنی یکیست. آنها غربزدهاند و عامل تهاجم فرهنگی و جاسوس. همهشان از نظر شخصی فاسدند، شرابخواره، معتاد و زناکار یا لواطکار. پروندهای که ساخته میشود باید کامل باشد. پروندههایی همه مثل هم. در خیلی از اوراق این پروندهها شاید اگر تنها اسمها را عوض کنی تفاوتی با بقیه نکند. نوشته شده توسط پویا در 04:49 PM May 04, 2006سرانجام توهمات و تصمیمگیری پشت درهای بسته
در دو پست قبلی دربارهی مقالهای که در نشریهی Foreign Affairs منتشر شده است نوشتم. موضوع مقاله اشتباهات سیاسی رژیم صدام حسین حتی در حساسترین مراحل پیش از حملهی آمریکا است. و همچنین توهماتی که گریبان کل سیستم از پایینترین مقامات تا خود صدام را گرفته بود. در واقع وقتی نمونهها را میخوانیم معلوم میشود که این توهمات هرچه بالاتر در سیستم میرویم بیشتر بوده است. نمونههای بسیاری در این مقاله آمده که بد نیست بعضی از آنها را با هم مرور کنیم. طارق عزیز وزیر خارجهی با تجربهی عراق میگوید صدام حسین روی اختلاف فرانسه و روسیه با آمریکا خیلی جدی حساب میکرد. صدام میگفت: "فرانسه و روسیه قراردادهای تجارتی و خدماتی بزرگی در عراق دارند. در صورت تحریم آمریکا آنها هیچوقت از میلیونها دلار سرمایههایشان صرفنظر نخواهند کرد. از طرف دیگر فرانسه و روسیه در مقابل آمریکا عرضاندام خواهند کرد و قطعنامه بر علیه عراق را وتو خواهند کرد." ابراهیم عبدالستار رئیس ستاد ارتش میگوید "صدام معتقد بود اگر حتی حملهای هم به عراق بشود، فشارهای بینالمللی نمیگذارند زیاد طول بکشد و از طرف دیگر فکر میکرد که نیروهای عراق آنقدر قوی هستند که از جنگ پیروز بیرون خواهند آمد". همهی ما حتما سعیدالصحاف وزیر اطلاعات عراق را یادمان هست که چطور جلوی دوربین تلویزیون همهی شکستها را انکار میکرد و کار به جایی رسیده بود که حرفهایش دیگر بیشتر خندهدار بود تا حتی دروغگویی. اما در مورد بالاترین مقامات رژیم عراق اینطور نبود. اسناد نشان میدهند که رهبری سیاسی عراق واقعا حرفهای او را باور میکرده است! مثلا پس از ده روز که از جنگ میگذشت رژیم عراق از روسیه و چین خواسته بود که برای آتشبس تلاش نکنند. ژنرال عابد حمید محمود منشی مخصوص صدام از وزیر خارجه خواسته بود که به روسیه و چین بگوید تنها چیزی که عراق میپذیرد عقبنشینی کامل آمریکاست و گرنه نیروهای عراقی در حال پیروزی هستند. در همین موقع تانکهای آمریکایی در 160 کیلومتری بغداد بودند. در زمان پیش از جنگ و حتی در طول جنگ، صدام و دستیارانش بیشتر نگران مخالفان درونی بودند تا وضع جبههها. یک نمونهی دیگر نشان میدهد که ترس و دروغ حتی شامل پسر بزرگ صدام حسین، قصی هم میشد. در اواخر سال 2000 صدام متوجه شده بود که هفتاد وسیلهی نقلیه نظامی عراق از کار افتادهاند. او از پسرش قصی خواست که این مشکل را حل کند. مکانیکهای گارد جمهوری ادعا کردند که میتوانند در صورت داشتن بودجهی لازم این وسایل نقلیه را تعمیر کنند. قصی موافق کرد و بودجه را پرداخت. پس از مدتی که وسایل نقلیه حاضر شدند بازرسی را به تعمیرگاه فرستاد و بازرس هم دید که هفتاد وسیلهی نقلیه در دو ردیف 35تایی قرار داده شدهاند با ظاهری بسیار تمیز و مرتب مثل اینکه کاملا نو هستند. قصی این خبر را با خوشحالی به صدام داد. در یک بازرسی دوم که خواستند وسایل نقلیه را حرکت بدهند دیدند که هیچکدام واقعا تعمیر نشدهاند و قادر به حرکت نیستند. قصی که قبلا خبر را به صدام داده بود، دیگر جرات نکرد اقدام دیگری بکند و فقط میخواست که این خبر پنهان بماند تا باعث دردسر نشود. نمونهی دیگر گزارش مانوورهای نظامی بود که با غلو کردن و تحریف و جعل داده میشد. مثلا در گزارش مانوور شمارهی 11 "شاهین طلایی" آمده است که لشکر سوم و چهارم عراق در یک مانوور بزرگ موفقیتآمیز شرکت کردهاند. اسناد پس از جنگ و سقوط رژیم نشان میدهد که این دولشکر در آن تاریخ اصلا فعالیت و مانووری نداشتهاند! در مقاله نمونههای دیگری هم آمده است که پایهی توهمات بالاترین مقامات رژیم صدام بودهاند. شاید این نمونههای کوچک و مشخص بهتر نشان بدهند که اشکال کار یک سیستم بستهی تصمیمگیری که فقط روی "خودی"ها تکیه میکند میتواند بزرگترین هزینهها را به مردم آن کشور تحمیل کند. نوشته شده توسط پویا در 07:23 PM May 02, 2006دستگیری روشنفکر ایرانی رامین جهانبگلو
جهانبگلو نوشتهها و سخنرانیهای زیادی در بارهی مدرنیته، روشنفکری و از آن جمله نقد "روشنفکری دینی" بعنوان یک مفهوم دارد. در جایی مینویسد: "شاید بتوان گفت که وظیفهی اصلی روشنفکر در جامعهای که فاصلهی میان حقیقت و دروغ مخدوش شده است، زندگی و مبارزه برای حقیقت است"* و در جای دیگری ادامه میدهد: "این پیکار برای حقیقت در برابر قدرت همواره مبارزهای خشونتپرهیز است که حربهی اندیشهی انتقادی را علیه اقتدارطلبی فکری و اجتماعی بکار میگیرد. پس حقیقتجویی روشنفکر به معنای انتقامجویی نیست".* چرا پس از 27 سال هنوز باید در این توهم بود که با بگیروببند و داغ و درفش میتوان اندیشه را متوقف کرد؟
نوشته شده توسط پویا در 07:42 PM May 01, 2006ما حقوق و نان نمیخواهیم، ما هستهای هستیم
آنچه سیاستهای واقعی آقایان را در مورد کارگران نشان میدهد سخنرانیهای کلیشهای "مستضعفان"، "محرومان" و "دستهای پینهبسته" نیست. لباس پنجهزارتومانی و پیکان زنگزده و فقیرنمایی هم نیست. سخن گفتن از اینکه "ايجاد تشكلهاي كارگري چيز خوبي است و شما كارگران خود ميتوانيد طبق قانون برنامهريزي و اين تشكلها را ايجاد كنيد" هم نیست. آنچه واقعیست زندگی اکثریت افراد جامعه و از جمله کارگران است. رانندگان شرکت واحد همین "چیز خوب" را تشکیل دادند اما نتیجهی درخواست مطالبتشان توسط همین "چیز خوب" ضرب و شتم و زندان و بیکاری بود. دخترک 12 سالهی آنها را هم از رختخواب بیرون کشیدند و به همراه مادرانشان در مینیبوس به بازداشتگاه بردند تا دیگر هیچ کارگری فکر این "چیز خوب" هم از خیالش نگذرد. این همه تظاهرات و اعتراضها را کارگران برای دستمزدهای عقبافتادهشان میکنند. من در جایی ندیدم مدیران که به گفتهی رئیسجمهور در خدمت کارگران هستند برای حقوقشان و وضع بد زندگیشان اعتراضی کرده باشند. اما به گفتهی آقایان "کارگران ما همه هستهای هستند". کارگری که یکسال است حقوق نگرفته از حقوقش که پایهی زندگی خود و خانوادهاش است میگذرد اما از "انرژی هستهای" نمیگذرد. سخنرانیهای آقایان دربارهی روز کارگر جای پاسخ ندارد. آنقدر از واقعیتها بدور است که تنها زهرخندی کافیست. زهرخندی نه به حرفهای آنها، به روزگار خود ما. از این همه تناقضگویی و سخنان بیهوده احساس بدی به آدمی دست میدهد. این فلش را 2 سال پیش دربارهی کودکان کار ساختم. اگر ندیدهاید میتوانید تماشا کنید. اگر هم دیدهاید، متاسفانه هنوز موضوع آن قدیمی نشده است. نوشته شده توسط پویا در 11:06 AM |
![]()
![]() صبحانه
|