« November 2006 | Main | January 2007 »
December 31, 2006
بازیگر یا بازیچه؟

دو سه روزی‌ است که مشغول ترجمه‌ی مقاله‌ای درباره‌ی موضوع وضعیت "زنان و کار" پس از انقلاب برای سایت زنان ایران هستم که به همت دوستان منتشر خواهد شد و در این جا هم خواهم نوشت. اما موضوع نوشته‌ی امشبم در واقع چیز دیگری است. نویسنده‌ی مقاله درباره‌ی برداشتی که در قوانین ما از کار ِ زنان در خانه وجود دارد بحثی کرده است و در همین رابطه به قانون حمایت از خانواده که در سال 1975 (1353-1352) تصویب شد اشاره می‌کند. موارد مثبتی را از این قانون می‌آورد مثل:
چندهمسری - مردی که می‌خواست زن دومی اختیار کند می‌بایست ابتدا رضایت و تایید زن اول به طور رسمی ثبت شود. که البته این به معنی برانداختن چندهمسری نبود ولی در مقایسه با گذشته گامی به جلو بود.
در مورد طلاق- زن و مرد هر دو به یکسان از حق درخواست طلاق برخوردار بودند.
در مورد حق سرپرستی فرزندان- زن پس از طلاق می‌توانست درخواست حق سرپرستی را ارائه بدهد که در دادگاه‌های مدنی به آن رسیدگی شود.
می‌دانیم که پس از انقلاب این قانون به دلیل اسلامی نبودن از اعتبار افتاد. به یاد کمپین زنان فعال ایرانی افتادم که حالا حدود 30 سال بعد در حال تلاش برای جمع‌آوری یک میلیون امضا هستند برای رسیدن به قوانین عادلانه از جمله در همین زمینه‌هایی که در بالا نوشتم.

در همین صد ساله‌ای که تندباد تاریخ ما را (چه بسا به زور) در میدان جدال میان تجدد (مدرنیته) و سنت انداخته است، چند بار میان راه‌حل‌های ضروری تجدد و سنت‌های دیرپای‌مان نوسان کرده‌ایم و همین نوسان باعث شده که در دایره‌ی تنگی به دور خودمان بگردیم و حاصل این چرخیدن همین بحران و سرگیجه‌ای‌ست که به آن دچاریم. موضوع هم فقط بر سر حقوق برابر زنان نیست. به خواسته‌ها و شعارها و موضوع سخنرانی‌ها که نگاهی بیاندازیم، می‌بینیم که بی‌اختیار مشغول تکرار خواسته‌های پدربزرگ‌های‌مان در دوران مشروطه هستیم: آنها هم عدلیه و سیستم قضایی می‌خواستند که در آن اولا قوانین میان اهالی کشور صرف نظر از دین و باور و جنسیت و موقعیت اجتماعی تبعیض نگذارد و دوم این که همه در برابر ِ این قوانین مساوی باشند. آنها هم مجلسی می‌خواستند با نمایندگان کاملا انتخابی که منشاء و تصویب‌کننده‌ی قوانین کشور باشد. آنها هم قوه‌ی مجریه و نهادهایی می‌خواستند که فقط و بدون قید و شرط پاسخگوی ملت باشند. یک چند سالی که از مشروطه گذشت و حکومتی عوض شد و قاجار رفت و پهلوی آمد از یک طرف بعضی قوانین مدنی تصویب شد اما از طرف دیگر نه مجلسی منتخب ماند و نه حکومتی پاسخگو. باز هم ملت، به کناری و حاکم، میدان‌دار. و با رفتن حاکم باز چند سالی کجدار و مریز رفتیم تا باز که به یکباره برگشتی دوباره. همین نوسانی که در وضع حقوق زنان داشته‌ایم.

تا وقتی که کار تماما بر چرخ سنت می‌‌گشت، نه خواسته‌ای بود و نه جنبشی و نه شکایتی. آنوقت که زنگ‌زدگی چرخ آشکار شد و کار دیگر نمی‌توانست بر پایه‌ی گذشته بگردد چون و چراها هم شروع شد. اما پیداست که هنوز پاسخی برای چون و چراهایمان پیدا نکرده‌ایم یا بهتر بگویم، از پیدا کردن پاسخ‌ها سر باز زده‌ایم که هنوز میان گذشته و امروز در نوسانیم. مثلا به چشم می‌بینیم که مسئولیت بچه با اوست که مسئولیت‌پذیرتر و کاردان‌تر است اما باز گذشته رهایمان نمی‌کند و اصراری در حد بی‌منطقی بر آن گذشته داریم.
در بسیار و بسیار جاهاست که به تجربه دیده‌ایم و لمس کرده‌ایم که سنت و روش گذشته دیگر جوابگوی نیازهای امروزه نیست، اما دو دستی به گذشته چسبیده‌ایم. گرچه در استفاده از ظواهر «امروز» چیره‌دست شده‌ایم و به ضرب ِ پول نفت، دستآوردهای «امروز» را به صورت کالا می‌گیریم اما خرد و اندیشه و منطقی را که در پشت آن کالاها نشسته ریشخند می‌کنیم.

یک بار دیگر متن ترجمه را مرور می‌کنم و به خواسته‌های این کمپین ِ 1 میلیون امضای زنان‌مان نگاهی می‌اندازم و یک بار دیگر از خودم می‌پرسم که آیا ما بعنوان یک ملت روزی از این جلو و عقب کردن و بازی با تاریخ دست بر خواهیم داشت؟ ما با تاریخ بازی می‌کنیم یا او با ما؟

نوشته شده توسط پویا در 08:12 PM

December 30, 2006
آنچه باید از میان برد، شیوه‌ی حکومت و تفکر صدامی است

امروز صبح خیلی زود برای سفری کوتاه آماده می‌شدیم. چون آخر شب ِ دیشب در اخبار شنیدم که صدام حسین تا آخر این هفته اعدام می‌شود، اولین کاری که کردم کانال الجزیره را گرفتم و خبر اعدام او را دیدم و البته هنوز فیلمی منتشر نشده بود و فقط همان متن خبر بود. با اینکه من هم مثل همه‌ی ما، می‌دانم که صدام حسین کیست و "چیست"، از خبر اعدام او خوشحال نشدم. شاید این بهترین فرصت برای ملتی بود برای اینکه ثابت کند می‌توان با وجود همه‌ی جنایت‌ها، از «انتقام» چشم پوشید و مجازات را مساوی با "انتقام با همان شیوه‌ی مجرم" ندانست، می‌توان یک جا به این دایره‌ی خشونت پایان داد که: ای کشته کرا کشتی ... فراموش نکنیم که خود صدام از دل ِ همین خشونت‌ها و کودتاهای خونین به قدرت رسید.
موضوع بر سر توجیه و کم‌رنگ کردن‌ ِ غیر انسانی‌ترین جنایت‌های صدام حسین نیست،‌ موضوع بر سر بخشیدن یا فراموش کردن آن جنایت‌ها هم نیست، موضوع بر سر این است که اعدام راه حل مشکل نیست. آنچه باید از میان برد طرز فکر و رفتار مستبدانه و بیرحمانه است وگرنه هزاران صدام حسین ِ پیدا و آشکار در جوامع ما و در میان خود ما زندگی می‌کنند. و این که آزادی و مدارا از دل اعدام و کشتار نمی‌تواند بیرون بیاید. مجازات عادلانه فقط کشتن نیست...

غیر از این موضوع بالا، معلوم است که اعدام صدام هدف‌های سیاسی مشخصی هم داشته است و از جمله ناامید کردن هواداران او برای انجام عملیات تخریبی ِ روزانه در عراق. همه‌ی ما می‌دانیم که وضعیت خشونت‌های عراق چقدر پیچیده است و هر گروه و دسته‌ای فرصتی برای عرض‌ اندام پیدا کرده است: از گروه‌های آدم‌ربا و تبهکاران جنایی که هدفشان فقط بدست آوردن پول و باج‌گیری است تا گروه‌های القاعده که هدفشان نابودی دشمنان ِ باورهای خودشان است و تا گروه‌های قبیله‌ای سنی و خود ِ گروه‌های شیعه و ... من فکر نمی‌کنم هواداران صدام حسین آنقدر قوی باشند که ناامید شدنشان تاثیری روی کم شدن خشونت‌ها داشته باشد.

نوشته شده توسط پویا در 05:57 PM

December 26, 2006
بم - سه سال بعد

منبع عکس: فارس‌نیوز
پی‌نوشت 2: چکامه‌ی غم؛ بم: از نگاهی نزدیک.

پی‌نوشت: عمو اروند در کامنتی اشاره‌ به بی‌توجهی‌های طولانی مدت درباره‌ی پیشگیری از خسارت‌های زلزله کرده است. من فکر کردم نظرم را در اینجا بنویسم.
موضوع مقاوم‌سازی ساختمان‌ها در برابر زلزله در کشوری مثل ایران که زلزله‌خیز است از وظایف دولت است که شرایط و استانداردهای ساختمان‌سازی را تعیین می‌کند. مقاوم بودن ساختما‌ن‌ها در برابر زلزله مثل پاکیزگی آب آشامیدنی مردم است که مسئولیت آن از وظایف دولت است چون با زندگی عمومی مردم سر و کار دارد. طبیعتا نمی‌توان امنیت مردم را به سلیقه‌ی صاحب ساختمان محول کرد یا اینکه او تصمیم بگیرد که آیا این مقاوم‌سازی برای او "صرف می‌کند" یا نه. تازه این در مورد ساختمان‌سازی خصوصی است. امنیت ساختمان‌های عمومی مثل مدارس و بیمارستان‌ها که مستقیما در اختیاردولت است.
شکی نیست که مقاوم‌سازی ساختمان‌ها هزینه‌ها را افزایش می‌دهد. به نظر من دولت می‌تواند بخصوص در مناطق زلزله‌خیز و محروم مثل همین شهر بم، سوبسیدی برای این مقاوم‌سازی در نظر بگیرد که قیمت سرسام‌آور مسکن از این هم که هست بدترنشود. در مورد ساختمان‌های عمومی هم که تمام بودجه‌ی آنها را دولت تامین می‌کند. زلزله‌ی سه سال پیش بم نشان داد که نه خانه‌های مردم و نه حتی ساختمان‌های دولتی هم ذره‌ای در برابر زلزله مقاوم نبوده‌اند.
در کشور ژاپن کمک‌های دولتی به شکل سوبسید بعنوان تشویقی اقتصادی برای ساختمان‌سازها است. در مورد مدارس، این سوبسید به یک سوم و حتی به نصف ِ قیمت تمام‌شده‌ی ساختمان هم می‌رسد.

بالاخره باید روزی به این سیاست "این نیز بگذرد" و "الخیر فی ما وقع" خاتمه بدهیم. زلزله بدون شک یک فاجعه‌ی طبیعی‌ست اما فقط با قبول مسئولیت و برنامه‌ریزی می‌توانیم از تلفات و خسارت‌های آن جلوگیری کنیم. من نمی‌دانم که آیا همین چند ساختمانی را هم که در بم بر پا می‌کنند آیا فکر ایمنی‌شان را کرده‌اند یا نه. تازه این در جایی‌ست که هنوز چهره‌ی یک شهر فاجعه‌زده را دارد، معلوم نیست در جاهایی که در نوبت ِ این فاجعه‌ی طبیعی هستند چه وضعی داریم.

نوشته شده توسط پویا در 11:20 PM

December 25, 2006
اعترافات شب یلدا، هر چند دیرهنگام

شب یلدای وبلاگستان، امسال به همت دوستان ادامه دارد و نمی‌توان در یلدانویسی شرکت نکرد بخصوص که دوست عزیزی مثل آسیه هم تو را دعوت کرده باشد:

- اول از عشق که بنیاد زندگی آدمی‌ست. نمی‌دانم به احساس مبهمی که در هشت سالگی به خانم خطابی معلم کلاس اول دبستان در شیراز داشتم چه نامی بدهم. عشق کودکانه؟ هر چه بود احساس زیبای آرامش و امنیت بود که هیچوقت از مدرسه فراریم نکرد. دوست دارم این را اولین عشق بدانم. سال‌های بعدی کودکی و نوجوانی در شهر کوچک و سنتی در حاشیه‌ی کویر گذشت. از آن شهرها که وقتی عصر از خانه بیرون می‌زنی گویی همه‌ی اهالی شهر را در خیابان اصلی و آن بازار سرپوشیده می‌بینی. بقیه‌ی شهر، کوچه پسکوچه‌هایی بود که به همین یک خیابان اصلی می‌رسید. شهر "عشق-ممنوع". اولین باری که توانستم به روشنی احساس عشق را تعریف کنم، در سال‌های پر تب و تاب پس از انقلاب در تهران بود که در همان سن 19 سالگی به ازدواج انجامید و تا امروز ادامه داشته و حس می‌کنم گرمی آن آنقدر پاگیر شده که دورنمایی از جدایی نمی‌بینیم. زندگی،‌ بخصوص با مهاجرت و آغاز سفر با 800 دلار در جیب، ساده نبوده. می‌خواهم بگویم که چگونه عشق را تجربه کرده‌ایم و تا کجاها پشت هم ایستاده‌ایم و اعتراف می‌کنم او بیشتر. اما عشق، عشق فرزند به پدر هم هست. پدر که اغلب باید بخاطر کاری اداری‌اش در سفر می‌بود و حسرت در کنار پدر بودن همیشه با من ماند. لحظه‌های جوشش این حسرت بر سر سفره‌ای که همه‌ی بچه‌ها و فامیل جمع بودند یا لحظات بازی‌های دسته‌جمعی یک عصر سیزده‌بدر، را هنوز در خاطر دارم. این هم یک اعتراف! بگذریم ... این که قرار نیست خاطره‌نویسی باشد.

- اگر انقلاب روند دیگری می‌داشت حتما رشته‌ی تاریخ یا مردم‌شناسی را برای تحصیل انتخاب می‌کردم. گرچه همیشه ریاضیات و فیزیک آن بخش دیگر کنجکاوی‌ام را ارضا می‌کرد. در مهاجرت احساس کردم که چند سالی نیاز دارم خودم را در چیزی بدور از اجتماع غرق کنم. واکنش غریزی در مقابل احساس مهاجرت؟ سرخوردگی کوتاه‌مدت؟ نیاز به سبک و سنگین کردن گذشته؟ نمی‌دانم. مهندسی را انتخاب کردم اما خیلی زود دیدم که کار با فرمول‌ها و متدهای حاضر و آماده راضی‌ام نمی‌کند. ریاضیات کاربردی و مکانیک مایعات را انتخاب کردم و غرق آن شدم. امروز هم سال‌هاست که کارم تحقیق در همین رشته است. چند سالی طول کشید تا توانستم مطالعه‌ی علوم اجتماعی را از سر بگیرم. اینبار جدی‌تر، بازتر، عمیق‌تر. یک سوال برایم مطرح شده بود: ما بعنوان ایرانی، که هستیم و چرا امروز به اینجا که هستیم رسیده‌ایم؟ در کنار کار روزانه که آن یکی بخش دیگر روحم را ارضا می‌کند به جستجوی جواب این سوال مشغول بوده‌ام.

- دست‌های پینه‌بسته و ادعاهای دور و دراز ندارم. اما مجبور بوده‌ام کارگری کنم (مدتی در یک کارخانه‌ی جوشکاری در سرخه‌حصار) چرا که آقایان دانشجو نمی‌خواستند، جوانان سربزیر نمازجمعه‌رو یا غوغاگران با غیرت دینی و چهره‌های سرخ شده از غضب را ترجیح می‌دادند. من حس کردم که بیدار کردن همکاران افغانی‌ام در ساعت 7 صبح و ساعتها پای دستگاه جوش ایستادن را ترجیح می‌دهم. معلم خصوصی هم بوده‌ام که هر دو تا این کار را درست تا پیش از مهاجرت داشتیم. پس از مهاجرت و بخصوص در سال‌ها‌ی تحصیل هم زمین‌شویی کرده‌ام و هم تاکسی رانده‌ام، که بیشتر این آخری. هم شب‌های آخر هفته و هر روز تعطیل.

- آدم زودجوش و با دوستان نزدیک فراوان نیستم. دوستان اندکی دارم اما دوستشان دارم. اعتراف می‌کنم که پس از از دوری و از دست دادن دوستم م. در تهران، هیچکس نتوانسته جای خالی او را بعنوان یک دوست صمیمی در زندگی‌ام پر کند. نمی‌دانم چرا اما هیچگاه آن نوع دوستی را تجربه نکرده‌ام. م. بود که مایه‌ی آشنایی من و آن دخترک زیبارو در خیابان درختی مجاور میدان ولی‌عصر شد که تا امروز او را در کنارم دارم. عاشق کتاب هستم و سفر.

- و اما پنجمین و آخرین اینکه آشپزی را خیلی دوست دارم اما باید همراه با موسیقی باشد! حالا تصور کنید که در ِ آشپزخانه باید باز باشد تا من موسیقی را بشنوم و غذا بپزم و خانه را بوی روغن و ادویه و گوشت و غذا بردارد. و اهل خانه بدوند که خانه و کاشانه را بو برداشت! این هم خودش حکایتی‌ست که هربار تکرار می‌شود... اعتراف می‌کنم که غذاهای سنتی مثل قرمه‌سبزی را همسرم به عهده می‌گیرد و خودم بیشتر غذاهای روزمره و چیزهایی مثل پیتزا را بعهده دارم.

حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم این ایده‌ی یلدانویسی اصلا هم بد نیست. خود آدمی هم گویا نیازی به این مرور درونی دارد.
دوست دارم که این دوستان را برای نوشتن دعوت کنم:
موناهیتا، حسن درویش‌پور، علی ایران امروز، شادی وبلاگوار، حمیرا خیال تشنه و سالومه.

پی‌نوشت: تعداد دعوت‌شدگان را نشمرید!

نوشته شده توسط پویا در 01:34 PM

December 24, 2006
بازگشت به دنیای امروز + نمایش با موضوع خشونت خانوادگی

پس از 15 روز که بیشترین آن، دور از تمدن امروزی گذشت، در بازگشت به دنیای امروز، فرصتی است که چند خطی در اینجا بنویسم.
بسیاری از دوستانی که این نوشته‌ها را می‌خوانند بخاطر اعتقادشان یا بخاطر فرهنگی که در آن زندگی می‌کنند شب کریسمس را جشن می‌گیرند. بعضی با جشن‌های دسته‌جمعی و بسیاری هم در آرامش خانگی‌شان. خواستم به همه‌ی دوستان کریسمس را تبریک گفته باشم.
----------
اما در همین آرامش کریسمس، نمی‌توانم باز هم از گفتن آنچه دغدغه‌ی ذهنی من است خودداری کنم. فراموش نکنیم که همین روز‌های آرام، برای بسیاری از خانواده‌ها در کشورهای اروپایی و آمریکایی روزهای اضطراب و ناامنی‌های روحی بخصوص برای زنان و کودکان است. طبق آماری که هر سال اعلام می‌کنند میزان خشونت خانوادگی در این یکی دو هفته‌ی جشن‌های کریسمس بسیار بالا می‌رود. هر ساله تلفن‌هایی برای بچه‌ها و نوجوانان و زنان اعلام می‌کنند تا در روزهای تعطیل بتوانند به جای امنی دسترسی داشته باشند.

حالا که در این باره نوشتم به موضوعی هم اشاره کنم:
شکی نیست که موضوع خشونت خانوادگی، هم یک بُعد حقوقی و جزایی دارد و هم یک بُعد مهم فرهنگی. پیچیدگی مشکل خشونت خانوادگی در آن است که در پنهان‌ترین و خصوصی‌ترین فضای زندگی اِعمال می‌شود. بسیاری آن را "طبیعی" می‌دانند یا به "عصبانیت‌های زودگذر" و "رنجش" ربط می‌دهند. در حالیکه که خشونت خانوادگی موضوعی است که به فضای عمومی تعلق دارد و جامعه و سیستم قضایی برای جلوگیری از آن مسئول است.

برای شکستن افسانه‌ی "طبیعی" بودن خشونت خانوادگی، یکی از کارهایی که رسانه‌ها در بعضی از کشورها مثل مراکش انجام می‌دهند این است که در بهترین ساعت‌های پخش تلویزیون مثلا پیش از اخبار یا سریال‌های پرطرفدار، میان‌پرده‌های کوتاهی نمایش می‌دهند که خشونت خانوادگی را به شکل باز و روشن مطرح می‌کنند. میان‌پرده‌ها بصورت نمایش‌نامه‌های کوتاه که توجه را جلب می‌کنند تهیه می‌شوند. به این ترتیب در جمع خانوادگی مردم، این طبیعی نبودن‌ ِ خشونت انعکاس پیدا می‌کند. میان‌پرده‌های دیگری هم موضوع رفتارها و مزاحمت‌های اجتماعی علیه زنان را مطرح می‌کنند. نمونه‌ی مشخص آن مثلا مزاحمت‌ها و توهین‌ و آزار نسبت به زنان در خیایان.

بدون شک تاثیری که یک نمایش کوتاه ِ یکی دو دقیقه‌ای روی توده‌ی مردم می‌گذارد خیلی بیشتر از نوشتن مقالات چندین صفحه‌ای در روزنامه‌ها و سایت‌های اینترنتی است. هر چند که این‌ها هم برای باز کردن موضوع خشونت خانوادگی و ریشه‌ها و روش برخورد با آن لازم است. مشکل اینجاست که در بسیاری از کشورها و از جمله کشور خود ما، فرهنگ شفاهی دست بالا را دارد و مردم کمتر رغبت به مطالعه و بحث‌های ریشه‌ای دارند. از طرف دیگر رسانه‌ای مانند تلویزیون در هر خانه‌ای روشن است. بالاخره باید به نوعی با ذهنیات این توده‌ی مردم رابطه برقرار کرد.

دوستان، حتما تا حالا وبلاگ‌هایی را که دختران و زنان در این وبلاگستان ایرانی می‌نویسند خوانده‌اید. فکر نمی‌کنم پیدا کردن موارد مزاحمت و خشونت زبانی و جنسی روزمره در خیابان‌های شهر در نوشته‌های‌شان کم باشد. مشکل اینجاست که رسانه‌های ما بیشتر مایل هستند که این مشکلات واقعی مردم را پنهان نگاه دارند یا لااقل بطور رسمی به آن اعتراف نکنند، مبادا که دروغین بودن وعده‌های "جامعه‌ی اخلاقی" و "معنویت"‌ آشکار شود.
وظیفه‌ی یک رسانه‌ی سراسری که با بودجه‌ی کشور (مردم) اداره می‌شود مطرح کردن مشکلات روزمره‌ی مردم است. موضوع خشونت علیه زنان در فضای عمومی (خیابان) و فضای خصوصی (خانه) هم از این جمله است. آنهم در شرایطی که روز به روز بدتر می‌شود.
نمی‌دانم که آیا می‌شود در خیابان‌های شهر پلاکاردهایی با موضوع خشونت خانوادگی آویزان کرد یا نه. حتما باید از ارگان‌هایی مانند شهرداری اجازه داشت، اگر آقایان کار را به وزارت اطلاعات نکشند!
به هر حال این مشکلات در جوامع سنتی در حال رشد کم‌کم مطرح می‌شود. حالا ما چه موقع به خود خواهیم آمد؟

پی‌نوشت- در یک گردش کوتاه وبلاگی دیدم که زنجیره‌ی یلدانویسی میان دوستان برقرار بوده است. خواستم فقط اشاره‌ای کرده باشم که اگر دوستی نام مرا در این زنجیره نوشته، ننوشتن من نه بخاطر بی‌توجهی که فقط بخاطر دوری و ندیدن بوده است. حالا هم که از یلدای امسال گذشته‌ایم و تا یلدای دیگر ...

نوشته شده توسط پویا در 07:38 AM

December 07, 2006
دغدغه‌های این چند روزه

این چند روز که در اینجا ننوشتم اول به خاطر این بود که در حال ساختن یک بنر فلش برای بالای صفحه‌ی سایت «تغییر برای برابری» بودم که می‌دانید این دوستان مدتی‌ست که کمپین یک میلیون امضا را با درخواست « تغییر قوانین ناعادلانه برای زنان» شروع کرده‌اند. شما هم اگر تا حالا امضا نکرده‌اید، بد نیست سری به آن قسمت بزنید شاید حرف آنها، حرف شما هم بود. در کنار آن چند فعالیت غیر وبلاگی داشتم که خوشبختانه چندان هم بیهوده نبود.

16 آذر رسید هر چند که گردهمایی آن 15 آذر برگزار شده باشند. مهم زنده نگاه داشتن این روز و مطرح کردن خواسته‌های دانشجویان است که انجام شد.
نمی‌دانم دوستان جنبش زنان هم در این مراسم بوده‌اند یا نه. به هر حال نیاز زمانه‌ ما کار و حضور مشترک است. بسیاری در جنبش زنان دانشجو و جوان هستند. و بخصوص که امروز تعداد بسیار زیادی از دانشجویان، زن هستند. در میان شعارها و پلاکاردها که حضوری دیده نمی‌شود. و البته با چند تا عکس هم نمی‌توان قضاوت کرد. اما اگر حضوری هم بوده چندان پر رنگ نبوده است.
تیتر مقاله‌ای در اینترنت می‌گوید: "۱۶ آذر به تاريخ پيوست، ۱۸ تير را هر چه برجسته تر کنيم". فکر می‌کنم که برجسته کردن روز 16 آذر منافی بزرگداشت 18 تیر نیست. همانطور که بزرگداشت مشروطه هم به معنی کم‌رنگ جلوه دادن جنبش‌های آزادیخواهانه‌ی پس از آن و از جمله جنبش ملی شدن صنعت نفت نیست. اما 18 تیر به نوعی دنباله‌ی سنت دانشجویی یعنی آزادی‌خواهی بود. اما 16 آذر را بزرگ داشتن هم یک واقعیت تاریخی است و هم تاکید به اینکه جنبش دانشجویی با قبول استبداد خوانایی ندارد، حتی اگر این استبداد در هر دوره‌ی تاریخی ما رنگ و بویی متفاوت بگیرد.
----------

گزارش بیکر را درباره‌ی اوضاع عراق، به زبان انگلیسی، می‌توان در اینجا هم بصورت آنلاین خواند و هم دانلود کرد. (فایل PDF است).
صرف نظر از مواضع بیکر و همکارانش فکر می‌کنم برای آشنا شدن با اوضاع داخلی عراق خوب است که وقتی برای خواندن آن بگذاریم. می‌دانیم که حتی خود بوش و همکارانش هم نتوانسته‌اند موضوعات و مشکلات مطرح شده در این گزارش را رد کنند.

در همین گزارش بیکر پیشنهاد شده است که آمریکا باید برای حل مسئله‌ی عراق مستقیما با ایران و سوریه مذاکره کند. من فکر نمی‌کنم نفوذ ایران و سوریه بتواند در عراق کار زیادی صورت بدهد. بخصوص که گروه‌های شیعه که در حال زدو خورد هستند مانند گروه صدر، زیر نفوذ ایران هم دیگر نیستند. نه تنها جنگ میان گروه‌های سنی و شیعه است بلکه خود گروه‌های شیعه هم تقسیم شده‌اند. باید امیدوار بود کار به تجزیه‌ی عراق نکشد.

فکر می‌کنم ایران و بخصوص سوریه بیشتر در لبنان مشغول هستند و به نظر من نمی‌توان نگران وضع آنجا نبود مبادا که دولت‌هایی بخواهند برای مقاصدشان آنجا را به آشوب بکشند. بخصوص که دولت لبنان آنقدر ضعیف است که حتی کارهای رفاهی و زندگی مردم را هم همین گروه‌هایی مانند حزب‌الله انجام می‌دهند. مثلا درمانگاه و مدرسه و آسایشگاه می‌سازند و به خانواده‌های کم‌ درآمد و جنگ‌زده کمک مالی می‌کنند. کارهایی که قاعدتا وظیفه‌ی دولت یک کشور است. به خاطر همین، دسته‌های مختلف پایگاهی در میان گروه‌های مردم پیدا می‌کنند. طبیعی است که در حالت درگیری میان این دسته‌های سیاسی، کار به جنگ داخلی و برادر و خواهرکشی بکشد.

در ضمن وقتی جمع شدن مردم لبنان را جلوی ساختمان ریاست جمهوری می‌دیدم به این فکر کردم که اگر در زمان جوشش اصلاحات در کشورمان چنین تحصن چند روزه‌ی چند هزار نفری برای برکنار کردن محافظه‌کاران صورت می‌گرفت آیا آقایان می‌گذاشتند به آرامی بگذرد یا سنگ و آجر و چوب و چماق و زنجیر بود که بر هوا می‌رفت و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد.
-------

چند روزی فرصت نوشتن نخواهم داشت ...

نوشته شده توسط پویا در 08:30 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661