« November 2008 | Main | January 2009 »
December 26, 2008
چند مطلب پراکنده در آستانه ی سال نو

دوستان امروز ناچارم که چند مطلب را پراکنده بنویسم:
کریسمس رسید و شب سال نو میلادی هم همین چند روز آینده می رسد. به همه ی دوستان این روزهای عید و شادی را تبریک می گویم و امیدوارم که سال نو میلادی سال بهتری برای انسان ها روی این کره ی خاکی، بخصوص آنها که بیشتر از ما رنج می کشند، باشد.
پروین اردلان برایم در ایمیل اش می نویسد: "خوبه آدم در دنیایی زندگی کنه که دو سال جدید را ببینه".
در جوابش می نویسم: "ممنون از تبریک ات پروین جان. دیگر نمی دانم خوب است که آدم در کجا زندگی کند. فقط می دانم که این روزها دیگر سال هایی می رسد که من نیمه ی بیشتری
از عمرم را بیرون از ایران زندگی کرده ام. احساس خوبی نیست".

این روزها در حال ساختن کلیپی برای جنبش 1 میلیون امضا هستم. حرف های زیادی در جنبش هست، بحث های زیادی هست. خواندن همه شان هم، لذت بخش و حتی ساده نیست. همینطور که اینجا نشسته ام پای کامپیوتر و روی کلیپ کمپین کار می کنم و گاه گاهی بحث ها را می خوانم، با خودم می گویم خوب است که به این سن رسیده ام و تجربیاتی در زندگی بوده که این حرف ها و بحث ها دیگر نمی تواند گرد و غباری روی آن آرمان انسانی آدمی (نه از دین حرف می زنم، نه از یک دستگاه از پیش ساخته ی ایدئولوژیک) بنشاند. گاهی آهی از نهاد آدمی بر می آید و یاد گرفته ایم که دندانی دیگر روی جگر بگذاریم و این سنگلاخ را ادامه بدهیم.
----------
دوستانی که به جنبش های اجتماعی مردم ایران در طول تاریخ علاقمند هستند، نمی دانم کتاب «کشاکش های مانوی-مزدکی در ایران عهد ساسانی" را دیده اند یا نه. کتاب چند مقاله ی جداگانه (هم ترجمه و هم از پژوهش گران ایرانی) است درباره ی شکل گیری دین مانی و جنبش اصلاح طلبانه ی مزدک در دوره ی ساسانیان. این اصطلاح "اصلاح طلبی" مزدکی را با کلمه ی اصلاح طلبی که این روزها بر سر زبان است اشتباه نکنیم که بقول شاعر "میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است".

بخصوص دو مقاله درباره ی جنبش مزدکی بود که توجه ام را خیلی به خودش جلب کرد. یکی از منصور شکی با نام «درست دینان» و دیگری «کیش مزدکی» از احسان یارشاطر. و بخصوص از مقاله ی منصور شکی چیزهای زیادی یاد گرفتم. در پست بعدی حتما در این باره می نویسم چون موضوع جنبش های اجتماعی در طول تاریخ یکی از بخش هایی بوده که همیشه به خواندن و یاد گرفتن آن علاقه داشته ام.

نوشته شده توسط پویا در 09:11 PM

December 23, 2008
علی سنتوری - نشانه ی زوال یک اجتماع


نمی دانم کدام ذهن ساده اندیشی [حداقل] در خارج از کشور شایع کرده بود که فیلم «سنتوری» ساخته ی داریوش مهرجویی را بخاطر اسم کوچک قهرمان داستان که علی (اشاره به علی خامنه ای) است، یا عباپوشی او و یا دست از کار افتاده اش توقیف کرده اند.
فیلم را بالاخره توانستم تماشا کنم. داستان «علی سنتوری» داستان زوال است، داستان انحطاط آدم هاست. انحطاط آدم ها در اجتماعی که در آن حقوق و ارزش های آدمی رو به زوال است. مهرجویی داستان این زوال را با استادی به تصویر کشیده که با بازی خوب بهرام رادان و گلشیفته فراهانی کار خیلی خوبی ارائه شده است. در تمام طول فیلم نمی توانی لحظه ای زوال علی را جدا از زوال اجتماعی که در آن زندگی می کند ببینی. علی سنتوری یک سمبل است نه یک کلیشه ی اجتماعی.

شاید فقط این هنرمندان باشند که هیچوقت نتوانند با انحطاط محیط شان کنار بیایند. حتی روشنفکران – از روی صداقت و یا از روی بهانه ی تغییر و در واقع فرصت طلبی- می توانند به نوعی با انحطاط کنار بیایند. روشنفکران می توانند حتی توجیه گر و تئوری پرداز انحطاط باشند یا بشوند. اما هنرمند همین که تن به انحطاط و زوال بدهد حرف و کارش یا تبدیل به لفاظی های سطحی می شود و یا کلیشه های شعاری و تکراری. از این نمونه های کلیشه ای و شعاری بخصوص در این سال ها کم نداشته ایم. همان هنر باصطلاح اسلامی که از اول هم معلوم نبود چه چیزی هست اما در عمل که پیاده شد یا در حد مداحی های سطحی و بازاری – مثلا در شعر- بوده و یا در حد فیلم ها و تئاترهایی با کمترین ارزش هنری و فنی و پر از نقش های کاریکاتوری و دیالوگ های شعاری. هنری که فقط به زور بودجه های دریافتی کلان از بنیادها و وزارتخانه های دولتی دوام می آورد.

همه ی آدمها و بخصوص یک هنرمند همیشه به فضایی آزاد برای زندگی و رشد احتیاج دارند. فضا که مسموم باشد لابد یا باید مثل «علی» در گوشه ی تنهایی خودت را محدود کنی و از اجتماع بیرون بکشی و یا مثل «هانیه» روح ات را برداری و بروی. گرچه، این "بیرون" هم بعضی وقت ها سرابی بیشتر نیست، بخصوص برای یک هنرمند که باید در سرزمین اش و میان مردم اش باشد تا بارور بماند. شاید اینطور آدم روح خودش را نجات بدهد اما در اجتماع رو به زوال بیشتر و بیشتر، آدمها می شکنند و خُرد می شوند. هیچکس با انحطاط خو نمی گیرد. تازه این گوشه نشینی یا از جا کنده شدن، نصیب خوشبخت ترین ها می شود.
دوستانی که فیلم را ندیده اید، پیشنهاد می کنم حتما ببینید که ارزش این را دارد. قطعات موسیقی زیبا و شنیدنی آن هم ساخته ی اردلان کامکار است با صدای محسن چاووشی.
فیلم با این که در ایران توقیف است، به صورت DVD در فروشگاه های ایرانی خارج از کشور هست و مطمئنم که روی نت هم برای دیدن گذاشته اند.
----------
نمی توانم این را هم نگویم که در صحنه ای از فیلم، هانیه می گوید که "نیاز به شوهری دارد که مثل یک مرد بالای سرش باشد"، یا چیزی شبیه به این. این جمله شاید تنها جمله ای بود که به نظرم کلیشه ای آمد. شاید خیلی زن ها در جامعه ی ما در یک دعوای خانوادگی چنین چیزی را بگویند اما در زمینه ی این فیلم، به نظر می آمد که «هانیه» با آن شخصیت هنری و استقلال اقتصادی اش بیشتر نیازی به یک همراه روحی دارد و یک تکیه گاه روحی که البته این ها فرق دارند با اینکه کسی "بالای سر کسی" باشد. نیاز به تکیه گاه داشتن در زندگی فقط برای زن نیست. این یک نیاز انسانی است. ما مردها یاد گرفته ایم – یا فکر می کنیم یاد گرفته ایم- که این نیاز را بتوانیم پنهان کنیم و آن را ناقض "مردانگی" مان بدانیم: چیزی که برای خیلی از ما مردها جز احساس تنهایی و خودخوری و زحمت های روحی به بار نمی آورد.
به هر حال اگر منظور فیلم چنین تکیه گاهی بوده، آن جمله معنی دیگری می دهد و فقط یک کلیشه ی بی جا را تداعی می کند.

نوشته شده توسط پویا در 07:03 PM

December 17, 2008
انسان- قربانی آن "امر مقدس"

این روزها مشغول خواندن کتاب «استالین و آدم کش هایش (Stalin and his hangmen)» هستم. نویسنده یک پروفسور تاریخ روسیه و گرجستان است که با استفاده از منابع دست اول و آرشیوهای شوروی سابق به شرح زندگی استالین و همکاران اش مثل دزرژینسکی و بریا پرداخته است. همان ها که در سال های سی میلادی تصفیه ی بزرگ و خونین را با اعترافات و دادگاه های نمایشی به راه انداختند. ممکن است دوست خواننده ی این وبلاگ با خودش بگوید حالا چه وقت خواندن این کتاب هاست؟ جنایات آن دوران را که دیگر همه می دانند و گفته اند و نوشته اند. حتی در خود سیستم شوروی به اصطلاح استالین زدایی کردند و "کیش شخصیت" را بر انداختند. (برانداختند؟)

من از چند جهت مدتی بود که منتظر فرصتی برای خواندن درباره ی سیستم درونی شوروی بودم. بخصوص اینکه چطور آن سیستم بسته و خشن شکل گرفت. سیستم خشنی که با وجود ادعاهای اش برای رهایی انسان و آزادی و عدالت برای او، بر عکس، آن انسان را اسیر دست نهادهای مقتدر پنهان و آشکار حکومتی کرد. از طرف دیگر تصفیه های خونین دوران استالین حداقل در دو نوبت به طور گسترده ای دامن ایرانی ها را هم گرفت. آن هم ایرانی هایی که در کشورشان برای برقراری چنان سیستم مستبدی زندان می رفتند و شکنجه و اعدام می شدند. و در فرصتی، یا از روی آرزوهای توخالی و یا از روی اجبار به سرزمین رویایی شان مهاجرت می کردند. کنجکاو بودم که بدانم چطور این ایرانی هایی که هر کدام شان مظهر وفاداری به آن سیستم بودند، به چنان رنج و بیچارگی افتادند. شاید هیچ دردی بدتر از این نباشد که انسان در جامعه ای که زندگی می کند بی حق و حقوق باشد. با یک تهمت دروغین، بدون هیچ امکانی برای اینکه بتوانی حتی حرفی بزنی یا روانه ی میدان اعدام می شوی و یا اگر خیلی خوش شانس باشی بهترین سال های عمرت را در اردوگاه های یخ زده ی سیبری سپری می کنی تا یا زیر یخ ها جان بدهی و یا پس از ده سال و بیست سال با تن و روح در هم شکسته در شهر کوچکی رهایت کنند.
حدود 8 ماه پیش اشاره ای به سرنوشت این ایرانی ها داشتم در این یادداشت به نام «نسل گمشده».

شاید یکی از دلایل این کنجکاوی ها، سرنوشتی است که به نوعی انقلاب را در کشور خودمان هم به آن گرداب و بیراهه ی خشونت و تهمت و بی حقوقی کشاند. از انسان ها موجوداتی ساخت با هویت های متناقض: یک هویت برای امکان ماندن و کار کردن و زندگی را چرخاندن و یکی هم برای لحظه ای رفع خستگی و بیزاری از نقش بازی کردن.

بهانه برای خشونت انقلابی و محروم کردن آدم ها از حقوق شان برای مدتی نامحدود هیچوقت کم نبوده است. و خشونت آنوقت که بر باوری و ایمانی تکیه داشته باشد، بی رحم تر و کور تر است. عاملان خشونت ها شاید فقط چند سال بعد خودشان روی صندلی اتهام می نشستند و توسط همان سیستم شکنجه و اعدام می شدند. یک نمونه اش ژکاپ پترس است: از خشن ترین و بی رحم ترین ماموران چکا که بعدها در سال 1938 خودش به اتهام فاشیست و جاسوس اعدام شد.
وقتی که دستگاه امنیتی «چکا» فقط چند ماه پس از انقلاب اکتبر به ریاست دزرژینسکی به راه افتاد، این رئیس انقلابی با ساده ترین لباس ها در ساده ترین و سردترین دفترها کار می کرد و ساده ترین غذا را می خورد. و در همان حال شاید بزرگترین بی عدالتی ها در خیابان در جریان بود و پایه های اش محکم می شد. فقط چند ماه پس از انقلاب حقوقدانان در نامه ای با قلم ژدانف به لنین می نویسند:
"نبود ِ کنترل، نبود ِ حقی برای تصمیم گیری روی پرونده ها، نبود ِ وکیل مدافع، علنی نبودن دادگاه ها و عدم امکان فرجام خواهی، استفاده از جو سازی و تحریک، اینها مواردی است بر چکا حاکم شده است. نتیجه اش تبدیل چکا به جایی خواهد بود که آشیانه ای برای آدمهایی باشد که در زیر پوشش پنهان کاری و قدرت نامحدود دیوانه وار بدنبال منافع شخصی و حزبی خودشان باشند. من بر این باورم که فعالیت چکا بزرگترین عامل بی اعتباری قدرت شوراها خواهد شد".
هیچ نشانه ای نیست که در سیستم هایی که بر مبنای خودی و غیر خودی شکل می گیرند، این بی حقوقی انسانها کمرنگ شده باشد.

مارتین لاسیز، دوست همان ژکاپ پترس که در بالا به او اشاره کردم، مامور تبلیغاتی چکا بود و در سال 1921 نوشت:
"چکا فقط یک ارگان تحقیق و بازرسی نیست بلکه یک ارگان جنگی است، برای حزب و برای آینده. چکا بدون دادگاه نابود می کند و یا با زندانی کردن در اردوگاه ها، مجرمان را از اجتماع جدا می کند. حرف چکا قانون است. محدوده ی کار چکا باید تمام زندگی عمومی را در بر بگیرد. موقع بازجویی بدنبال مدرک یا اثبات جرم متهم بر علیه شوروی نباش. اولین سوالی که باید از متهم بکنی این است که او از چه طبقه ی اجتماعی است، چه تحصیلاتی دارد، چه نوع تربیتی دارد و اصلیت و حرفه اش چیست. این سوال ها باید سرنوشت متهم را تعیین کنند. این معنا و جوهر وحشت سرخ است. چکا در مورد دشمن قضاوت نمی کند بلکه به دشمن ضربه می زند. هیچ رحم و عطوفتی نشان نمی دهد بلکه خاکستر می کند هر کسی را که در آن سوی سنگر، سلاح بدست گرفته باشد و یا مورد استفاده ی ما نتواند باشد. ولی این یک گیوتین برای سر بریدن محکومان دادگاه نیست. ما، همانند قوم اسرائیل (منظورش قوم اسرائیل است در تورات – پویا)، باید در زیر حمله ی مداوم دشمن، سلطنتی برای آینده بنا کنیم".

با این منطق است که آدم ها دسته بندی می شوند، با سرنوشت هایی از پیش تعیین شده. هر چیز انسانی و هر حقی پایمال آن "امر مقدس" یا همان "سلطنت جاودان مقدس" می شود.

نوشته شده توسط پویا در 07:12 PM

December 13, 2008
"ما و عرب ها" - تحقیر و آرمان گرایی پر از مبالغه

یک هفته است که به «وبلاگ زمینی» قول داده ام درباره ی موضوعی که پیشنهاد کرده بود بنویسم: "ما و عرب ها". و تازه امروز نشسته ام تا آنچه را که فکر می کنم روی کاغذ یا در واقع روس صفحه ی مونیتور بیاورم. دلیل این تاخیرهای هر از گاهی را در پست قبلی نوشته ام.

راست اش من درباره ی این موضوع "ما و عرب ها" در این سال ها فکر کرده ام. دلیل اصلی اش هم این بوده که در خارج از کشور خیلی از ایرانی ها که با آنها برخورد داشته ام و از جمله چند نفر از آشنایان خود من، به گرایش های تند ناسیونالیستی کشیده شده اند. به نوعی مبالغه های غیر واقعی درباره ی آنچه که "ایرانی" می دانند یا می نامند در مقابل عرب ها و همینطور در مقابل "اروپایی های چشم آبی". در تفکر این کسان، "ایرانی" وجودی یا هویتی است با فرهنگی آرمانی که آن هویت یک بار برای همیشه در دوران باستان شکل گرفته و این وجود و هویت که با مرزهای سخت و غیرقابل تغییر از دیگران یا انیران جداست، در طول تاریخ مورد هجوم بیگانگان واقع شده و امروز در پایین ترین حد جایگاه خودش قرار دارد: یک قربانی که همچنان زیر هجوم است و باید از این هویت "قربانی شده" دفاع کرد. من خیلی هم دیده ام که حتی این برداشت های یک جانبه و غیر دقیق از «هویت» و «فرهنگ» به مرزهای نژادپرستی می رسد و خیلی جاها واژه های "فرهنگ" فقط پوششی می شود برای برتری طلبی نژادی و تحقیر نژادهای دیگر.

از دلایلی که به نظر من این برداشت های تند و مبالغه آمیز در خارج از کشور تقویت می شوند، یکی بحران هویتی مهاجران است و یکی هم مشکلات خاص مهاجرت و احیانا تحقیری که در مورد مهاجران بخصوص در کشورهای اروپایی وجود دارد. در مورد بحران هویتی باید بگویم که به نظر من نفس وجود این بحران لزوما منفی نیست. هویت و فرهنگ از آن پدیده های فردی و اجتماعی هستند که بر خلاف آنچه که به نظر می آید یا فکر می کنیم، بی اندازه سیال و انعطاف پذیرند. هویت ها و فرهنگ ها از کوچکترین رابطه ها از هم تاثیر می گیرند چه رسد به آنکه کسی با فرهنگ و هویتی که از خود در نظر دارد، خواسته یا ناخواسته در یک بستر فرهنگی جدید قرار بگیرد. همین تاثیر و نیاز برای تغییر است که من در اینجا اسم اش را بحران گذاشته ام. هویت هر مهاجری پس از مدت کوتاهی اقامت در کشور جدیدش، ترکیبی ست از عناصری از هویت اش پیش از مهاجرت و عناصری از فرهنگ جدیدی که در آن زندگی می کند. هر تغییری و بحرانی در سنت ها و عادت ها و باورها سخت است. شاید یکی از روش های مقاومت درباره ی نیاز به تغییر هویتی و فرهنگی، مبالغه درباره ی بهترین بودن "آنچه خود داریم" است و تحقیر آن فرهنگی که برای یک مهاجر، خواه ناخواه، فرهنگ مسلط است.
دلیل دیگرش می تواند فشارهای اجتماعی باشد که او را در جایگاه اجتماعی پایین تری از دیگران قرار می دهد و در خیلی از موارد خود او از راه های مختلف تحقیر می شود. یکی از واکنش ها درباره ی این تحقیر اجتماعی، ساختن یک جایگاه آرمانی و خیلی وقت ها مبالغه آمیز از "داشته های خود" است. شکی نیست که این واکنش های آرمانی و مبالغه آمیز، به نوعی برتر دانستن خود و فرهنگ خودی و خیلی وقت ها نژاد خودی گسترش پیدا می کند. باستانی بودن ایران و نقش ایران در تاریخ به تقویت این مبالغه ها و آرمان گرایی ها کمک می کند.

جالب این است که حتی مهاجرانی که لزوما این باستان گرایی ما را ندارند، از راه های دیگری این برتری جویی آرمانی را تکیه گاه خودشان می سازند. یکی از این راه ها و وسیله ها "دین برتر" است، "دین حق" در سرزمین کفر. در اینجا فرهنگ مسلط تحقیرکننده، فرهنگ کفر است که اگرچه امروز مسلط است اما حقانیتی مقدس ندارد. در اینجا، تحقیر شده به یک تقدس آسمانی و الهی تکیه می کند. اگر برای یک ایرانی، گذشته اش و تاریخ باستانی اش عامل برتری اوست، برای آن دیگری دین و مذهب اش برای او یک برتری آرمانی می آورد.

من تا اینجا از انگیزه های چنین برداشتی در خارج کشور گفتم. هر چند که به بعضی موضوع هایی که عمومیت هم دارند، مثلا سیال بودن هویت و فرهنگ و واکنش به تحقیر، اشاره کردم.

و اما در مورد بخصوص "ما و عرب ها"، اگر نخواهیم خیلی در کوچه پس کوچه های تاریخ قدم بزنیم، لااقل می دانیم که چنین اندیشه های باستان گرایانه در دوران نزدیک به ما، از قرن نوزدهم با میرزا فتحعلی آخوندزاده شروع شد و بخصوص با اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی در سال های پیش از مشروطه ادامه پیدا کرد. رد این اندیشه ها ما را به دوران پهلوی می رساند و به احمد کسروی و در دوره ای صادق هدایت. من برای همه ی این زنده یادان احترام زیادی قائل ام. درست است که این باستان گرایی و آرمان های مبالغه آمیز را قبول ندارم اما همه ی آنها را پیشگامان بزرگی می شناسم در نقد سنت در کشور ما. آدم هایی که درک درستی از تجدد و مدرنیته داشتند. اندیشه های مدرن را می شناختند.

می دانیم که دوران قاجار، دورانی بود که نهادهای دینی و روحانیون و نهاد سلطنت و حکومت بیشتر و بیشتر در هم تنیده شده بودند. سلطنت فاسد و تن پرور برای ادامه ی غارت و سلطه ی خودش دقیقا به همان چیزی احتیاج داشت که روحانیون قدرتمند در کشور خواستارش بودند: حفظ دین و تقویت سنت. در این دوره بود که روشنفکرانی مانند آخوند زاده می خواستند از باستان گرایی ایرانی، یک نوع ایدئولوژی را شکل بدهند برای دور کردن توده های مردم از روحانیون و دین سنتی که آن روحانیون تبلیغ می کردند. این روشنفکران تاریخ ایران را بخوبی می شناختند و مثلا می دانستند که علت اصلی شکست ایرانیان را از اعراب باید در وضعیت نابسامان سیاسی و اجتماعی و فکری خود ایرانیان در دوره ی ساسانی جستجو کرد. گفتمان روشنفکرانی مثل آخوندزاده و آقاخان کرمانی با دیدگاه نژادی تفاوت اساسی داشت. نگاه آنها هم به آن روز ایران، نگاه شان برای ایرانی رو به جلو بود و هدف شان دست کشیدن ایرانیان از سنت های خرافی بود و آشنایی آنها با اندیشه های مدرن و شیوه ی زندگی مدرن.

در دوره ی پهلوی اول، ناسیونالیسم و باستان گرایی به ایدئولوژی رسمی حکومتی تبدیل شد. خود رضا شاه یک جمع هشت نفره داشت که هر روز بعد از ظهر باید در کاخ حاضر می شدند و در آن مجلس، آن جمع شاهنامه ی فردوسی را می خواندند و درباره ی گذشته ی پر افتخار ایران صحبت می کردند.

اینها را نوشتم تا توجه داشته باشیم که گفتمان ضدیت با عرب ها و برجسته کردن گذشته های پر افتخار و مبالغه در مورد این مطالب از کجا شروع شد و دلایل آن چه بود. به قول زنده یاد دکتر آدمیت:
"شیفتگی به گذشته ی تاریخی و نفرت از اجنبی پدیده ی اجتماعی پر پیچ و تابی است که در شناخت آن باید همه ی عوامل تاریخی و سیاسی و روانی را در نظر گرفت وگرنه از درک و تحلیل آن فرو می مانیم. توجه به تاریخ کهن از جهتی نشانه ی هوشیاری تاریخی است. از جهت دیگر عامل تحکیم مبانی ملیت است. به علاوه همه ی ملل مشرق زمین که از دست مغرب شکست خوردند و به غرور و شخصیت آنان ضربه های مهلک وارد گشت- عشق به گذشته ی افتخار آمیز، داروی مسکن درد درماندگی حال آنان بود". (اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده)

مهم است که توجه داشته باشیم واقعیت آن گذشته ی آرمانی و دوره ی طلائی چه بوده است و دچار مبالغه نشویم. از طرف دیگر اگر روزی ایران دارای تمدنی بزرگ تر و پبچیده تر و پیشرفته تر در مقابل مهاجمان عرب بود، این ربطی به برتری "عنصر ایرانی" ندارد، بخصوص اگر این عنصر ایرانی را چیزی طبیعی و نژادی تعریف کنیم. چون اولا که این تعریف پایه ی علمی ندارد و دوم اگر به همین منوال باشد پس خواه ناخواه حق را به غربی ها می دهیم تا با همین منطق، "عنصر ایرانی" را پست تر از خودشان بدانند و تحقیرش کنند. امروز فرهنگ و اجتماع و مشکلات و نابسامانی های ما نزدیکی زیادی با جوامعی که آنها را عربی اسم می گذاریم دارند. امروزه همه ی ما از ایرانی و عرب از درد حاشیه نشینی در این دنیا رنج می بریم. از یک طرف اسیر دست جامعه ای مستبد و با پدرسالاری کهنه (حتی در شکل های جدیدش) هستیم و از طرف دیگر حاشیه نشین سیاست و اقتصاد بین المللی. باید برای اینها فکری کرد. در همین کشورهای عربی که ما تحقیرشان می کنیم تعداد زیادی روشنفکر و فعالان اجتماعی مترقی وجود دارند که اتفاقا با همان مشکلات ما دست و پنجه نرم می کنند. به جای اینکه ما آنها را یا آنها ما را تحقیر کنند، چاره ای نداریم مگر همفکری و همدلی.

در آخر هم اینکه به نظر من میهن دوستی اندیشه ای مترقی است و ربطی به تحقیر دیگران و برتر دانستن خود ندارد. انسان هایی در یک سرزمین بدنیا آمده اند و با زبان (علیرغم چندگونه گی اش) و آداب و رسوم و زندگی و تاریخ مشترکی (خوب و بدش) با هم پیوند دارند. پیشرفت ملی می تواند انگیزه و هدف تلاش های این انسان ها در آن چارچوب جغرافیایی باشد.
مهم این است که بدانیم هویت و فرهنگ، مرزهای یک بار برای همیشه تعریف شده و غیر قابل تغییری ندارند. هویت و فرهنگ همه ی ما بخصوص با این گسترش ارتباطات و انتقال اطلاعات و اندیشه ها و روش های فکری و زندگی، دائم در حال تغییر اند.

این نوشته با همه ی طولانی بودن اش یک چیز کم دارد. من خیلی از مبالغه در گذشته و آرمان گرایی های بی پشتوانه نوشتم. اما کمتر نمونه ای را بدست دادم. اول اینکه انتظار دارم دوستان خواننده یا این مبالغه ها را بدانند و یا در کتاب های تاریخی بدنبال آن بگردند. دوم اینکه من یک نمونه را حدود دو سال و نیم نوشتم که لینک اش را در اینجا می گذارم:
نگاهی دوباره به الگوهای ما درباره‌ی حقوق زنان.

نوشته شده توسط پویا در 05:48 PM

December 06, 2008
"ملت" یعنی همین ما که بر سفره ی گسترده ی قدرت و مال نشسته ایم

می دانم که این روزها کمتر نوشته ام. در چند هفته ی گذشته و بخصوص این هفته ی آخری وضع روحی خاصی داشته ام. برای دوستی که باید مقاله اش را ترجمه می کردم نوشتم: "این چند روزه درون گرا شده ام. روحم سنگین شده است و اینکه برایم سخت است توصیف اش. یعنی واژه ای پیدا نمی کنم". همینطور نشسته ام و یکباره می بینم که نیم ساعت است که غرق افکارم شده ام. من آدم درون گرایی هستم اما این چند هفته از همیشه بیشتر بوده است. به تنها چیزی که نیاز داشته ام سکوت بوده است و خواندن. و از هر دو تا زیاد داشته ام. هم در تنهایی نشسته ام و هم با ولع زیاد کتاب خوانده ام. برای من خواندن از بچگی یکی از کارهای روزانه ام بوده است. بعدها در نوجوانی بود که توانستم نظمی به این خواندن ها بدهم. و این روزها بیشتر از معمول نیاز به خواندن دارم و همینطور سکوت. به خاطر همین بود که این چند روزه نتوانستم چیزی بنویسم.
----------
و درباره ی یک خبر که در اینترنت خواندم: دفاع از تشکیل «دولت وحدت ملی» در گردهمايی کارگزاران.
"وحدت ملی" : وضع اصول گرایان یا تمامیت خواهان یا محافظه کاران دست راستی حکومتی یا هر اسم دیگری که روی شان بگذاریم روشن است. آنها روی گفتمان جدا کردن مردم از هم و گرفتن حق شهروندی از هر دگراندیش و فرد و گروهی که از خودشان نباشد سرمایه گذاری می کنند. برای این جداسازی مردم هم همه جور توجیه مذهبی دارند. برای آنها نه فقط شیعه و سنی و درویش، مسلمان و غیر مسلمان، موافق و مخالف نظام برابر نیستند بلکه حتی مردم را بر اساس جنسیت شان طبقه بندی می کنند. برای همه ی اینها، هم توجیه مذهبی دارند و هم نفع سیاسی.

اما اصلاح طلبان حکومتی، از راست ترین گروه های شان که همین کارگزاران باشند تا رادیکال ترین آنها، با گفتمان دیگری حرکت می کنند. آنها حرف از "وحدت ملی" می زنند، حرف از "همه ی ایرانیان" و حرف از "مشارکت" می زنند. برای همین است که باید آنها را به چالش کشید و از آنها خواست تا منظورشان را از مفاهیم و واژهایی مثل "ملی"، "همه" و "مشارکت"، روشن بگویند.

این گروه ها دیده اند که اولا وضعیت مدیریت کشور و جامعه در اثر این "خودی و غیر خودی" کردن ها در بحران است. نه فقط در دوره ی احمدی نژاد که اصلاح طلبان دوست دارند اینطور وانمود کنند. در دوره ی خاتمی و پیش از آن هم چنین بحران مدیریتی وجود داشته است. یک نمونه ی آن رانت خواری و روابط مافیای قدرت است که در تمامی این سال ها با شدت و قدرت عمل کرده است.

از طرف دیگر گروه های اصلاح طلب حکومتی می بینند که مردم دیگر با پوست و گوشت شان این را لمس می کنند که خواسته های آنها و افکار آنها و سلیقه ی آنها جا و ارزشی برای حاکمان ندارد و حکومت با خشن ترین شکل پدرسالارانه بر آنها حکم رانی می کند و برای شان تصمیم می گیرد، حتی در خصوصی ترین عرصه های زندگی شان.

وقتی که یک نیروی سیاسی روی نارضایتی ها و خواسته های نادیده گرفته شده ی مردم سرمایه گذاری می کند، باید از آن خواست تا با مردم شفاف باشد.
آقای کرباسچی می گوید: "برای انتخابات باید به دنبال احیای حق ملت ایران بود که بر گردن ما برای آموزش، زندگی و فراهم شدن شرایط آزادی حق بسیاری دارند که در این زمینه دو راهکار وجود دارد. اگردر سطح ملی تمام دلسوزان در همه جناح ها این فرصت و خطر را احساس کنند که باید اقدام جدی صورت گیرد، تشکیل دولت وحدت ملی از همه نیروهای فعال کشور تضمینی است برای توسعه کشور".

حرف آقای کرباسچی معلوم است. از نظر ایشان و دوستان شان "ملت" یعنی همین جناح های حکومتی که سی سال است هر کدام شان به نوعی و در نقشی در بازی شرکت داشته اند. "سطح ملی" برای کارگزاران یعنی همین جناح های حکومتی. راه حل این همه مشکل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی مردم به نظر آقایان همین است که یک تقسیم دوباره ی قدرت برای جناح های مختلف خودی در حکومت شکل بگیرد.
وقتی که حرف ملت به میان می آید، وقتی که حرف کشور به میان می آید باید استفاده از این واژه ها را به چالش کشید. به نظر من این اهمیت ندادن به حربه های تبلیغاتی آقایان است که هر از چندی و در هر انتخاباتی، جناحی از حاکمان می توانند مردم مستاصل شده را بدنبال خودشان بکشند.

دوستان حکومتی آقای خاتمی، با شعار قانون و جامعه ی مدنی رای و نظر توده ی مردم تشنه ی قانون و حقوق شهروندی را بدنبال خودشان کشیدند و در همان اول راه آنها را رها کردند. 8 سال بعد جناح کاملا مقابل اصلاح طلبان یعنی راست ترین جناح حکومتی در قالب احمدی نژاد توانست با شعار پایان دادن به بی عدالتی و فراهم کردن لقمه ای نان ارزان برای مردم، رای توده ها را به نفع خودش جلب کند. روابط مافیایی، رانت خواری و بی عدالتی اجتماعی و نابسامانی اقتصادی در دوره ی این "طرفدران مستضعفان" که "کاپشن 5 هزار تومانی" می پوشیدند بدتر شد!

من این حرف ها و فکرهایم را در اینجا می نویسم چون بیشتر دوستان وبلاگ نویس از میان روشنفکران این کشور هستند. یک وظیفه ی روشنفکر، به نظر من تلاش برای آن است که سیاست مداران شفاف حرف بزنند و شفاف عمل کنند. در یک اجتماع توده ای و بدون شکل مثل ایران، همیشه سیاست مداران توانسته اند روی فریب دادن و استفاده از استیصال مردم حساب کنند. پیروزی سیاست مداران نه بخاطر برنامه های شان بلکه برای پیدا کردن باصطلاح "رگ خواب" مردم در هر دوره است.

گفتمان جداسازی مردم از روی جنسیت و باورهای دینی و وفاداری به حکومت، بر خلاف همه ی معیارهای شهروندی و حقوق بشر است. بر سر اینکه اختلاف زیادی نداریم.
اما نگذاریم که طرف دیگر با دست گذاشتن روی استیصال ما، نمد دیگری برای خودش بدوزد. حداقل اش این است که فشار بیاوریم تا سیاست ها و برنامه های شان را آن طور که هست بگویند.

همه شان مثل آقای کرباسچی صادقانه نمی گویند که: ملت یعنی همین ما ها که سی سال است قدرت را دست به دست کرده ایم و بر سر این سفره ی گسترده و پر برکت نشسته ایم.

نوشته شده توسط پویا در 08:11 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661