« January 2009 | Main | March 2009 »
February 28, 2009
8 مارس نزدیک می شود - فستیوال فیلم های زنان


8 مارس روز زن نزدیک می شود. دوست خوب و هنرمند، یاسمن دست اندرکار برگزاری هفتمین فستیوال فیلم های زنان، فستیوال «میان آسمان و زمین» در شهر اپسالا سوئد است. برای دوستانی که در سوئد زندگی می کنند و می خواهند برای دیدن فیلم ها بروند بروشور برنامه ها را که به زبان سوئدی است در این آدرس گذاشته ام. سایت محل نمایش فیلم ها هم در اینجاست.

نوشته شده توسط پویا در 11:03 AM

February 22, 2009
وبلاگستان: ستاد تبلیغات انتخاباتی، یا بازاریابی کالا؟

هر کسی از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

جریان انتخابات ریاست جمهوری، حضور اصلاح طلبان حکومتی، آمدن خاتمی، آمدن یا نیامدن نوری و موسوی، رابطه ی این ها با رای دادن ما مردم و از همه تازه تر شروع تبلیغات انتخاباتی وبلاگی آنهم به کوشش بعضی دوستان روزنامه نگار این کشور؛ همه ی اینها مصداق شعر بالاست. از همه عجیب تر موضع روزنامه نگاران ماست. معمولا وظیفه ی روزنامه نگار روشن گری جامعه در مورد برنامه ها، سیاست ها و وعده های داده شده ی سیاستمداران است. اوج هنر روزنامه نگار این است که روشن ترین حرف ها را برای مردم از دهان سیاستمدار بیرون بکشد.

گفتم حالا که بعضی از وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران، سایت و صفحه ای را به راه انداخته اند تا ما مردم نظر خودمان را درباره ی انتخابات و خاتمی و بقیه بنویسیم، بد نیست که از این فرصت استفاده ای کنم. اول فکر کردم من دو راه دارم:
یا از آمال و آرزوها و برنامه های مورد نظر خودم بنویسم، از آنچه که «من» فکر می کنم باید انجام شود تا کار این مملکت به سامانی برسد،
یا اینکه بروم و برنامه ها و راهکارهای کاندیداها و بخصوص آقای خاتمی –مدعی اصلاح طلبی- را بخوانم و ببینم اگر حداقلی با نظرات من هماهنگی داشت، آن یک رای شهروندی ام را به ایشان بدهم. دیدم من که نظرات خودم را همیشه در این وبلاگ نوشته ام. گفتم پس بهتر است بروم ببینم کاندیداها چه حرفی دارند.

به صفحه ی ویژه ی انتخابات «سایت گویا» رفتم، به چند سایت متعلق به اصلاح طلبان سر زدم. حتی به نوشته های خود دوستانی که مردم را به نوشتن در مورد انتخابات تشویق کرده اند - البته با گوشه ی چشمی به اصلاح طلبان حکومتی و خاتمی – مراجعه کردم. می خواستم حالا که قرار است در مورد انتخابات بنویسم، در مورد خاتمی و موسوی اظهار نظر کنم، لااقل اول ببینم اینها چه می گویند، چه می خواهند، چه طرحی دارند؟
دریغ از یک متن کوتاه! دریغ از یک لیست برنامه ی چند خطی! خبرها همه اش در حاشیه ی انتخابات و کاندیدا ها بود: "ملی مذهبی ها می گویند در مقابل ستاد انتخابات دکان نمی زنند"، "تکذیب قالیباف"، "زمزمه ی عدم حمایت رفسنجانی از خاتمی" و ...

خوب، آیا اینها مسائل من است؟ اینها چیزهایی ست که من باید از روی آن تصمیم انتخاباتی بگیرم؟ مطالب نوشته شده هم یا در تایید خاتمی و اصلاح طلبان است یا در ردّ آنها. جالب این است که در هیچکدام از نوشته ها نقل قول مستقیمی از آقای خاتمی یا دفتر و نماینده ی رسمی او نیست که ما برنامه ی کشورداری مان اینگونه یا آنگونه خواهد بود.
من نمی دانم آنها که از حالا رای خودشان را بصورت "چک سفید" به خاتمی داده اند، به کدام حرف و سند رسمی او رای شان را می دهند؟

این دوستان امیدوارم ناراحت نشوند، اما دو حالت دارد:
یا اینکه طرح و برنامه های اصلاح طلبان و خاتمی و موسوی و بقیه ی آنها سرّی و محرمانه است و فقط این دوستان از آنها اطلاع دارند،
و یا اینکه آنها خودشان یک سری آمال و آرزوها دارند و در ذهن خودشان امیدوارند که خاتمی حداقل به آن آمال و آرزوها یک توجهی بکند و گوشه چشمی نشان بدهد. خوب، من می پرسم شما از کدام حرف و طرح اصلاح طلبان به این نتیجه رسیده اید؟ در جایی که کسی از آنها طرح و برنامه ی رسمی ارائه نداده است. 12 سال پیش لااقل اصلاح طلبان دولتی خودشان را مجبور می دیدند چند شعار کلی درباره ی طرح های شان بدهند. امسال گویا از آن هم خبری نیست. گرچه بعدا خودشان گفتند که در واقع طرح وبرنامه ای هم نداشته اند: نه فقط پس از 4 سال اول بلکه در دوره ی دوم خاتمی هم نداشتند. البته باکی هم برای شان نیست.

خلاصه من واقعا بر سر این سوال مانده ام که اگر بخواهم درباره ی انتخابات و خاتمی بنویسم، اطلاعات من چیست؟ مستندات من کدام است؟ اینکه من بنویسم: "من خواهان تقویت جامعه ی مدنی هستم پس به خاتمی رای می دهم"، خوب یک نفر نیست که از من سوال کند تو از کجا می دانی آقای خاتمی و یارانش می خواهند برای تقویت جامعه ی مدنی چکار کنند؟ برای رای دادن، اینکه من خواهان انجام کاری هستم فقط یک طرف قضیه است. طرف دیگر که همانقدر مهم است این است که وکیلی که رای ام را به او می دهم هم لااقل تا یک حدودی مثل من فکر و عمل کند.

از همه عجیب تر و نادر تر موضوع آقای موسوی، نخست وزیر زمان جنگ است. ایشان از یک طرف نظرات و مواضع و طرح های شان در حد برنامه های سرّی مملکتی مخفی و ناگفته است و از طرف دیگر می خواهد مردم به ایشان رای هم بدهند! ایشان مدعی اصلاح طلبی هستند – البته تبلیغات این را می گویند – اما ذره ای شفافیت در ایشان نیست. متاسفانه ما حتی از تعریف پارامترهای همین یک واژه ی "اصلاح طلبی" هم عاجز مانده ایم.

از اینکه می بینم عده ای از افراد تحصیل کرده و روشنفکر و روزنامه نگار ما بدون کمترین دغدغه ی مطالباتی و حقوقی مردم از اصلاح طلبان حکومتی و آقای خاتمی، پرچم تبلیغاتی و انتخاباتی آنها را بدست گرفته اند واقعا تاسف می خورم. به نظر من این، در حد یک ستاد تبلیغاتی هم نیست، بلکه در حد بازاریاب های کالاهای تجارتی است که فقط می خواهند تو را به خرید آن کالا ترغیب و وادار کنند. من نمی گویم ما در یک دموکراسی پارلمانی زندگی می کنیم، ولی اینطور سطح مطالبات و حقوق اساسی مردم را پایین فرض کردن، آیا واقعا ما را به جایی می رساند؟ ما را تا حالا به کجا رسانده است؟

اگر قرار است اصلاح طلبان و آقای خاتمی هم با چند شعار و حرف های کلی و مردم پسند به میدان بیایند و نه مسئولیت و نه طرح و نه برنامه ای باشد، پس ما، مردم را به چه چیزی ترغیب کرده ایم؟ این همان بازاریابی نیست که ما اسم اش را مبارزه ی انتخاباتی گذاشته ایم؟
فشار از پایین فقط برای فرستادن آقای خاتمی به کاخ ریاست جمهوری خوب است؟ این فشار از پایین نباید برای ارائه ی طرح های روشن و برنامه های مشخص بکار گرفته شود؟

نوشته شده توسط پویا در 08:32 PM

February 20, 2009
رواداری ما: دختر شانزده ساله ی کاشانی 100 سال پیش - درویش اصفهانی 1387

همین سه چهار روز پیش بود که ویدیوی منبر رفتن آخوندی را در توهین و خشونت به سنی ها برای چند تا از دوستانم فرستادم که آنها هم این حقارت فرهنگی ما را ببینند. خبر بگیر و ببند بهائی ها این روزها در رسانه ها هست. در حالیکه سال هاست که این شهروندان ایرانی فقط بخاطر باورهایشان از بدیهی ترین حقوق انسانی مثل کار و تحصیل محروم هستند. حدود هشت ماه پیش نمونه ای را از خاطرات آقای منتظری آوردم که بنا به فتواها و توصیه های ایشان، بهائیان نجف آباد را سوار تاکسی و سواری هم نمی کردند.
این یکی دو روزه هم خبر خراب کردن خانقاه درویشان را حتما خوانده اید و کتک زدن آنها را در اصفهان.

تا دیروز که چماق قدرت در دست حکومت های غیر دینی بود (هر چند که بسیاری از آنها مورد تایید و حمایت روحانیون بودند)، این روحانیون و مجتهدان بودند که هر از چندی مردم ساده باور متعصب را در شهرها و دهات بسیج می کردند و به جان و مال مردم دیگراندیش مثل یهودیان و مسیحیان و بعدها بابی ها و بهائی ها می انداختند. همان موقع هم هدف خیلی از این لشکرکشی های داخلی و آدم کشی ها بیشتر به رخ کشیدن قدرت و نفوذ فلان مجتهد یا سید بود و در سایه ی آن، بدست آوردن پولی یا مالیاتی یا غارتی در اموال مردم. از این نمونه ها فراوان داریم در تاریخ نه چندان دور خودمان. بعضی از این نمونه ها را در وبلاگم آورده ام. باز هم در پایین نمونه هایی را می آورم تا دستاویزی شود برای اینکه فکر کنیم ریشه های این به جان هم انداختن مردم چه بوده است.

امروز که چماق قدرت در دست حکومتی دینی است، تحمل نکردن شهروندان دگراندیش این کشور از لشکرکشی های این سید و آن مجتهد تشنه ی قدرت و مال، تبدیل شده به سیاست رسمی حکومت. شاید حکومتیان در کنار تعصب دینی و عدم تحمل ِ آدم هایی با باورهای دیگر، قصد دارند به مردم یادآوری کنند که "بدانید قدرت دست کیست و ما هنوز کنترل داریم و می توانیم در چند ساعت محل مذهبی درویشان را با خاک یکسان کنیم و با چوب و زنجیر بکوبیم شان و آب هم از آب تکان نخورد". امروز هم غرض های سیاسی عامل سرکوب بخشی از مردم است. مشکل در اینجاست که این بار حکومت، یعنی همان نهادی که وظیفه ی تامین امنیت شهروندان این کشور را دارد خودش به چماق سرکوب تبدیل شده است.

می گویند ما ایرانی ها ملت رواداری هستیم و صدها سال است که معتقدان دین ها و مذهب های مختلف در کنار هم زندگی کرده اند. نمی دانم این صفت رواداری ملی چقدر برای ما اعتبار دارد. از همان زمان قانون اساسی مشروطه که "دین رسمی" و "مذهب حَقه" را در مواد آن قانون اضافه کردند معلوم شد که هنوز با رواداری فاصله ها داریم. رواداری این نیست که بقیه را "ناحق" و باطل بدانیم و هر وقت که لازم دانستیم و منافع مان اقتضا کرد با چوب و چماق و داغ و درفش درس "حق" به آنها بدهیم.

اما قرار است که چند نمونه ی تاریخی دیگر از سرکوب دگراندیشان بیاورم و انگیزه هایی که پشت این چماق سرکوب بوده است.
زمان ناصرالدین شاه که موج بابی کشی به راه افتاده بود، تهمت بابی به مردم و بخصوص آنها که دارایی و مالی داشتند، وسیله ای شده بود برای غارت مال مردم:
حاج سیاح، روشنفکر مشروطه خواه، در خاطراتش می نویسد که روزی گذارش به نراق در نزدیکی کاشان می افتد. حاج سیاح می نویسد که پیش از آن نراق جای با صفا و آبادی بود ولی این بار آخر، این محل را بیشتر شبیه مخروبه می بیند. از چرایی آن می پرسد. به او جواب می دهند که در آنجا امامزاده ای بوده و "یک نفر خبیث که با چند نفر عداوت و غرض داشت روزی در آنجا چند ورق از قرآن نیم سوخته ای بیرون آورد که از قرار معلوم، خودش سوزانده و فریاد زد بابیان قرآن سوزانده اند. بابیان کیستند؟ فلان و فلان و جمعیت دیگر؛ و جمعی را به این تهمت متهم ساختند، پس به دولت اطلاع دادند که در اینجا بابیان طلوع کرده اند. دولت، مصطفی قلی خان عرب را مامور تحقیق کرد. او هم محض اینکه مال مردم را غارت کند حاجی میرزا محمد را که ملای اینجا بود با خود شریک و همدست کرد". (کتاب خاطرات حاج سیاح) - مامور دولت و ملای محل هم، آنها را که دارائی داشتند مال شان را غارت کردند و خودشان را کشتند و کس و کارشان را آواره کردند.

نمونه های دردآور هم کم نیست. این یکی را خودم به تازگی خواندم:
در جریان جنبش مشروطه، در کاشان دختر شانزده ساله ی خانواده ای را که به بابی گری متهم شده بودند، پیش چشم مردم و با تایید مجتهدان و حاکم شهر مورد تجاوز قرار دادند. در خاطرات و اسناد محمدعلی غفاری آمده است: "در روز عاشورا الواط و اوباش کاشان شورش نموده در وسط ملاء عام در تعزیه جناب سیدالشهداء علیه آلاف التحیه و الثنا دختر باکره سیّده را کشیدند و بکارتش را گرفتند". (تاریخ غفاری- به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان -از مقدمه ی بهرام چوبینه بر «مکتوبات» آخوندزاده).
تعجب هم نکنیم که مگر می شود روز عاشورا این چنین کرد؟ می شود. همانطور که اوباش و داش مشتی های مجتهد بزرگ کشور، شیخ فضل الله نوری، پیش از به توپ بستن مجلس جلوی مجلس شورای ملی در میدان بهارستان چادر زده بودند و عرق خوری می کردند و عربده می کشیدند و رهبران شان از روی منبر فریاد می زدند: "ای مسلمانان زنا بکنید، دزدی بکنید، آدم بکشید، اما نزدیک این مجلس نروید ...". (خاطرات و اسناد مستشار الدوله). پای منافع که در میان باشد برای بعضی، همه چیز شدنی ست.

مسئله این نیست که هر کسی چه باوری دارد: سنی است یا بهایی، درویش است یا چیز دیگر. مسئله بر سر حقوق انسان است در اجتماعی که در آن زندگی می کند و در محدوده ای که اسم وطن دارد و نهاد حکومت که پیش از هر چیز مسئول حفظ امنیت و حقوق شهروندی اوست.

مرز رواداری ما مردم تا کجاست؟

نوشته شده توسط پویا در 06:57 PM

February 15, 2009
مهاجران ایرانی در شوروی - 2

دنباله ی حکایت پر درد مهاجران ایرانی را به اتحاد شوروی پی بگیریم.
بیشترین اطلاعات، از همین نسل دوم مهاجران یعنی کسانی که پس از شکست فرقه ی دموکرات در سال 1325 به شوروی مهاجرت کردند شروع می شود. شاید مهم ترین دلیل آن هم این باشد که هنوز تعدادی از افراد آن نسل زنده مانده اند و توانسته اند خاطرات خودشان را از آن دوره ی زجر و وحشت بیان کنند. سایه ی کا گ ب که حتی پس از آزادی از اردوگاه ها و زندان در تعقیب این آدم ها باقی می ماند، جلوگیری می کرد از آن که کسی تجربه های خودش یا دیده و شنیده های اش را روی کاغذ بیاورد. از آمار و گزارش های واقعی هم خبری نمی توانسته وجود داشته باشد. برای همین است که منابع مربوط به وضعیت مهاجران ایرانی در زندان ها و اردوگاه های شوروی هنوز بیشتر خاطرات شخصی کسانی است که آن دوره ها را دیده اند و با پوست و گوشت شان تجربه کرده اند. شکی نیست که برای داشتن یک تصویر کامل تر به اسناد و تحقیقات بیشتری احتیاج است تا این تاریخ دردناک مستند تر شود.

در نوشته ی قبلی هم اشاره کردم که با اینکه مهاجرت افراد فرقه ی دموکرات مهر سیاسی خورده بود اما همه ی فراریان فعال سیاسی نبودند. بسیاری از آنها روستائیان و فعالان خود فرقه بودند که با شکست فرقه و هجوم ارتش ایران به آذربایجان مجبور به فرار شدند. بسیاری بدون خانواده و دارائی ناچیزشان. تعدادی از این فراریان را افراد فرقه با زور مجبور به رفتن کردند. راضیه یک زن ایرانی مهاجر تعریف می کند که همه ی افراد محله شان را از آستارا با زور و وعده ی بازگشت دو روزه به طرف شوروی حرکت دادند. آمار این مهاجران از 7 و 8 هزار نفر هست تا 20 و 30 هزار نفر.

جریان فرستادن مهاجران ایرانی به اردوگاه ها از موقعی شروع شد که تعدادی از آنها با گذشت زمان، درخواست بازگشت به ایران را مطرح کردند. در میان اینها دانشجویانی هم بودند که قبلا از طرف فرقه برای تحصیل به شوروی فرستاده شده بودند. وقتی که اصرار به بازگشت ادامه پیدا می کند، 600 تا 700 نفر را به اردوگاه های سیبری یا مناطق بد آب و هوای شوروی می فرستند. از این تعداد، پس از مرگ استالین، فقط 100 نفرشان جان سلام بدر بردند و زنده ماندند. اما این تعداد هم باید 40 سال صبر می کردند تا بالاخره بتوانند ماجرای شان را برای افراد نسل چهارم (که پس از سالهای 1360 به شوروی مهاجرت کردند) تعریف کنند. تعداد بسیار زیادی را در همان زمان ورود به خاک شوروی دستگیر می کردند و به زندان می فرستادند. وای به حال کسانی که در زیر شکنجه تاب نمی آوردند و از روی ناچاری اعتراف می کردند که جاسوس هستند! آنها دیگر مجازات شان یا اعدام بود و یا بخاطر دروغگویی، اعزام به اردوگاه های کار اجباری.

داستان زندگی این افراد را فقط از زبان خودشان باید خواند تا دانست که بر آنها واقعا چه گذشته است. ماجرای زندگی آنها، وضعیت اردوگاه های شوروی را هم تا حدودی به تصویر می کشد. تعداد زیادی قربانیان کشورهای دیگر از یونانی تا کره ای هم در میان زندانیان نگون بخت وجود داشتند.

سال های سال اینطور تبلیغ می کردند که آنچه از اردوگاه های شوروی در رسانه های غربی گفته می شود همه یکسره جنگ روانی امپریالیستی است. بدون اینکه اعتراف کنند که آن جنگ روانی هم داده هایش بر پایه ی جنایت هایی قرار دارد که خود "رفقای مهد آزادی و عدالت اجتماعی سوسیالیستی" مشغول انجام اش هستند. غلام، یکی از مهاجران آن دوره که موقع تعریف داستان زندگی اش پیرمردی 70 ساله بوده می گوید: "در تمام 70 سال عمرم هیچگاه ندیدم که انسان را چنین خوار و ذلیل کنند. اما بدتر از همه این بود که منطق و علت این همه زجر را هیچگاه نفهمیدم. بهترین دلخوشی ما فرا رسیدن فصل بهار بود. بهار که می آمد امید زندگی در دلهایمان زنده می شد. مانند حیوان علف می خوردیم ...".

در کشور ما، نیروهای سیاسی بدرستی از زندان های طولانی مدت دوره ی شاه و زجر و سختی های آن انتقاد می کردند. اما بسیاری از آنها خبر نداشتند که از مهاجران ایرانی هم هستند کسانی که 10 سال و 18 سال در اردوگاه های کار اجباری شوروی با آن وضعیت وحشتناک زندانی اند. بی هیچ گناهی، بی هیچ دلیلی. اما آن نیروهای سیاسی هم که بنا به موقعیت شان حداقل تا حدودی از وضعیت آن ایرانیان خبر داشتند، بنا به مصلحت های سیاسی، که معلوم نبود چه هست، این را پنهان می کردند مبادا که رویای مهد سوسیالیسم در ذهن جوان های انقلابی ایرانی ترک بردارد.

شاید از طنز تلخ روزگار بود که 50 سال بعد نسل چهارم مهاجران، یعنی همان جوانان انقلابی سال های 1360، باید در شوروی (شهر تاشکند) در خانه هایی زندگی می کردند که روی زندان و اردوگاه زندانیان ایرانی سال های 8-1937 ساخته شده بودند. یعنی روی گورها و استخوان های نسل قبلی!

دوستان، من مخصوصا نمونه ی خاطرات تکان دهنده ی این مهاجران را در زندان ها و اردوگاه های شوروی در اینجا نمی نویسم، چرا که واقعا نمی توان آن زجرهای باورنکردنی را خلاصه نوشت. باید بنشینید و خودتان کتاب ها و منابع را بخوانید. بعضی از خاطرات آنقدر تکان دهنده و باورنکردنی هستند که من هر از گاهی در میان خواندن، می رفتم به صفحات آخر کتاب و به عکس صاحب خاطره خیره می شدم تا بتوانم باور کنم که آدمی می تواند چنین زجر و تحقیری را تجربه کند.

نسل سوم مهاجران (پس از 28 مرداد 1332) و نسل چهارم (پس از 1361) با اینکه زندان و شکنجه و اردوگاه های کار اجباری را در شوروی تجربه نکردند، اما از خاطرات شان پیداست که تحقیر انسان و سوء استفاده از باورهای رویایی آنها، به نوعی دیگر ادامه پیدا کرده است. این بار بصورت استفاده های اطلاعاتی و همینطور با دیکته کردن سیاست های حزبی بوسیله ی دستورالعمل های "دوستان" یا همان افراد کا گ ب و حزب کمونیست شوروی. مقاومت در برابر این سوء استفاده ها و فشارها کار هر کسی نبود. اگر در نظر بگیریم که خود مهاجرت و غربت و دوری اجباری از وطن به اندازه ی کافی می تواند خرد کننده باشد، دیگر معلوم است که اگر فشار و سوء استفاده ی "دوستان" هم به آن اضافه شود چه بختک غریبی بر روان و جسم آدمی می نشیند. یک نمونه را از ستوان قبادی تعریف می کنند که سر انجام بخاطر فشارهای روحی از تحقیر، به ایران برگشت و حکم اعدام حکومت شاه را به جان خرید. ستوان قبادی از افراد اصلی ماجرای فرار سران حزب توده از زندان در سال 1329 بود. افسر فداکاری که سر انجام اش به مدیریت مهمانخانه و رستوران در شهر دوشنبه کشید و ماجرای اصرار مقامات به او برای رشوه خواری و تقلب، اتهام به تجاوز و بالاخره اتهام دزدی پرده های هتل! ماجراهایی که یک به یک روان او را خرد کرد و در هم شکسته تحویل مقامات ایرانی در مرز آستارا داد. و بعد اعدام.

من که فکر می کردم خاطرات باور نکردنی مهاجران به شوروی را خوانده ام، با خواندن کتاب تازه ی اتابک فتح الله زاده به نام «اجاق سرد همسایه» به این نتیجه رسیدم که هنوز خیلی چیزها و خیلی ماجراهاست که حتی به تصور آوردن آنها مشکل است تا چه رسد به اینکه رژیمی و سیستمی بتواند آن زجرها و تحقیرها را در عمل بر سر آدمها آورده باشد. آنهم آدم هایی بی پناه و حتی باورمند و معتقد به همان سیستم!
ضمنا در سایت ایران امروز هم مصاحبه ای با آقای فتح الله زاده خواندم درباره ی انتشار این کتاب. برایم جای تعجب و تاسف بود که بعضی از باصطلاح انقلابیون چپ ناشر کتاب را تهدید به آتش زدن انتشاراتی اش کرده اند. باوری که بخواهد با پنهان کاری و سیاست بازی و آتش زدن و ترور کارش را از پیش ببرد، چه دستآورد و حاصلی جز بدبختی و سرکوب و عقب ماندگی برای مردم به بار می آورد؟ بدبختی و سرکوبی که خیلی زود دامن باورمندان را هم می گیرد. چقدر باید تجربه کنیم تا این بدیهیات زندگی را یاد بگیریم؟ مصاحبه ای را که گفتم در اینجا بخوانید.

من تعدادی از کتاب هایی را که خوانده ام و می شناسم در اینجا می آورم. به این امید که روزی این تاریخ تراژیک و پنهان مانده با خاطرات افراد بیشتر و سندهای بجا مانده در آرشیوهای دولتی شوروی سابق روشن تر و مستند تر شود. تمام این کتاب ها در ایران در دسترس هستند. اگر دوستان کتاب های دیگری را هم می شناسند لطف کنند و در اینجا بنویسند. و اما نام کتاب ها:
مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان – بابک امیرخسروی/محسن حیدریان
خانه ی دائی یوسف – اتابک فتح الله زاده
اجاق سرد همسایه - اتابک فتح الله زاده
در ماگادان کسی پیر نمی شود - یادمانده های دکتر عطاء صفوی
رازهای سر به مُهر – حمید ملازاده
از انزلی تا دوشنبه – محمد روزگار
جدال با زندگی – فریدون پیشوا پور

نوشته شده توسط پویا در 06:33 PM

February 12, 2009
ایرانیان در اردوگاه های کار اجباری- قربانیان آرمان گرایی، پنهان کاری و سیاست بازی

در پست قبلی نوشته بودم که می خواهم درباره ی تاریخ مهاجرت ایرانیان به شوروی اشاره ای داشته باشم. خواندن کتاب تازه ای در همین مورد که در ایران منتشر شده مرا به این فکر انداخت: "اجاق سرد همسایه" نوشته ی اتابک فتح الله زاده.
«آشپزباشی» عزیز هم کامنتی گذاشته بود که حتما در این باره بنویسم. در این نوشته ی وبلاگی تلاش می کنم فهرست وار بعضی مطالب مستند و همنیطور اندیشه های خودم را بیاورم. لیستی هم در آخر از کتاب هایی که در اینباره درآمده اند می نویسم تا دوستان مطالب را در آنجا مفصل تر و عمیق تر بخوانند.

من خودم چند سال پیش از طریق نوشته های پراکنده ای که در اینجا و آنجا خوانده یا شنیده بودم با مسئله ی تراژدی مهاجرت ایرانیان به شوروی سابق آشنا شدم. آنچه که توجه مرا بیشتر از همه چیز بخودش جلب کرد و راست اش تا حالا هم برایم درکش سخت بوده، از یک طرف تداوم سختی ها و شکنجه ها و اعدام ها و زندان های طولانی مدت برای بسیاری از ایرانیان در شوروی، و از طرف دیگر پنهان کاری ها و لاپوشانی کردن های این تراژدی انسانی بوده است. پنهان کاری ها و سکوتی که باعث شد تا این مشکلات طاقت فرسا گریبان سه نسل از آدم های این سرزمین را بگیرد. تازه بسیاری از این آدمها جزو روشنفکران و فعالان سیاسی بوده اند.

هر چه که بیشتر خواندم و فکر کردم به این نتیجه رسیدم که دو عامل موجب ادامه ی این به دام افتادن و سختی های بی مورد و بیهوده ای بود که این آدمها گرفتار آن شدند. اولین عامل بدون شک آرمان گرایی هایی بود که بر سر خیلی از مسائل به خوشخیالی و رویابافی بیشتر شباهت داشت تا باور به یک راه حل اجتماعی. یکی از ساده انگاری ها و رویابافی ها همین موضوع شوروی بود به عنوان کشوری که آرمان عدالت اجتماعی و برابری در حال پیاده شدن است. در آنجا مشکلی وجود ندارد و اگر هم باشد رو به حل شدن است. ساده انگاری تا آنجا بود که اردشیر آوانسیان از انقلابیون کمونیست زمان رضا شاه درباره ی دوستان آذربایجانی اش (آذربایجان شوروی) می نویسد: "با درک آن روزی خود فکر می کردم هریک از آنها نوه های مارکس و لنین اند! ... بعدها معلوم شد که من خیلی در اشتباه بوده ام. زندگی غیر از اینها بوده است." و یا در جای دیگری وقتی این مهاجران ایرانی با گداهای خیابانی در شوروی رو به رو می شده اند یا رشوه خواری و دو رویی را می دیده اند انگار با عجیب ترین مسائل زندگی شان رو به رو شده اند. بعضی از این مهاجران مربوط به سال های نزدیک به ما بوده اند.

اما به نظر من علاوه بر آرمان گرایی و ساده اندیشی درباره ی شوروی بعنوان "مدینه ی فاضله ی رویاها"، یک عامل مهم دیگر هم بوده است: سیاست بازی که باعث پنهان کاری و چشم بستن ها به روی واقعیات می شده است. یک سیاست بازی بد و کودکانه که از هر نسل فقط قربانی های بیشتری گرفته است. چرا که اصلا مشکلات واقعی را که بر نسل قبلی گذشته است، نسل جدید تر از آنها بی خبر مانده است تا اینکه خودش به همان مشکلات گرفتار آمده. با خواندن خاطرات قربانیان نسل های اول متوجه می شویم که بسیاری از رهبران سیاسی (مثلا رهبران حزب توده) از نزدیک با این تراژدی ها آشنا بوده اند، بعضی از قربانیان به رهبران آنها در شوروی مراجعه کرده بودند ولی چه سود وقتی که سیاست "رهائی بخش و انسانی" تبدیل می شود به مبتذل ترین پنهان کاری ها و توجیه کردن ها.

بعضی از این توجیه ها این بود که آن بی عدالتی ها و جنایات مربوط به دوران استالین است که گویا پرونده ی آن دوران بسته شده. اول اینکه پرونده ی جنایت بر علیه بشریت هیچوقت بسته نمی شود و اتفاقا برای آگاهی نسل های بعد همیشه بازمی ماند و بعد هم اینکه نسل بعدی قربانیان خودش ثابت می کند که مشکل در یک سیستم توتالیتربوده است و نه در وجود یک شخص.

اما در مورد خود مهاجرت ها قرار است اشاره های فهرست وار کنم:
بطور کلی در صد سال اخیر چهار موج مهاجرت ایرانیان را به روسیه و بعد شوروی داشته ایم:
موج اول مهاجرانی بوده اند که در دوره ی آخر قاجاریه، در جستجوی کار و بهتر کردن شرایط زندگی شان به روسیه و بخصوص قفقاز و آذربایجان مهاجرت کرده بودند. در شهرهای قفقاز و آذربایجان بخاطر رشد بیشتر صنعت نسبت به ایران دوره ی قاجاریه، امکان کار بیشتری برای این مهاجران بود. هر چند که بسیاری از آنها در وضع خیلی سخت و با کمترین امکانات زندگی و کار می کردند. یکی از منابع اطلاع از وضعیت این مهاجران «سفرنامه ی ابراهیم بیک» است که در دوران قاجار نوشته شده و به وضعیت زندگی اسفبار این مهاجران که بیشترشان کارگران ساده بوده اند اشاره های مفصلی دارد.

تفاوت اصلی سه موج بعدی مهاجرت ایرانیان به شوروی با موج اول، سیاسی بودن مسئله بوده است. در سه دوره ی بعدی یعنی دوره ی رضاشاه (حدود سال های 1315-1310)، دوره ی بعد از فرقه دموکرات (1325) و کودتای 28 مرداد (1332) و بالاخره دوره ی بعد از انقلاب (1362) اکثریت مطلق مهاجران را افراد سیاسی تشکیل می دادند. البته در دوره ی پس از فرقه ی دموکرات (1325) فقط افراد سیاسی نبودند که مهاجرت می کردند. بسیاری از مهاجران این دوره روستائیان منطقه و کسانی بودند که به نوعی با فرقه ی دموکرات رابطه داشتند و لزوما سیاسی هم نبودند. با این همه آنها هم بعنوان پناهنده تلقی می شدند و بالاخره پرونده ی مهاجرت شان سیاسی بود. حتی بسیاری از این روستائیان را با گاو و گوسفندشان به زور به آنطرف مرز کشیدند، بعضی ها را با این وعده که دو روز دیگر بر می گردیم!

در موج اول بیشتر مهاجران از رهبران حزب کمونیست و انقلابیون بودند که در سالهای 1920 شروع به مهاجرت به شوروی کردند. خیلی از این ایرانی های مهاجر جزو مقامات عالیرتبه و از رهبران حزبی (مثلا در آذربایجان شوروی) بودند. اما با همه ی اینها، مهاجران ایرانی گرفتار بگیر و ببندهای استالینی سالهای 1930 شدند. این بگیر و ببندها گویا در سال 1935 (1315-1314) شروع شد. بسیاری از آن مهاجران را با عنوان جاسوس های انگلیس یا دولت رضا شاه روانه ی اردوگاه های کار در سیبری کردند و خیلی از آنها اعدام شدند. بطور رسمی صحبت بر سر یک لیست صد و پنجاه نفری است. اما تعداد مهاجران ایرانی که شامل تعداد زیادی کارگر هم می شده است و در آن مناطق زندگی می کرده اند سر به هزاران می زده است. از طرف دیگر از همان لیست صد و پنجاه نفری هم فقط با نام و اسم و رسم چند نفری بیشتر آشنا نیستیم. مثلا سلطانزاده از رهبران حزب کمونیست و یا مرتضی علوی (برادر بزرگتر بزرگ علوی نویسنده ی معروف ایرانی) و یا لادبن (برادر شاعر معروف نیما یوشیج). بسیاری از قربانیان حتی از محل دفن شان هم اطلاعی در دست نیست.

به موج های بعدی این مهاجرت در نوشته های بعدی اشاره می کنم. اما نمونه هایی از برخورد با قربانیان موج اول در بگیر وببندهای استالینی را می آورم تا بیشتر با جو آن روز آشنا شویم (نمونه ها از بخش اول کتاب «مهاجرت سوسیالیستی» نوشته ی بابک امیرخسروی است):
نمونه ی اول: همسر کریم نیک بین از ملاقات اش با « بریا» جلاد فاسد استالین، پس از دستگیری شوهرش می گوید. نیک بین از رهبران درجه اول کمونیستی ایران بوده و از طرف دیگر بریا با این خانواده رفت و آمد داشته و آنها را از نزدیک می شناخته است. فرنگیس نیک بین می گوید که بالاخره وقتی موفق به ملاقات با بریا می شود او خودش را به ناآشنایی می زند و می گوید: "این پرونده ی آن ایرانی خائنی است که بازداشت شده است. شما ایرانی ها یادتان رفته که پادشاه تان آغامحمد خان قاجار چقدر از گرجی ها را هنگام اشغال گرجستان کشت... از شما ایرانی ها کمونیست در نمی آید...". خانم فرنگیس به او می گوید "آغا محمدخان قاجار چه ربطی به شوهر من دارد؟". به خانم می گویند که بعدا خبرتان می کنیم تا اینکه یک سال بعد برای او نامه می فرستند که شوهرش را اعدام کرده اند. نیک بین ها باید 140 سال بعد تاوان جنایات آغا محمد خان را در حق مردم گرجستان می دادند!

نمونه ی دوم: مرتضی علوی که از انقلابیون ایرانی زمان رضا شاه و در آلمان دوست و همکار دکتر ارانی بود. با روی کار آمدن هیتلر، علوی که نمی توانسته به ایران بیاید به شوروی می رود (1933). در همان سال ها در شوروی دستگیر و زندانی می شود و به اردوگاه های کار اجباری فرستاده می شود تا سال 1941 که او را اعدام می کنند. خانم نجمی علوی (خودش از نسل بعدی مهاجران به شوروی!) 10 سال تلاش می کند تا بالاخره نامه ی بیگناهی مرتضی علوی را دریافت می کند (16 سال پس از اعدام او).

نمونه ی سوم: احسان الله خان دوستدار (عموی نویسنده ی معروف آرامش دوستدار) که از رهبران جنبش جنگل و از دوستان میرزا کوچک خان جنگلی بود. پس از شکست جنبش جنگل به شوروی پناهنده می شود. رضا شاه حتی کسانی را می فرستد تا او را راضی به بازگشت به ایران کنند ولی او قبول نمی کند. احسان الله خان در سال 1937 به زندان شوروی می افتد و دو سال بعد تیرباران می شود. احسان الله خان را هر شب برای بازجویی می برده اند و با بدن کوفته به سلول اش می آورده اند. اصرار بازجویان به زندانیان ایرانی، اعتراف به جاسوسی برای انگلستان بوده است. بسیاری از ایرانی ها (از جمله احسان الله خان) زیر شکنجه مجبور به اعتراف می شده اند و همین اعترافات دلیلی می شده برای اعدام آنها. همه ی اینها در کشوری که ادعای آزادی و عدالت را برای انسان ها داشته است!

نمونه ی چهارم: ناصر زربخت که خودش از زندانیان و قربانیان نسل دوم است در خاطرات اش می نویسد که وقتی از زندان خلاصی پیدا می کنند و به شهر دوشنبه در تاجیکستان فرستاده می شوند، تعداد زیادی از ایرانی های سالخورده در آن شهر زندگی می کرده اند که در اثر سختی های زندان در سیبری دچار بیماری و تنگی نفس بوده اند. تازه خود اینها از وجود صدها زندانی ایرانی در زندان های سیبری می گفته اند که یا اعدام شده و یا در زیر سختی های ارودگاه جان داده بودند.

دوستان پست بعدی را هم می گذاریم برای نسل دوم قربانیان.

نوشته شده توسط پویا در 10:15 AM

February 08, 2009
پیروزی، مجموعه ی کارهای کوچک من و تو است

کمتر اتفاق افتاده است که فاصله ی میان نوشتن پست های وبلاگ ام اینقدر طول بکشد. اعتراف می کنم که علاوه بر مشغله های کاری – چه کار علمی خودم و چه کارهایی که باید سریعا برای کمپین 1 میلیون امضا انجام می شد – به نوعی سبک و سنگین کردن مطالبی که می خواهم در اینجا بنویسم دچار شده ام. از آن نوع سبک و سنگین هایی که از خودت می پرسی "آخر این چیزی که می خواهی بنویسی به چه درد کسی می خورد؟". وبلاگ برای من پیش از همه چیز پاسخی بوده برای نیاز به نوشتن. نوشتن از دغدغه های فکری و تا حدودی روحی. نخواسته ام مقاله نویس باشم، گرچه خیلی از مطالب این وبلاگ خواه ناخواه مقاله هایی کوتاه اند. بعضی با چند اشاره ی کوچک به مطلبی و بعضی عمیق تر. اما بهرحال هدف ام نوشتن مقاله نبوده گرچه گاهی به ضرورت باز کردن بیشتر مطلب، مقاله ای از آب درآمده است. اینها را که نوشتم معیارهای من برای چیزی که "وبلاگ" اسم می گذاریم نیست. این ها معیارهای "وبلاگ پویا" بوده است.
باید تلاش کنم این معیارها را حفظ کنم. به نظرم سخت گیری باید برای درست نوشتن و خوب نوشتن باشد، نه اینکه دلیل دست و پاگیری شود برای ننوشتن. این وسواس دست و پاگیر را باید کنارگذاشت.

اما از مشغله های کاری: یکی اینکه مجبور بوده ام دو سفر کاری پشت سر هم داشته باشم. از نتیجه ی حرفه ای سفرها بخصوص دومی راضی ام.
در سفر دوم ام در پاریس دیداری داشتیم – همسرم نتوانست در برابر وسوسه ی دیدار دوباره ی پاریس زیبا مقاومت کند و همراه من شد - با شهلا شفیق نویسنده و فعال سیاسی و فعال حقوق زنان. یک ملاقات دوستانه نه با طرح و برنامه و برای بحث. بقول خود شهلا دیدار آدم های هم-قبیله یا بقول زنده یاد به آذین "جان های شیفته" با دغدغه هایی مثل هم. شهلا شفیق برای معرفی کمپین 1 میلیون امضا به بنیاد سیمون دوبووار در پاریس خیلی زحمت کشید. همین شناختن کمپین بود که توانست جایزه ی امسال هیئت داوران این بنیاد را به کمپین اختصاص بدهند.
شهلا کتاب داستان های کوتاه اش را به نام "سوگ" هدیه داد. هدیه ای با ارزش بخاطر داستان های گیرا و زیبا، بدون کلیشه های ادبی. بیشتر از این چیزی نمی نویسم چون من بیشتر یک علاقمند به ادبیات هستم و نه یک منتقد ادبی. فقط می دانم که چیزی در این داستان ها برای من تازه و بدیع بود. فکر می کنم بیشتر از هر چیز نگاه خود شهلا به زندگی و همان «سوگ».

سهم من هم از این کار جمعی، تهیه ی یک فلش برای معرفی کمپین بود که در مراسم نشان داده شد. و همنیطور ساختن یک فلش دیگر برای نشان دادن عکس های مراسم پاریس. به همت دوستان سایت «تغییر برای برابری»، فلش عکس های مراسم در این آدرس گذاشته شده که می توانید تماشا کنید. این فلش یک موسیقی زیبا هم از ادیت پیاف خواننده ی مشهور فرانسوی دارد و برای همین بلندگوهای کامپیوتر را روشن کنید.

در گیر ودار همین روزها بود که خبر رسید عالیه اقدام دوست، فعال جنبش زنان و کمپین 1 میلیون امضا، به جرم شرکت در تظاهرات 22 خرداد 1385 در میدان هفت تیر به سه سال زندان قطعی محکوم شده است. سهم کوچک من در فعالیت برای آزادی او ساختن یک لوگو بود برای اینکه فراموش نکنیم انسانی در بند است و یادمان بماند از آنچه از دستمان برای او بر می آید دریغ نکنیم. هر کار کوچکی ارزش دارد. کارهای بزرگ بر آیند و مجموعه ی همین کارهای کوچک من و تو هستند. یادمان باشد قرار نیست نادر یا پهلوانی ظهور کند.
سایت «تا آزادی عالیه اقدام دوست» در اینجاست.

می دانم در پست قبلی قول داده بودم درباره ی مهاجرت چندباره ی ایرانیان به شوروی بنویسم و کتابی که به تازگی در مورد آن خوانده ام. اما فکر کردم این توضیحات کوچک را به دوستان این وبلاگ بدهکارم. این مطلب بماند برای پست بعدی.

نوشته شده توسط پویا در 02:03 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661