« February 2009 | Main | April 2009 »
March 29, 2009
باخت تیم ملی، برکناری علی دائی - روابط مافیایی و نوشداروی پس از مرگ سهراب

مشکلات ساختاری و فرهنگی مان را مثل استخوان لای زخم نگاه می داریم تا با کوچکترین حرکتی دوباره خراشی دیگر بر ما بیاندازند.
امروز، پس از چند بازی خسته کننده و غیر حرفه ای تیم ملی و بالاخره شکست مهم از عربستان، هیچ چیزی راحت تر از این نیست که مربی تیم یعنی علی دائی را از کار برکنار کنیم. علی دائی که بویژه در این سالهای آخر به چشم یکی از سمبل های مافیای اقتصادی و ورزشی به او نگاه کرده ام. مسئولین فدراسیون با قیافه ی حق بجانب روی صفحه ی تلویزیون اعلام می کنند که "بله بخاطر نتایج تیم ملی ما به این نتیجه رسیدیم که آقای دائی تجربه ی کافی را نداشته است و برای همین از کار برکنارش کردیم".

اما هیچکس از این مسئولان نمی پرسد، و خودشان هم آنقدر وجدان کاری ندارند، که بگویند چه روش و مکانیسمی برای انتخاب علی دائی به مربی گری تیم ملی بکار گرفته شد؟ علی دائی که تا آخرین شب، اصلا جزو کاندیداهای سرمربی گری تیم ملی نبود چطور یکباره بعنوان سرمربی تیم ملی اعلام شد؟ چه روابطی و چه بده بستان هایی پشت پرده انجام گرفت که برنده ی رقابت، آقای علی دائی شد که اصلا شایستگی کاندیدایی مربی گری را هم نداشت و اسم اش هم اصلا در میان کاندیداها نبود.

آن انتخاب مافیایی و غیرشفاف علی دائی را همین مسئولین انجام دادند که امروز او را از کنار برکنار می کنند. مگر موقع انتخاب فدراسیون معلوم نبود که تجربه ی علی دائی بعنوان یک فوتبالیست برای رهبری تیم ملی کافی نیست؟ اصولا مگر می توان کسی را بدون اینکه پرونده اش در کنار پرونده های دیگر کاندیداها بررسی شود، از صندوق رای بیرون آورد؟
فکر می کنم در کمترین جایی در دنیا، بازیکنان تیم ملی با لباس و ساک کارخانه ای به زمین می روند که صاحب آن کارخانه، خود مربی تیم ملی است! این همه یک نمونه ی دیگر.

برای من کارنامه ی علی دائی مهم نیست. مهم این نیست که باید این یا آن بازیکن را می آورده است یا نه. مهم نیست که علی کریمی آمد یا نیامد. برای من مهم این است که چه ساختارهای مافیایی و رانت خواری هستند که علی دائی ها در آن بوجود می آیند و اینقدر رشد می کنند؟ حالا اگر تیم ملی پیروز می شد و به جام جهانی هم می رفت ما دیگر خیال مان راحت بود که تصمیم درست را گرفته ایم و آقای دائی را با رابطه های غیرشفاف آورده ایم و در جای مربی گری تیم ملی نشانده ایم؟

همه ی اینها مهم نیستند بخاطر اینکه تا این روابط مافیایی و رانت خواری هست، مشکلات ما هم بر جا هستند. حالا این تیم ملی است و کار و نتیجه اش خیلی شفاف جلوی چشم مردم است. باید دید این روابط رانت خواری، این مدیریت های اشتباه و غیرحرفه ای در آنجاهایی که زیاد جلوی چشم مردم نیستند چه ها می کند، چه سرمایه های ملی بر باد می رود؟

امروز علی دائی را بر داریم. اما تا وقتی که ساختارهای ما و فرهنگ ما اجازه ی رشد رانت خواران را می دهد این ها مثل همان استخوان لای زخم بر جا می ماند. فرهنگ ما هم مشکل دارد. وگرنه واقعا چه مقاومت فرهنگی در مورد این روش نادرست انتصاب مربی تیم ملی انجام شد؟

من می خواهم لااقل از خودم سوال کنم، پیش از باخت تیم ملی چند نفر از میان آن صد هزار نفر آدم در ورزشگاه و آن چند میلیون بیننده ی تلویزیونی از خودشان سوال کردند که این مدیریت تیم ملی چطور و از کجا روی آن نیمکت کنار زمین نشسته است؟
فقط وقتی که تیم ما باخت یادمان افتاد که علی دائی شایستگی مدیریت را ندارد؟
چرا ما همیشه سهم مان نوشداروی پس از مرگ سهراب است؟

نوشته شده توسط پویا در 07:36 PM

March 27, 2009
دستگیری فعالان جنبش زنان - تفاوت فرهنگ کمپین 1 میلیون امضا با فرهنگ آقایان


دو سه روزی بود که مطلبی را برای نوشتن در اینجا در ذهن خودم می پروراندم. اما وقتی که خبر دستگیری چند نفر (12 نفر) از فعالان جنبش زنان را خواندم دیدم نمی توانم به جز آن درباره ی چیز دیگری بنویسم. با اینکه وبلاگ من یک وبلاگ خبری نیست و شما دوستان حتما در جاهای دیگر این را خوانده اید.

دوستان فعال جنبش زنان می خواسته اند به دید و بازدید نوروزی خانواده ی زهرا بنی یعقوب بروند. همان خانم دکتر جوانی را که به اتهام واهی به ستاد امر به معروف و نهی از منکر بردند و پس از 48 ساعت جسدش را تحویل خانواده دادند. دوستان را که زیر پل سیدخندان جمع می شدند تا دسته جمعی راهی شوند، دستگیر کرده اند و برای زهر چشم گرفتن از آنها و دیگران یکراست به زندان اوین فرستاده اند.

چه کسی واجب تر و مهم تر از خانواده ی بنی یعقوب است برای دیداری و درد دلی از طرف آدم هایی که احترام به حقوق آدم ها دغدغه ی اصلی شان است؟ خانواده ای که فرزندشان را کشته اند، قاتل هم رسما تحت حمایت حکومت است و تازه حق هم نداری اعتراضی کنی. اگر همه ی اینها بیدادگری نیست، پس اسمش چیست؟

بجز خانواده ی بنی یعقوب که بی گمان محدودیت های زیادی برای شان گذاشته اند، این بگیر و ببندها برای فشار آوردن روی جنبش زنان است. نسل جدید جنبش زنان ما و بخصوص کمپین 1 میلیون امضا دو ویژگی دارند که با سیاست و فرهنگ حکومت آقایان نمی خواند:
یکی مستقل بودن از دستگاه قدرت و جناح های رنگارنگ آن است و دیگری ارتباط مستقیم با مردم، رو در رو. هیچکدام از این دو ویژگی با فرهنگ حاکم بر حکومت ما خوانایی ندارد. مسئله اصلا بر سر براندازی نیست، چه نرم و چه زمختش.

حکومت آقایان آدم مستقل را تحمل نمی کند. آقایان، سرسپرده می خواهند، مرید می خواهند، آدم هایی با دست های دراز شده برای گدایی مال و مقام. حرفی هم اگر داری باید اول به جمع خودی ها وارد بشوی. اول باید داخل روابط آقایی و فرمانبری بشوی. این فرهنگ به کلی با فرهنگ کمپین 1 میلیون امضا فرق دارد. کمپین 1 میلیون امضا نمی خواهد محفل مریدان و سرسپرده هایی باشد که حقوق انسان را هر جا که منافع قدرت اقتضا کرد زیر پا بگذارد: حتی زیر نام اصلاح طلبی. اصلاح طلبان واقعی همین فعالان جنبش مدنی و از جمله و بویژه جنبش زنان هستند که با شفافیت و صراحت موارد تبعیض را آشکار می کنند و خواهان تغییرش هستند.

حکومت آقایان ارتباط فعالان جنبش مدنی با مردم را هم تحمل نمی کند. این همه تبلیغات رنگارنگ و پر خرج حکومتی، این همه سوء استفاده از باورهای مذهبی مردم برای جا انداختن تبعیض و نابرابری، همه ی این تبلیغات رنگی ندارند وقتی که در میان مردم بحث و گفتگویی باشد، وقتی که مردم درباره ی حقوق شان حرف بزنند و فکر کنند. در نظر آقایان مردم باید توده ی بی شکلی باشند که گوش و چشم شان به صدا و سیما و دستگاه های تبلیغاتی دوخته شده. همه حرف های کلیشه ای بزنند و کلیشه ای فکر کنند. همه مثل هم.

با این دستگیری ها، فرهنگ آدم هایی که مدرن فکر می کنند و نمی خواهند تن به پدرسالاری و مریدبازی سنتی بدهند عوض نخواهد شد. فرهنگ این کمپین عوض نخواهد شد.

نوشته شده توسط پویا در 06:33 PM

March 18, 2009
نوروز و بهار مبارکتان باشد


دوستان عزیزم، و همه ی خوانندگان نوشته های این وبلاگ!
نوروز همین سر کوچه مان رسیده است. بهار و نوروز باستانی این سرزمین بر همه ی ما مبارک باد!

برای یک مهاجر ایرانی، هفته ی پیش از نوروز و روزهای پس از آن، روزهای سر بر آوردن خاطره ها و دلتنگی هاست: آن لباس نو کودکی، آن سفره ی هفت سین پهن شده در اتاق، آن بوی اسکناس نو 2 تومانی، آن سفر کوتاه اما پر خاطره ی نوجوانی ... آن اولین نوروز مهاجرت و اتاقک تنگ و جمع دوستانی که بیشترشان امروز به یک یاد تبدیل شده اند ...

از نوستالژی یک مهاجر که بگذریم، دوستان، نوروز شادی داشته باشید، در کنار خانواده در کنار دوست، در کنار هر عزیزی که دوست اش می دارید.

در همین روزها مشغول امضا کردن متنی هستیم برای به یاد داشتن زندانیان سیاسی در بند. و در یادمان باشد زندانیان سیاسی که نه در بند، که در خاوران و یا در این یا آن شکنجه گاه یا گورستان دسته جمعی به تاریخ پیوسته اند.
به امید روزی که نه زندان باشد و نه تبعیض.

شاد باشیم، اما بی تفاوت نه!
به امید سالی پربارتر و پر امید تر برای همه مان.

نوشته شده توسط پویا در 06:55 PM

March 17, 2009
"اصلاحات"

مصطفی فرزانه، شاگرد قدیمی صادق هدایت، در نوشته ای به مناسبت درگذشت یاران اش فریدون هویدا و فرخ غفاری می گوید:
"سرنوشت این دو دوست که سوگوارشان هستم استثنائی نیست. مگر نه آنکه روشنفکران چپ گرا، میهن دوستان پرشور و خوش نیتان صادق به پیشواز انقلاب رفتند تا از "داخل رژیم انقلابی" دست به اصلاحات دموکراتیک بزنند؟ غافل از اینکه با قدرت نمی توان شوخی کرد. قدرت یا فرد را می بلعد و یا از او بازیچه می سازد. زیرا قدرت فقط به خدمه نیازمند است و با خدمه مثل سگ رفتار می کند؛ یک استخوان جلوش پرتاب می کند و بعد موچ می کشد که به هر سازش برقصد. بیچاره آنهایی که در کنج خود نقش می زنند و از نقش خود شادانند. و خوشبخت رجاله هایی که جز جیب پر کردن هدف دیگری ندارند، چونکه روحشان را از پیش به ابلیس فروخته اند. آری، در آن جایی که قدرت کور حکمفرماست جز اینکه در زباله دانی آلوده شد راهی نیست".

نوشته شده توسط پویا در 11:59 AM

March 13, 2009
"طالبان میانه رو"- موجودی خودساخته. سرنوشت مردم افغان چه می شود؟

این روزها یک عبارت تازه را بیشتر وبیشتر در رسانه های غربی می خوانیم و می شنویم: "طالبان میا نه رو" (Moderate Taliban). در این رسانه های غربی و بخصوص رسانه های آمریکایی همه از این جناح به اصطلاح میانه رو در طالبان افغانستان حرف می زنند. و اینکه غربی ها و حکومت افغانستان باید با این موجود تازه، که مثل اینکه همین چند هفته ای است ظهور کرده، مذاکره کنند. بر سر زبان انداختن این موجودی که معلوم هم نیست وجود داشته باشد یک حربه ی تبلیغاتی است برای آماده کردن افکار عمومی برای بیرون رفتن از افغانستان و سپردن آنجا به دست به اصطلاح "خود افغان ها"؟

سیاست آمریکا و کشورهای غربی در افغانستان از همان اول ماجرا یعنی سقوط طالبان بسیار اشتباه بود و تقریبا می شود گفت محکوم به شکست. تکیه گاه اصلی نیروهای غربی در افغانستان، سرداران جنگی تبهکار و فاسدی بودند که هم دستشان به خون مردم افغان آغشته است و هم خودشان تا بالاترین درجه به فساد مالی و اخلاقی آلوده بوده اند. بعد از خروج ارتش شوروی و سقوط حکومت دست نشانده شان، افغانستان و بخصوص کابل مثل گوشت قربانی میان این سرداران جنگی دست بدست می شد و در هر دست بدست شدنی صدها و هزارها افغانی کشته و آواره می شدند و خرابی ها و ناامنی ها بیشتر می شد. بسیاری از این سرداران مستقیم یا غیر مستقیم مسئول قتل و تجاوز به مردم افغان بوده و هستند. از طرف دیگر خود این سرداران از صاحبان اصلی مزارع کشت خشخاش و تولید تریاک بوده اند. قاچاق و گرفتن عوارض راهداری از جمله درآمدهای دیگرشان است.

نیروهای مردمی افغان و حتی سازمان های غیردولتی غربی که از سال ها پیش در افغانستان مشغول کار بوده اند بارها به کشورهای غربی هشدار داده اند که سپردن قدرت به این سرداران جنگی جز هرج و مرج و بی برنامگی و فساد دولتی چیزی به بار نمی آورد. حضور این سرداران و عوامل شان در قدرت فقط باعث می شود تا دلارهایی که برای بازسازی به افغانستان سرازیر می شود جیب این عوامل فساد مالی را پر کند. هر کدام این سرداران در مناطق خودشان – مثلا ژنرال دوستم در مناطق ازبک نشین شمال – از این دلارها و درآمدهای دیگر برای حفظ نفوذشان استفاده کرده اند و می کنند.
برای همین است که طرح های عمرانی در افغانستان به جایی نرسیده است و در مناطق بیرون کابل مردم حتی امنیت جانی هم ندارند چه برسد به اینکه روزگارشان از گذشته کمی هم بهتر بشود و لااقل امیدی به آینده پیدا کنند.

همین قدرت محلی این سرداران جنگی بود که کشورهای غربی را به این نتیجه ی ساده انگارانه رساند که گویا شرکت دادن این ها در قدرت می تواند باعث جلب حمایت مردم افغانستان از حکومت جدید بشود. تجربه خیلی زود نشان داد که مردم معمولی افغانستان خیلی زود اطمینان شان را از حکومتی که این سرداران در آن وزیر و فرمانده باشند از دست می دهند.
در بسیاری از شوراهای شهری – مثل شورای شهر هرات- نیروهای مستقل را که اتفاقا پشتیبانی و اطمینان مردم را هم داشتند به زور بیرون کردند و هزاران مشکل جانی و مالی برای شان بوجود آوردند.

حالا که معلوم شده سیاست های ساده انگارانه و اشتباهات چند سال گذشته دیگر نتیجه نمی دهد، به این فکر افتاده اند که موجود عجیب و غریبی به نام "طالبان میانه رو" درست کنند و در عمل با طالبان به مذاکره بنشینند. امتیازاتی بدهند و بالاخره بتوانند نیروهای شان را به بهانه ی به اصطلاح توافق از افغانستان بیرون ببرند.

دادن امتیاز به طالبان، درست مانند دادن امتیاز به سرداران و جنایتکاران دیروز، فقط به ضرر مردم افغان تمام می شود. شاید پیش از همه زنان افغانستان باشند که باید تاوان امتیاز دادن به این "طالبان میانه رو" را بدهند. جامعه ی مدنی افغانستان هم در این چند سال پس از طالبان، بخصوص در مناطق بیرون از کابل، از طرف وابستگان سرداران و نیروهای سنتی زیر فشار بوده است و معلوم نیست توانایی آن را داشته باشد که بتواند تاثیر مثبتی به نفع مردم روی این نقشه های بین المللی داشته باشد.

به نظرم جالب توجه است که این پدیده ی "طالبان میانه رو" را در رسانه های غربی دنبال کنیم که چطور افکار عمومی دنیا را برای راه حل های ساده انگارانه و خطرناک آماده می کنند.
آن که من بیشتر از همه برایش نگرانم مردم افغان هستند و سرنوشت شان که این روزها پشت درهای بسته رقم می خورد.

نوشته شده توسط پویا در 10:33 PM

March 07, 2009
8 مارس روز جهانی زن مبارک باد! - از تجربه ها درس بگیریم


فردا یکشنبه 8 مارس است. روز جهانی زن. اول از همه یک تبریک صمیمانه به جنبش زنان کشورمان و همه ی فعالان این جنبش از زن و مرد.

سال هاست به این باور رسیده ام که حقوق زنان و برابری جنسیتی زن و مرد را نمی توان موکول به تحقق شعارهای بزرگ و کلی سیاسی به اصطلاح تاریخ ساز کرد. پایان دادن به ستم مضاعف بر زنان و تلاش و مبارزه برای آن، خودش بخش بزرگی از آرمان عدالت خواهی و انسان محور است. این اشتباهی بود که اکثریت روشنفکران و نیروهای سیاسی ما در ابتدای پیروز انقلاب کردند.

با اینکه سرکوب و ایجاد محدودیت ها و به حاشیه راندن، از زنان جامعه شروع شد اما همه اینقدر درگیر شعارها و هدف های کلی خودشان بودند که از دست رفتن ذره ذره ی حقوق مدنی مردم و در درجه ی اول زنان را نمی دیدند. یکی، حقوق زنان را موکول به برقراری سوسیالیسم می کرد، دیگری به پیروزی مبارزه ی ضد امپریالیستی. و بازنده ی اصلی زنان جامعه بودند که حقوق مدنی و اجتماعی شان مرتبا محدود می شد. مریم فیروز زن فمینیست و فعال قدیمی، اما اسیر همان سیاست های کلان حزبی، می گفت "من برای پیروزی انقلاب حاضرم روسری هم به سر کنم". و کسی نبود که اندیشه کند پس از حجاب اجباری زنان باید منتظر چه بود؟ پس از ملغی شدن قانون حمایت خانواده باید منتظر چه بود؟ و اینکه اگر حقوق نیمی از اجتماع نادیده گرفته شود، اصلا معنای پیروزی انقلاب چه خواهد بود؟
از این تجربه ها درس بگیریم تا خودمان تکرار کننده ی آنها نباشیم.

و یک نکته ی دیگر:
حضور ما مردان در جنبش برابری زنان لازم است. اما فراموش نکنیم که جامعه ی مردسالار معیارها و کدهای "مردانگی" را از پیش برای ما تعیین کرده است. در یک جامعه ی مردسالار، تو وقتی یک "مرد واقعی" هستی که در آن چارچوب های از پیش تعیین شده فکر و عمل کنی. در جامعه ی ما خواست برابری جنسیتی ، مغایر با آن معیارهای مردانگی ست. در کشور ما حضور در جنبش زنان، برای مردان، ایستادن در برابر جریان خشونت و تعصب جنسیتی است. بدون شک حضور آگاهانه ی هر چه بیشتر مردان ایرانی در جنبش زنان خواه ناخواه موجب تعریف دوباره ی معیارهای مردانگی و جنسیتی می شود.

نوشته شده توسط پویا در 07:25 PM

March 03, 2009
دموکراسی و حق برابر - «خاتمی نامه» از ادعا تا عمل

کمتر چیزی مثل شعار دموکراسی، زیبا و موجب کسب وجهه است. اما کمتر چیزی هم مثل دموکراسی، عمل کردن به آن اینقدر دشوار است. عمل دموکراتیک یعنی حق داشتن امکان برابر، عمل دموکراتیک یعنی غلبه بر روابط شخصی و شناختن حق برابر برای همه. عمل دموکراتیک لزوما از کارها و شعارهای خیلی بزرگ و تاریخ ساز شروع نمی شود، از همین کارهای کوچک و روابط معمولی شروع می شود.

دلیل این چند جمله ی بالا باز شدن صفحه ای است برای انتشار نظرات وبلاگ نویس ها درباره ی موضوع انتخاباتی که در پیش است. صفحه ی «خاتمی نامه». صفحه ای که ابتدا به ابتکار شخصی باز شده ولی از آنجا که دعوت همگانی برای فرستادن مطالب کرده است دیگر به صحنه ی ابراز نظر عمومی تبدیل شده است. انتظار طبیعی این بود که مطالب به ترتیب تاریخ ارسال به آن صفحه منتشر شوند. صرف نظر از اینکه مطلب ها در چه موضعی هستند و از آن مهم تر صرف نظر از اینکه مطالب توسط چه کسانی فرستاده شده اند.

یک نگاه کوتاه به صفحه ی «خاتمی نامه» و مقایسه ی تاریخ انتشار مطلب یک نویسنده در وبلاگ اش با تاریخ انتشار آن در صفحه ی عمومی «خاتمی نامه» نشان می دهد که بعضی از مطالب تقریبا همزمان با وبلاگ اصلی در این صفحه هم آمده اند در حالیکه مطالب نویسنده های دیگر یا با تاخیر منتشر می شوند و یا مانند مطلب من که تاریخ انتشارش حدود 9 روز است هنوز در آن صفحه قرار نگرفته اند. فکر نمی کنم دلیل مسئول آن صفحه برای باصطلاح دست تنها بودن و مشغولیت های دیگر رابطه ای با این ناهمزمانی ها داشته باشد.

شکی نیست که اگر «خاتمی نامه» دعوت همگانی برای انتشار مطالب انتخابات نکرده بود، من هم چنین اشاره ای را در وبلاگ ام نمی کردم. اما دعوت همگانی به انتشارات نظرات مختلف درباره ی یک موضوع، برای دعوت کننده مسئولیت به همراه می آورد، مسئولیتی که اولین آن شناسایی و احترام به حق برابر آدم هاست و پرهیز از توجه کردن ها و روی در بایستی های "رفیقانه". تمرین ادعاهای بزرگ از همین قدم های کوچک من و تو شروع می شود.

نوشته شده توسط پویا در 07:06 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661