|
|
|
« March 2009 |
Main
| May 2009 »
April 26, 2009
از نوشته ی یک سفر به سفری درونی!
دوستان عزیزم! اگر می بینید که این چند هفته پست های وبلاگم دیر به دیر تازه می شوند بخاطر نداشتن حرف و مطلب نیست. بخاطر بی توجهی هم نیست. البته این سفرها همیشه و فقط کار و خستگی نیست. همین سفرها امکانی فراهم آورده که در بعضی شهرها دوستانی را که از طریق همین وبلاگ و اینترنت با هم آشنا شده ایم ملاقات کنم. همین چند ماه پیش بود که شهلا شفیق عزیز را در پاریس دیدم. ماه آینده هم یکی دیگر از دوستان خوب را خواهم دید. بعضی از این دوستی های فضای مجازی ارزش این را دارند که پا به دنیای واقعی انسان با انسان هم بگذارند. و من از این دوستی ها کم نداشته ام. در این سفر آخری به لندن فرصتی شد تا ساعت های تنهایی را در هتل با کتاب «زبان سرخ» مصطفی فرزانه پر کنم. برای بار دوم. «زبان سرخ» چاپ خارج است: انتشارات باران در سوئد. کتابی که مجموعه ای از یادداشت های مصطفی فرزانه در طول سالیانی دراز است. از نوشته های نشریه ی سخن در سال های 1340 تا یادداشت های اش در نشریات فارسی خارج از کشور پس از انقلاب. فرزانه غیر از خاطراتی از صادق هدایت به کسانی دیگر مثل فریدون هویدا و نوشته ها و زندگی او هم پرداخته است. این برای من خیلی جالب بود چرا که او از نسلی می گوید که امثال من کمتر با نوشته ها و افکار آنها آشنا هستیم. مثلا کتاب فریدون هویدا به نام «قرنطینه» که هیچوقت فرصتی دست نداده که ترجمه ی فارسی آن را بخوانیم. فرزانه آن را معرفی کرده است. تکه های حتی با ارزش مان را باید در سوراخ سنبه های فرهنگی مان جستجو کنیم. آنهم بی چراغ و کورمال کورمال. دوستی برایم نوشت که آن ترجمه حتی زمان نخست وزیری امیر عباس هویدا، برادر فریدون، هم توقیف شد. حالا هم معلوم نیست کجا پیدا شود؟ چرا «قرنطینه»؟ چرا علاقمند شدم که این کتاب را بخوانم؟ مسئله ی من فقط خواندن یک رمان خوب با ساختاری قوی نیست. یک نیاز فردی هم در این میان هست. طبق نوشته ی فرزانه، کتاب درباره ی زندگی درونی یک مهاجر مصری – سامی سالم – در فرانسه است. فرزانه می گوید: "سامی سالم توانسته تحصیلات کافی بکند، سفر بکند و در جرگه ی پولدارها راه داشته باشد... او در نتیجه ی جنگ الجزایر ملتفت شده است که پیش از هر چیز او نمی تواند خودش را به اروپا بچسباند: عرب است، در مصر متولد شده، و در بیروت بار آمده است. و فقط به همین علل از یک طرف اروپائیان او را از خودشان نمی دانند و از طرف دیگر او نمی تواند گذشته ی خودش و در نتیجه رابطه ی اساسی اش را با دنیای مشرق زمین فراموش بکند. لیکن به علت همین زندگی احساس می کند که اهل مشرق هم نیست. دوستان بچگی و بزرگی اش فرنگی بوده اند. هر چند زبان مادریش عربیست، زبان تحصیلش فرانسه بوده است و از دریچه ی این زبان بوده که با افکار رایج در جهان آشنا شده است. بنابراین، درام شخصی او، قبل از هر چیز موضوع ریشه نداشتنش است. مردیست آواره: از شرق رانده و از غرب مانده". و سامی سالم در «قرنطینه» ی فریدون هویدا به مسائل کشورهای عقب افتاده می اندیشد، اما از درون احساسات اش. شاید این کم و بیش وصف حال بسیاری از همنسلان من که در سال های خیلی جوانی به مهاجرت کشیده شده اند هم باشد (البته اگر لااقل برای من آن پولداری اش را به کناری بگذاریم). هیچ داستان زندگی دو انسان شبیه هم نیست. اما بعضی زندگی ها تجربه های مشترکی را از سر گذرانده اند که می شود از یک نسل مشترک، از یک روح مشترک حرف زد. از یک هم قبیلگی فرهنگی. این هم قبیلگی فرهنگی را هم از شهلا شفیق وام گرفته ام. مسئله، مسئله ی هویت هاست. نه یک هویت دست نخورده و ایستای شرقی وجود دارد و نه یک هویت دست نخورده و ایستای غربی. همیشه این هویت ها در جاهایی از آگاهی آدمی، در جایی از روان آدمی، خیلی وقت ها ناخودآگاه، در هم می آمیزند. و وقتی که در بطن و متن مهاجرت، در متن این آمیزش - آنهم از نوجوانی و جوانی - زندگی کنی، از این سوال های مشوش کننده همیشه در ذهن ات می ماند که "من کیستم؟" و برای جستجوی جواب وقتی به درون خودت می روی فقط آب های مه آلود و خروشانی است که همه در هم می آمیزند. و حاصل آمیزش آنها این روح پیچیده و نگرانی است که همیشه همان پرسش را پیش رویت می گذارد. فکر کرده بودم که چیزهای دیگری هم از این سفر بنویسم. اما خاطره ی سفر هفته ی گذشته تبدیل شد به یک سفر درونی! نوشته شده توسط پویا در 09:32 PM April 17, 2009اصلاح طلبی و تحول طلبی را خودمان تعریف کنیم - گفتمان مطالبه محور نه فرد محور
همین یکی دو ماه پیش در اوج کاندیدا شدن خاتمی و کارزار انتخاباتی دوستان وبلاگ نویس و روزنامه نویس برای او بود که نوشتم به نظر من حکایت خاتمی و اکثریت هوادارانش، حکایت "هر کسی از ظن خود شد یار من است". چرا که خاتمی حتی نگفته بود که برنامه اش چیست و چه می خواهد بکند. حکایت حضور میرحسین موسوی اما به نظر من نشانه ی بحران ِ شناختی جامعه ی ما از آن چیزی است که اسمش را "اصلاحات" گذاشته. ما هنوز، از هشت سال دوران حکومت خاتمی و چهار سال دوران مجلس یکدست ششم، تجربه نگرفته ایم که تا به تعریف روشنی از اصلاحات نرسیم، هیچوقت نمی دانیم که چه می خواهیم و چطور می خواهیم به آن برسیم. از طرف دیگر وقتی اصلاحات تعریف نشود، هر کسی به صرف موافق نبودن با این یا آن سیاست رسمی حکومت می تواند ادعا کند که اصلاح طلب است. یا گروه های سیاسی حکومتی می توانند هر از گاهی کسی را به عنوان اصلاح طلب و به اصطلاح "مرد میدان" به ما قالب کنند. آقای موسوی می گوید "من هم اصلاح طلب هستم و هم اصول گرا". آقای موسوی می تواند این ادعا را داشته باشد چون در فرهنگ سیاسی جامعه ی ما مرز میان اصلاح طلب و تحول طلب با محافظه کار آنچنان مشخص نیست. آقای خاتمی پیش از این و در پوشش های زبانی و آقای موسوی خیلی واضح و روشن گفته اند که هدف شان بازگشت به ارزش ها و اندیشه های اول انقلاب، دوران آقای خمینی است. آقای خاتمی محتاطانه تر می گفت چون آن حرف ها در برابر شور اجتماعی مردم برای تحول، خریداری نداشت. آقای موسوی روشن می گوید چون آن شور اجتماعی مردمی دیگر وجود ندارد و این حرف ها امروزه بیشتر برای جلب نظر رهبر و نزدیکان اش است. گذشته ی سیاسی آقای موسوی به جای خود، که دوران نخست وزیری ایشان دوران پر درد و پر هزینه ای برای کشور ما بود. دوران سرکوب دگر اندیشان و نهادینه کردن اختناق و سکوت، دوران ادامه ی جنگ برای 6 سال و دوران قدرت گرفتن آقایان و آقازاده ها در پشت جبهه ها. با اینکه آقای موسوی 20 سالی است مسئولیت مستقیم نداشته اما همیشه در بالاترین رده های مشورتی مثل مجلس تشخیص مصلحت نشسته و بحث کرده و رای داده و خلاصه اینطور هم نبوده که ایشان مغضوب در گوشه ی عزلت نشسته باشد. گرچه طرفداران اش می خواهند اینطور وانمود کنند. می خواهم از بحث بر سر افراد جداگانه بیرون بیایم. تعریف و معیار مشخصی هم که برای اصلاحات ارائه نکرده اند تا ببینیم عیار حرف مدعیان اصلاح طلبی و مردم سالاری چقدر است. اما در این هفته های آخر تلاشی شده از طرف افراد جامعه ی مدنی کشورمان به صورت فراخوان یا اعلامیه ای با نام «انتخابات و گفتمان (مطالبهمحور)». به نظر من این تلاش نو و با ارزشی است. حالا که اصلاح طلبی بیشتر وسیله ای شده برای مطرح کردن این و آن و جلب نظر مردم، بی آنکه برای مردم بگویند که این اصلاح طلبی واقعا چه هست، خود ما، ما مردم بیاییم و مطالبات و خواسته های مان را وسط بگذاریم و به این ترتیب عیار ادعاهای مردم سالاری را (از طرف اصلاح طلبان حکومتی) و یا دفاع از عدالت و ارزش های انسانی را (از طرف راست های محافظه کار) محک بزنیم. وگرنه باز ممکن است آقای کروبی بیاید و بخواهد اصلاحات را با هر نفر 50 هزار تومان به کرسی بنشاند. یا آقای موسوی وعده ی جمع کردن گشت ارشاد را می دهد بدون اینکه اصولا گشت ارشاد و فرماندهی پلیس در حوزه ی اختیارات او باشد! و شاید هم یک کاندیدای محافظه کار که در پشت پرده متحد و مامور رانت خواران میلیاردی است، باز کت کهنه ای بپوشد و اینبار روی دوچرخه ی زنگ زده ای به ستاد انتخاباتی اش بیاید. شاید در کشور ما به نفع هیچکدام از جناح های خودی حکومتی نیست که تعریفی از خود بدهند یا برنامه ای برای شعارها و حرف های شان مطرح کنند. این جناح ها و افراد آنها همیشه به دنبال راه فراری برای بقای خودشان در دایره ی خودی ها هستند. پس جامعه ی مدنی چاره ای ندارد جز اینکه مطالبات و خواسته های مختلف مردم را مطرح کند. برای سال ها این فرهنگ سیاسی جامعه ی ما بوده که همیشه به دنبال شخصیت ها می رفته است. امروز داریم یاد می گیریم که چشم به لبخند و رنگ عبا و یا کت و شلوار کهنه و ماشین فرسوده ی آقایان نداشته باشیم. داریم یاد می گیریم که شهروند هستیم، حقوقی داریم که نادیده گرفته شده و باید آن حقوق را وسط میدان بگذاریم تا ببینیم برنامه ی مدعیان برای خواسته های مشخص ما چیست. بیان این خواسته ها لااقل می گوید که منظور جامعه از تحول و اصلاح کدام است. شکی نیست که روی این خواسته ها می شود بحث کرد که تا کجا عمیق مطرح شده و یا کمتر و حداقلی بوده است. ولی لااقل نقد و بحث مان روی موارد مشخص است و نه روی شعارها و فلسفه بافی های کلی. نوشته شده توسط پویا در 06:22 PM April 10, 2009برداشتی کوتاه از «بی بی سی (BBC)» فارسی
یک دو ماهی می شود که می خواستم یک طوری این مطلب را بنویسم. طولانی هم خواهد شد. یادم هست برای دوست خوبی، موناهیتا، در یک ایمیل نوشتم: اگر من آنقدر خوشبین بودم که کارمند فارسی تلویزیون بی بی سی می شدم، بیشتر از یک هفته نمی توانستم فضای آنجا را تحمل کنم. حتما سر هفته استعفا می دادم". نه اینکه من دائی جان ناپلئون جوانتری باشم که در سر هر پیچ روزگارمان یک مامور انگلیسی می بینم و خودمان را آدم های خوش قلب اما ساده لوحی می دانم که بی هیچ تقصیری دچار توطئه ی خارجی شده ایم. یک نگاهی به همین نوشته های این وبلاگ 6-5 ساله نشان می دهد که اتفاقا نگاهم، انتقادم، بیشتر رو به خودمان است، رو به کوتاهی ها و خیلی جاها به سستی ها و به خیانت های خودمان. با اینکه توطئه و دسیسه ی خارجی هم کم نداشته ایم. بگذریم ... هر وقت که به برنامه ی های بی بی سی نگاه می کنم احساس این را دارم که یک مستعمره چی می خواهد به هر قیمتی، من ایرانی را متقاعد کند که هویت من چه هست، یا در واقع او ترجیح می دهد که این هویت چگونه باید باشد. یک نگاه شرق شناسانه و استعماری که من ایرانی را دارد برای خودم تعریف می کند: من، ساکن سرزمینی شگفت و غریب (exotic)، سرزمین شعر حافظ و مولوی و عرفان هفتصد - هشتصد ساله، سرزمین قالی و زعفران و گز و قلیان که با داشته هایم خوش و راضی ام و یا باید خوش و راضی باشم. ای، اگر به ضرب روزگار از رخوت صدها ساله سری هم بلند کرده ام، او، همان که با عقلانیت اش حساب و کتاب می کند مرزها را برای من ایرانی تعیین می کند که چقدر تغییر برای من و ما لازم است تا آن شگفت انگیز و اسرارآمیز بودنمان حفظ شود، مبادا که ما بعنوان اشیاء این موزه ی باستانی بخواهیم گرد و خاک را از خودمان بتکانیم و تکانی بخوریم. بله، اصلاح و تغییر حق ما هم هست اما اینکه چقدر و تا کجا این سرای شگفت انگیز به اصلاح نیاز دارد این را دیگر "آنها" به ما خواهند گفت، مبادا که سنت ها را در هم بریزیم و آشفته کنیم. آخرش هم "آنها" باید بیایند و آشفتگی ما را سر و سامانی بدهند. ما، ساکنان سرزمین زعفران و دیوان حافظ و مسجد شاه! دوباره خوانی خاطراتی از صادق هدایت، بهانه ی نوشتن این مطلب، درست در امشب است. نوشته شده توسط پویا در 12:31 AM April 05, 2009آینده ی مبهم افغانستان
تصادفی بود که هفته ی گذشته، دو روز پشت سرهم، به دو سمینار مختلف درباره ی افغانستان رفتم. اولین روز بحث را سه انسان شناس (آنتروپولوگ) دانشگاهی که سال ها درباره ی افغانستان تحقیق کرده بودند اداره می کردند. متوجه شدم که متاسفانه یک بخشی از محافل دانشگاهی هم زیر تاثیر سیاست های غلط کشورهای غربی و بخصوص آمریکا در افغانستان، به راه حل های ساده و به اصطلاح سریع و سردستی متمایل شده اند. محقق آمریکایی در این سمینار از ایده ی "پنیر سوئیسی" برای افغانستان دفاع می کرد. یعنی مناطق قومی با حداکثر خودمختاری و تقریبا بدون ارتباط با هم. راه حل ساده ای به نظر می رسد ولی باید در نظر گرفت که این یک نوع تقویت بیشتر احساس و هویت قومی در افغانستان است و به این ترتیب یکپارچگی افغانستان به عنوان یک کشور عملا انجام نخواهد شد. فدرالیسم در یک کشور چند-قومی یک راه حل است. اما فدرالیسم، کشیدن دیوار میان اقوام یک کشور نیست. بعد از بحث این دانشگاهی ها، سه نفر افغانی برای دادن نظر و سوال کردن حرف زدند. ترکیب این سه افغانی جالب بود. یکی از آنها پشتون بود و دو تا دیگر تاجیک. این سه نفر از نظر سنی مختلف بودند و هر سه هم اهل مطالعه و فعالیت های اجتماعی. هر سه نفر با وجود زمینه ی های مختلفی که داشتند معتقد بودند که محققان دانشگاهی غربی، حتی آنها که سال ها در افغانستان کار کرده اند، در بهترین حالت فقط یک بخش یا سوی هویت افغانی را دریافته اند و به پیچیدگی های مردم توجهی ندارند و چیزهایی مثل هویت یا فرهنگ مردم را خیلی ساده می کنند و طبیعتا به راه حل های ساده انگارانه هم می رسند: مثل همین ایده ی جدائی کامل مناطق قومی. هر سه ی آنها معتقد بودند که در شرایط مناسب، می شود که اقوام مختلف افغان در کنار هم به عنوان یک ملت زندگی کنند. هر چند که کار ساده ای نیست. در سمینار روز دوم، که در جای دیگری برگزار شد یک وزیر و یک هیئت از پارلمان افغانستان شرکت داشتند که وزیر افغانی صحبت کرد- به فارسی دری- و به سوال ها جواب داد. وزیر افغانی با اصرار از غربی ها می خواست که فکر خارج شدن از افغانستان را کنار بگذراند. وزیر افغانی از سیاست های جدید حرف می زد ولی اصلا اشاره ای نکرد که تکلیف این سرداران جنگی و فرماندهان فاسد و تبهکار افغانی که امروز در این جا و آنجای افغانستان قدرت را بدست دارند و با پول و اسلحه ی کشورهای غربی حمایت می شوند چه خواهد بود؟ به نظرم حکومتگران افغانستان هنوز هم می خواهند با تکیه روی همان سیاست های غلط و تکیه به قدرتمندان فاسد کار را به جلو ببرند. اما اگر بخواهم از تجربه ی شخصی خودم از این سمینار آخری بگویم: می دانید چقدر رقت انگیز است وقتی ببینی وزیر کشور همسایه، مردمی که هزاران سال در یک جغرافیا و در یک تمدن با هم زندگی کرده ایم، مجبور است اینطور با تواضع و اصرار با خارجی ها حرف بزند؟ نوشته شده توسط پویا در 12:24 PM |
![]()
![]() صبحانه
|