« March 2009 | Main | May 2009 »
April 26, 2009
از نوشته ی یک سفر به سفری درونی!

دوستان عزیزم! اگر می بینید که این چند هفته پست های وبلاگم دیر به دیر تازه می شوند بخاطر نداشتن حرف و مطلب نیست. بخاطر بی توجهی هم نیست.
مدتی است که برای پروژه های جدیدمان باید سفرهای پشت سر هم داشته باشم و این سفرها با اینکه نتیجه های خوبی خواهند داشت ولی خسته ام می کنند. و هر بار که پس از چند روز کار در سفر و پروازهای چند ساعته بر می گردم، تا چند روز هم در اینجا خسته و گیج و منگ هستم. بخاطر این است که نمی توانم هفته ای دو سه بار که عادت داشته ام در اینجا چیزی بنویسم. همین حالا هم که می نویسم جمعه شب برگشته ام و فردا ساعت 5 صبح باید دوباره راه بیافتم. اما دلم نیامد که از این فرصت استفاده نکنم و حرفهایم را برای خودم انبار کنم.

البته این سفرها همیشه و فقط کار و خستگی نیست. همین سفرها امکانی فراهم آورده که در بعضی شهرها دوستانی را که از طریق همین وبلاگ و اینترنت با هم آشنا شده ایم ملاقات کنم. همین چند ماه پیش بود که شهلا شفیق عزیز را در پاریس دیدم. ماه آینده هم یکی دیگر از دوستان خوب را خواهم دید. بعضی از این دوستی های فضای مجازی ارزش این را دارند که پا به دنیای واقعی انسان با انسان هم بگذارند. و من از این دوستی ها کم نداشته ام.

در این سفر آخری به لندن فرصتی شد تا ساعت های تنهایی را در هتل با کتاب «زبان سرخ» مصطفی فرزانه پر کنم. برای بار دوم. «زبان سرخ» چاپ خارج است: انتشارات باران در سوئد. کتابی که مجموعه ای از یادداشت های مصطفی فرزانه در طول سالیانی دراز است. از نوشته های نشریه ی سخن در سال های 1340 تا یادداشت های اش در نشریات فارسی خارج از کشور پس از انقلاب. فرزانه غیر از خاطراتی از صادق هدایت به کسانی دیگر مثل فریدون هویدا و نوشته ها و زندگی او هم پرداخته است. این برای من خیلی جالب بود چرا که او از نسلی می گوید که امثال من کمتر با نوشته ها و افکار آنها آشنا هستیم. مثلا کتاب فریدون هویدا به نام «قرنطینه» که هیچوقت فرصتی دست نداده که ترجمه ی فارسی آن را بخوانیم. فرزانه آن را معرفی کرده است. تکه های حتی با ارزش مان را باید در سوراخ سنبه های فرهنگی مان جستجو کنیم. آنهم بی چراغ و کورمال کورمال. دوستی برایم نوشت که آن ترجمه حتی زمان نخست وزیری امیر عباس هویدا، برادر فریدون، هم توقیف شد. حالا هم معلوم نیست کجا پیدا شود؟

چرا «قرنطینه»؟ چرا علاقمند شدم که این کتاب را بخوانم؟ مسئله ی من فقط خواندن یک رمان خوب با ساختاری قوی نیست. یک نیاز فردی هم در این میان هست. طبق نوشته ی فرزانه، کتاب درباره ی زندگی درونی یک مهاجر مصری – سامی سالم – در فرانسه است. فرزانه می گوید: "سامی سالم توانسته تحصیلات کافی بکند، سفر بکند و در جرگه ی پولدارها راه داشته باشد... او در نتیجه ی جنگ الجزایر ملتفت شده است که پیش از هر چیز او نمی تواند خودش را به اروپا بچسباند: عرب است، در مصر متولد شده، و در بیروت بار آمده است. و فقط به همین علل از یک طرف اروپائیان او را از خودشان نمی دانند و از طرف دیگر او نمی تواند گذشته ی خودش و در نتیجه رابطه ی اساسی اش را با دنیای مشرق زمین فراموش بکند. لیکن به علت همین زندگی احساس می کند که اهل مشرق هم نیست. دوستان بچگی و بزرگی اش فرنگی بوده اند. هر چند زبان مادریش عربیست، زبان تحصیلش فرانسه بوده است و از دریچه ی این زبان بوده که با افکار رایج در جهان آشنا شده است. بنابراین، درام شخصی او، قبل از هر چیز موضوع ریشه نداشتنش است. مردیست آواره: از شرق رانده و از غرب مانده". و سامی سالم در «قرنطینه» ی فریدون هویدا به مسائل کشورهای عقب افتاده می اندیشد، اما از درون احساسات اش.

شاید این کم و بیش وصف حال بسیاری از همنسلان من که در سال های خیلی جوانی به مهاجرت کشیده شده اند هم باشد (البته اگر لااقل برای من آن پولداری اش را به کناری بگذاریم). هیچ داستان زندگی دو انسان شبیه هم نیست. اما بعضی زندگی ها تجربه های مشترکی را از سر گذرانده اند که می شود از یک نسل مشترک، از یک روح مشترک حرف زد. از یک هم قبیلگی فرهنگی. این هم قبیلگی فرهنگی را هم از شهلا شفیق وام گرفته ام. مسئله، مسئله ی هویت هاست. نه یک هویت دست نخورده و ایستای شرقی وجود دارد و نه یک هویت دست نخورده و ایستای غربی. همیشه این هویت ها در جاهایی از آگاهی آدمی، در جایی از روان آدمی، خیلی وقت ها ناخودآگاه، در هم می آمیزند. و وقتی که در بطن و متن مهاجرت، در متن این آمیزش - آنهم از نوجوانی و جوانی - زندگی کنی، از این سوال های مشوش کننده همیشه در ذهن ات می ماند که "من کیستم؟" و برای جستجوی جواب وقتی به درون خودت می روی فقط آب های مه آلود و خروشانی است که همه در هم می آمیزند. و حاصل آمیزش آنها این روح پیچیده و نگرانی است که همیشه همان پرسش را پیش رویت می گذارد.
گفتم که رفتن به جستجوی «قرنطینه» نیازی فردی هم هست.

فکر کرده بودم که چیزهای دیگری هم از این سفر بنویسم. اما خاطره ی سفر هفته ی گذشته تبدیل شد به یک سفر درونی!

نوشته شده توسط پویا در 09:32 PM

April 17, 2009
اصلاح طلبی و تحول طلبی را خودمان تعریف کنیم - گفتمان مطالبه محور نه فرد محور

همین یکی دو ماه پیش در اوج کاندیدا شدن خاتمی و کارزار انتخاباتی دوستان وبلاگ نویس و روزنامه نویس برای او بود که نوشتم به نظر من حکایت خاتمی و اکثریت هوادارانش، حکایت "هر کسی از ظن خود شد یار من است". چرا که خاتمی حتی نگفته بود که برنامه اش چیست و چه می خواهد بکند.

حکایت حضور میرحسین موسوی اما به نظر من نشانه ی بحران ِ شناختی جامعه ی ما از آن چیزی است که اسمش را "اصلاحات" گذاشته. ما هنوز، از هشت سال دوران حکومت خاتمی و چهار سال دوران مجلس یکدست ششم، تجربه نگرفته ایم که تا به تعریف روشنی از اصلاحات نرسیم، هیچوقت نمی دانیم که چه می خواهیم و چطور می خواهیم به آن برسیم. از طرف دیگر وقتی اصلاحات تعریف نشود، هر کسی به صرف موافق نبودن با این یا آن سیاست رسمی حکومت می تواند ادعا کند که اصلاح طلب است. یا گروه های سیاسی حکومتی می توانند هر از گاهی کسی را به عنوان اصلاح طلب و به اصطلاح "مرد میدان" به ما قالب کنند. آقای موسوی می گوید "من هم اصلاح طلب هستم و هم اصول گرا". آقای موسوی می تواند این ادعا را داشته باشد چون در فرهنگ سیاسی جامعه ی ما مرز میان اصلاح طلب و تحول طلب با محافظه کار آنچنان مشخص نیست.

آقای خاتمی پیش از این و در پوشش های زبانی و آقای موسوی خیلی واضح و روشن گفته اند که هدف شان بازگشت به ارزش ها و اندیشه های اول انقلاب، دوران آقای خمینی است. آقای خاتمی محتاطانه تر می گفت چون آن حرف ها در برابر شور اجتماعی مردم برای تحول، خریداری نداشت. آقای موسوی روشن می گوید چون آن شور اجتماعی مردمی دیگر وجود ندارد و این حرف ها امروزه بیشتر برای جلب نظر رهبر و نزدیکان اش است.

گذشته ی سیاسی آقای موسوی به جای خود، که دوران نخست وزیری ایشان دوران پر درد و پر هزینه ای برای کشور ما بود. دوران سرکوب دگر اندیشان و نهادینه کردن اختناق و سکوت، دوران ادامه ی جنگ برای 6 سال و دوران قدرت گرفتن آقایان و آقازاده ها در پشت جبهه ها. با اینکه آقای موسوی 20 سالی است مسئولیت مستقیم نداشته اما همیشه در بالاترین رده های مشورتی مثل مجلس تشخیص مصلحت نشسته و بحث کرده و رای داده و خلاصه اینطور هم نبوده که ایشان مغضوب در گوشه ی عزلت نشسته باشد. گرچه طرفداران اش می خواهند اینطور وانمود کنند.

می خواهم از بحث بر سر افراد جداگانه بیرون بیایم. تعریف و معیار مشخصی هم که برای اصلاحات ارائه نکرده اند تا ببینیم عیار حرف مدعیان اصلاح طلبی و مردم سالاری چقدر است. اما در این هفته های آخر تلاشی شده از طرف افراد جامعه ی مدنی کشورمان به صورت فراخوان یا اعلامیه ای با نام «انتخابات و گفتمان (مطالبه‌محور)».

به نظر من این تلاش نو و با ارزشی است. حالا که اصلاح طلبی بیشتر وسیله ای شده برای مطرح کردن این و آن و جلب نظر مردم، بی آنکه برای مردم بگویند که این اصلاح طلبی واقعا چه هست، خود ما، ما مردم بیاییم و مطالبات و خواسته های مان را وسط بگذاریم و به این ترتیب عیار ادعاهای مردم سالاری را (از طرف اصلاح طلبان حکومتی) و یا دفاع از عدالت و ارزش های انسانی را (از طرف راست های محافظه کار) محک بزنیم. وگرنه باز ممکن است آقای کروبی بیاید و بخواهد اصلاحات را با هر نفر 50 هزار تومان به کرسی بنشاند. یا آقای موسوی وعده ی جمع کردن گشت ارشاد را می دهد بدون اینکه اصولا گشت ارشاد و فرماندهی پلیس در حوزه ی اختیارات او باشد! و شاید هم یک کاندیدای محافظه کار که در پشت پرده متحد و مامور رانت خواران میلیاردی است، باز کت کهنه ای بپوشد و اینبار روی دوچرخه ی زنگ زده ای به ستاد انتخاباتی اش بیاید.

شاید در کشور ما به نفع هیچکدام از جناح های خودی حکومتی نیست که تعریفی از خود بدهند یا برنامه ای برای شعارها و حرف های شان مطرح کنند. این جناح ها و افراد آنها همیشه به دنبال راه فراری برای بقای خودشان در دایره ی خودی ها هستند. پس جامعه ی مدنی چاره ای ندارد جز اینکه مطالبات و خواسته های مختلف مردم را مطرح کند.

برای سال ها این فرهنگ سیاسی جامعه ی ما بوده که همیشه به دنبال شخصیت ها می رفته است. امروز داریم یاد می گیریم که چشم به لبخند و رنگ عبا و یا کت و شلوار کهنه و ماشین فرسوده ی آقایان نداشته باشیم. داریم یاد می گیریم که شهروند هستیم، حقوقی داریم که نادیده گرفته شده و باید آن حقوق را وسط میدان بگذاریم تا ببینیم برنامه ی مدعیان برای خواسته های مشخص ما چیست. بیان این خواسته ها لااقل می گوید که منظور جامعه از تحول و اصلاح کدام است. شکی نیست که روی این خواسته ها می شود بحث کرد که تا کجا عمیق مطرح شده و یا کمتر و حداقلی بوده است. ولی لااقل نقد و بحث مان روی موارد مشخص است و نه روی شعارها و فلسفه بافی های کلی.

نوشته شده توسط پویا در 06:22 PM

April 10, 2009
برداشتی کوتاه از «بی بی سی (BBC)» فارسی

یک دو ماهی می شود که می خواستم یک طوری این مطلب را بنویسم. طولانی هم خواهد شد. یادم هست برای دوست خوبی، موناهیتا، در یک ایمیل نوشتم: اگر من آنقدر خوشبین بودم که کارمند فارسی تلویزیون بی بی سی می شدم، بیشتر از یک هفته نمی توانستم فضای آنجا را تحمل کنم. حتما سر هفته استعفا می دادم". نه اینکه من دائی جان ناپلئون جوانتری باشم که در سر هر پیچ روزگارمان یک مامور انگلیسی می بینم و خودمان را آدم های خوش قلب اما ساده لوحی می دانم که بی هیچ تقصیری دچار توطئه ی خارجی شده ایم. یک نگاهی به همین نوشته های این وبلاگ 6-5 ساله نشان می دهد که اتفاقا نگاهم، انتقادم، بیشتر رو به خودمان است، رو به کوتاهی ها و خیلی جاها به سستی ها و به خیانت های خودمان. با اینکه توطئه و دسیسه ی خارجی هم کم نداشته ایم. بگذریم ...

هر وقت که به برنامه ی های بی بی سی نگاه می کنم احساس این را دارم که یک مستعمره چی می خواهد به هر قیمتی، من ایرانی را متقاعد کند که هویت من چه هست، یا در واقع او ترجیح می دهد که این هویت چگونه باید باشد. یک نگاه شرق شناسانه و استعماری که من ایرانی را دارد برای خودم تعریف می کند: من، ساکن سرزمینی شگفت و غریب (exotic)، سرزمین شعر حافظ و مولوی و عرفان هفتصد - هشتصد ساله، سرزمین قالی و زعفران و گز و قلیان که با داشته هایم خوش و راضی ام و یا باید خوش و راضی باشم. ای، اگر به ضرب روزگار از رخوت صدها ساله سری هم بلند کرده ام، او، همان که با عقلانیت اش حساب و کتاب می کند مرزها را برای من ایرانی تعیین می کند که چقدر تغییر برای من و ما لازم است تا آن شگفت انگیز و اسرارآمیز بودنمان حفظ شود، مبادا که ما بعنوان اشیاء این موزه ی باستانی بخواهیم گرد و خاک را از خودمان بتکانیم و تکانی بخوریم. بله، اصلاح و تغییر حق ما هم هست اما اینکه چقدر و تا کجا این سرای شگفت انگیز به اصلاح نیاز دارد این را دیگر "آنها" به ما خواهند گفت، مبادا که سنت ها را در هم بریزیم و آشفته کنیم. آخرش هم "آنها" باید بیایند و آشفتگی ما را سر و سامانی بدهند. ما، ساکنان سرزمین زعفران و دیوان حافظ و مسجد شاه!

دوباره خوانی خاطراتی از صادق هدایت، بهانه ی نوشتن این مطلب، درست در امشب است.
مصطفی فرزانه از گفتگوی دوره ی نوجوانی اش با صادق هدایت می نویسد. حرف های هدایت باید مال سال های دور و بر شهریور 1320 باشد. نقطه چین ها در خود متن است بجز دو جا که خودم چند جمله ای را برای بیشتر طولانی نشدن مطلب برداشته ام. اصل مطلب در کتاب «آشنائی با صادق هدایت»- نوشته ی م. ف فرزانه ص 19-16 .
"معقول آنوقت ها کسی از وجودم خبر نداشت...
وحشتناک است.
چرا؟
زکی سه! ... برای اینکه تو رادیوی بی بی سی برایم لقمه گرفته اند و حرفم را زده اند.
کی؟
همین دوست و آشناهائی که در لندن نشسته اند... تو بحبوبه ی جنگ... آقای مینوی. آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته اند، معنی همکاری با انگلیسی ها را هم خوب می دانند و تازه سه قورت و نیمشان هم باقیست...
آنوقت ها مینوی سنگ هیتلر به سینه می زد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت* حالا جیره خوار چرچیل شده است. چطور توجیه بکنند که چرا تو گه غلطیده اند؟ پس چکار بکنند؟ خودشان که می دانند ازشان کار نابجا می خواهند.
برو مجله ی روزگار نو [مجله ی تبلیغاتی در لندن] را بخوان می بینی... آقایان تو این هیر و ویر، تو این دنیای پر زد و خورد علم و منطق کارشان شده که ملتشان را دعوت بکنند دوباره درویش بشوند. صوفی بشوند...غصه خوری هم می کنند... «افسوس که ایرانی ها دارند از عرفان دور می شوند»... زکی!... باید گه خودشان را قاشق قاشق تو حلق خودشان ریخت که قرقره بکنند... باید برای هرکدامشان یک شیشه از آب جوی خیابان استانبول فرستاد که تا هر وقت به یاد عنعنات ملی آبغوره گرفتند درش را باز بکنند و یک نفس عمیق بکشند تا حالشان جا بیاید...
تازه همه این ها بمن چه مربوط؟ چرا مرا ول نمی کنند؟
لابد اربابشان بخودش گفته...! اینها که چیزی بارشان نیست. یکی نشسته برای صدمین بار نسخه ی خطی حافظ را چرک نویس و پاکنویس می کند و آن یکی هم که متخصص گنده گوزیست. پس باید فکری کرد.
چه باید کرد؟
شامورتی بازی! باید یک موجود تازه از توی قوطی جن گیرها درآورد تا عالم و آدم انگشت به دهان حیرت بمانند. آن موجود کیست؟
بنده! نویسنده ی گمنام قرن...
نشستند و نقشه کشیدند: چطور است فلانی را مشهور کنیم و بگوئیم که این هم پالکی ما چنین و چنان است... چطور است بگوئیم که ما دار و دسته ی انتلکتوئل های مترقی هستیم. از تقی زاده و اقبال و دشتی هم جوانتریم. آتیه داریم. حزب نداریم.
خودمان حزبیم. از حزب هم مهمتر. انتلکتوئل. زکی! گه تلکتوئل!
آنوقت این موجود را جلو بیاندازیم... باد تو آستینش می کنیم، ساز و دهل می زنیم، همین که سرشناس شد، دوره اش می کنیم و از قبلش نان می خوریم...
مگر نه اینکه فلانی هالوست؟ او که از زد وبندهای ما سر در نمی آورد. پس چرا که نه؟
...
این موجودات شنیده بودند و می دانستند که تو این خلادانی جانم به لبم آمده... نه پول، نه آزادی و نه راه فرار... پیشنهاد کردند که بروم هم پالکیشان بشوم در لندن. دعوت نامه فرستادند... بیا با ما بیعت کن. تو مجله کار کن، برای بی بی سی مقاله بنویس و جزینگ جرینگ لیره بگیر و معلق بزن... حوری و غلمان مثل پنجه ی آفتاب تو خیابان ریخته، همه از سر و کولت بالا می روند. دیگر چه از این بهتر؟"
مصطفی فرزانه می گوید: "خواستم چیزی بگویم که او را آرام بکنم. هدایت پیش دستی کرد".
و هدایت ادامه می دهد:
"- زکی سه! مرده شور!... انگاری که من دود چراغ خورده ام برای مداحی چشم و ابروی امپراطوری انگلیس...
- بهرحال که از زندگی اینجایتان بهتر است...
- نه! نه آنجا جای من است و نه اینجا!
مدتی خاموش ماندیم. صحبت جدی او [هدایت] به اوج رسیده بود و باید طبق معمول، این حالت منقبض را بهم بزند:
- داریم و نداریم یک چس میهن داریم.
دیگر چه می خواهید دوست عزیزم؟ با ما که دشمن نیستی؟"
فرزانه ادامه می دهد:
"لبخند زدم. رسیده بودیم جلو در میخانه ی لاماسکوت (La Mascote). با این جمله ی آخر ملتفت شدم که باید خداحافظی بکنم و او را تنها بگذارم".
* صادق هدایت در نامه ای به مجتبی مینوی می نویسد:
"تو هم مثل همه حرف می زنی که چون گوبلز هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهد باید همه تملق بگویند و باور بکنند. من می گویم باید اخ و تف روی گوبلز و هیتلر و هر دو انداخت...". [نامه ی مورخ 1937.6.27 از بمبئی هند]


نوشته شده توسط پویا در 12:31 AM

April 05, 2009
آینده ی مبهم افغانستان

تصادفی بود که هفته ی گذشته، دو روز پشت سرهم، به دو سمینار مختلف درباره ی افغانستان رفتم. اولین روز بحث را سه انسان شناس (آنتروپولوگ) دانشگاهی که سال ها درباره ی افغانستان تحقیق کرده بودند اداره می کردند.
می دانیم که در افغنستان هویت قومی خیلی قوی است و هویت ملی و حتی مذهبی مردم در سایه ی این هویت قومی قرار دارد. به همین خاطر خیلی ها معتقدند که فدرالیسم راه چاره ی بهتری برای افغانستان است تا یک دولت مرکزی قوی. بعضی تا آنجا پیش می روند که می گویند شاید لازم باشد که حتی قوانین مناطق قومی افغانستان باید قوانین مختلفی باشد، متناسب با فرهنگ هر قومی. و البته منظورشان بیشتر منطقه ی پشتون نشین جنوب و شرق افغانستان است از یک طرف و دیگر مناطق افغانستان از طرف دیگر.

متوجه شدم که متاسفانه یک بخشی از محافل دانشگاهی هم زیر تاثیر سیاست های غلط کشورهای غربی و بخصوص آمریکا در افغانستان، به راه حل های ساده و به اصطلاح سریع و سردستی متمایل شده اند. محقق آمریکایی در این سمینار از ایده ی "پنیر سوئیسی" برای افغانستان دفاع می کرد. یعنی مناطق قومی با حداکثر خودمختاری و تقریبا بدون ارتباط با هم. راه حل ساده ای به نظر می رسد ولی باید در نظر گرفت که این یک نوع تقویت بیشتر احساس و هویت قومی در افغانستان است و به این ترتیب یکپارچگی افغانستان به عنوان یک کشور عملا انجام نخواهد شد. فدرالیسم در یک کشور چند-قومی یک راه حل است. اما فدرالیسم، کشیدن دیوار میان اقوام یک کشور نیست.
یک نفر از محققان اشاره به روشنفکران و قشرهای مدرن افغانستان می کرد که آنها یکپارچگی کشور و یک دولت مرکزی قوی می خواهند تا کشورشان بتواند با طرح های بازسازی در سطح ملی بر عقب افتادگی ها غلبه کند.

بعد از بحث این دانشگاهی ها، سه نفر افغانی برای دادن نظر و سوال کردن حرف زدند. ترکیب این سه افغانی جالب بود. یکی از آنها پشتون بود و دو تا دیگر تاجیک. این سه نفر از نظر سنی مختلف بودند و هر سه هم اهل مطالعه و فعالیت های اجتماعی. هر سه نفر با وجود زمینه ی های مختلفی که داشتند معتقد بودند که محققان دانشگاهی غربی، حتی آنها که سال ها در افغانستان کار کرده اند، در بهترین حالت فقط یک بخش یا سوی هویت افغانی را دریافته اند و به پیچیدگی های مردم توجهی ندارند و چیزهایی مثل هویت یا فرهنگ مردم را خیلی ساده می کنند و طبیعتا به راه حل های ساده انگارانه هم می رسند: مثل همین ایده ی جدائی کامل مناطق قومی. هر سه ی آنها معتقد بودند که در شرایط مناسب، می شود که اقوام مختلف افغان در کنار هم به عنوان یک ملت زندگی کنند. هر چند که کار ساده ای نیست.

در سمینار روز دوم، که در جای دیگری برگزار شد یک وزیر و یک هیئت از پارلمان افغانستان شرکت داشتند که وزیر افغانی صحبت کرد- به فارسی دری- و به سوال ها جواب داد.
برداشتی که کردم و به درستی آن روز به روز اطمینان پیدا می کنم این است که حکومت افغانستان زیر فشار زیادی از طرف کشورهای غربی است برای مذاکره با طالبان. افغانی ها – منظورم حکومت و سیاستمداران افغانستان است- می ترسند. از دو چیز می ترسند:
یکی همین موضوع فشار برای مذاکره با آنچه می خواهند بعنوان "طالبان جدید" جا بزنند (درباره ی این طالبان جدید در این پست وبلاگم اشاره کرده ام
و دیگر اینکه قدرت های غربی بخواهند جنوب و شرق و مناطق پشتون نشین افغانستان را از بقیه ی این کشور جدا کنند. بعید نیست قدرت های غربی بخواهند یک پشتونستان بزرگ از پشتون های افغانستان و مناطق قومی پاکستان درست کنند. یک کشور مصنوعی با جمعیت بزرگ ولی بدون کمترین امکانات و ابزار برای اداره ی خودش. یک راه حل ساده انگارانه و کوتاه مدت و در عین حال بیرحمانه برای مردمی که در این مناطق زندگی می کنند.

وزیر افغانی با اصرار از غربی ها می خواست که فکر خارج شدن از افغانستان را کنار بگذراند. وزیر افغانی از سیاست های جدید حرف می زد ولی اصلا اشاره ای نکرد که تکلیف این سرداران جنگی و فرماندهان فاسد و تبهکار افغانی که امروز در این جا و آنجای افغانستان قدرت را بدست دارند و با پول و اسلحه ی کشورهای غربی حمایت می شوند چه خواهد بود؟ به نظرم حکومتگران افغانستان هنوز هم می خواهند با تکیه روی همان سیاست های غلط و تکیه به قدرتمندان فاسد کار را به جلو ببرند.

اما اگر بخواهم از تجربه ی شخصی خودم از این سمینار آخری بگویم: می دانید چقدر رقت انگیز است وقتی ببینی وزیر کشور همسایه، مردمی که هزاران سال در یک جغرافیا و در یک تمدن با هم زندگی کرده ایم، مجبور است اینطور با تواضع و اصرار با خارجی ها حرف بزند؟
او فارسی حرف می زد و برای من که با ارتعاشات و لحن او بخوبی آشنا بودم می دیدم که چقدر رقت انگیز حرف می زند. فکر کردم کو آن غرور ملی، کجاست آن دلاوری و حس اعتماد به نفس؟
سی سال است که افغان ها را عادت داده اند به وابسته بودن به کمک های خارجی. وقتی که سررشته ی زندگی ات، از سیاستمدار قدرتمند تا آن کشاورز گرسنه ی روستایی، به دست NGO های خارجی باشد، چه چیزی از آن روح غرور و اعتماد به نفس ملی می ماند؟
شکی نیست که خیلی از این NGO ها کمک های زیادی به مردم افغان می کنند. شکی نیست که در این شرایط کار دیگری هم نمی شود کرد. اما قضیه یک طرف دیگر هم دارد و آن اینکه بر سر روحیه ی انسانی و جمعی مردم چه می آید؟
افغانستان در همه ی دوران معاصر ما به نوعی وابسته به کمک های خارجی بوده است. اما از سی سال پیش این وابستگی و درماندگی، به کل جامعه ی افغانستان و تا خصوصی ترین بخش زندگی آنها نفوذ کرده است. برای جلو رفتن انگیزه لازم است و پا را محکم کردن و دل به طوفان سپردن. این ها را باید در دل زن و مرد افغان زنده کرد.

نوشته شده توسط پویا در 12:24 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661